نتایج جستجو برای عبارت :

تو دنیای بزرگ تو قلب کوچیک منی

سال 1399 هم در حالی شروع شد که واژه کرونا بیشتر از واژه تبریک عید در بین ما در جریان است.
همه در مورد کرونا و آمار تلفاش صحبت میکنن. این وسط دلم برای بچه ها می سوزه!
زمان ما مثلا سال 82 و اینا که خیلی کوچيک بودم خبری از این چیزا نبود و کلی شور و امید داشتیم برای زندگی برای بزرگ شدن! اما این روزها وقتی همش می بینن دنياي آدم بزرگ ها پره از مرگ و غم و موشک دلشون میخواد همینطور کوچيک بمونن منم دلم میخواد کوچيک بمونن
به قول عبداله په شیو همیشه بهشون میگ
واقعا نیازی نیست خودتو به بقیه اثبات کنی!
گاهی گذر زمان، باعث میشه بهتر همدیگه رو بشناسیم.
گاهی این شناخت طولانی میشه.
میشه سردرگمی.میشه سوتفاهم. میشه اختلاف. میشه.
نمیشه!!
نمیشه تظاهر کنیم به نفهمیدن!!
و همینطور نمیشه تظاهر کنیم به فهمیدن.
میشه چند سالی باهم بخندیم و گریه کنیم و از یه جایی به بعد. یه چیزی به اسم غرور بیاد وسط!!
چون ما باهم بزرگ شدیم؟!؟ یا برای هم بزرگ شدیم که مسائلمون بزرگ جلوه میکنه؟!؟
یا جفتش!! ک خب این سخت تره ک من با تو
آدمای کمال گرا همیشه دنبال تغییرات بزرگن که بتونن از نو شروع کنن یا دنبال تغییرات بزرگ ایجاد کردن که فکر کنن مفیدن. ولی مساله اینه همین تغییرات بزرگ نهایتا با کارای کوچيک انجام میشه. این همونجاییه که کمال گراها دچار اشتباه میشن. اونا معنای کار کوچيک رو نمیفهمن و نمیدونن تاثیرش چقدر زیاده. تهش میشن اهمال کار. راهش اینه که خودمون رو با تغییرات کوچيک راضی نگه داریم و اسنمرار داشته باشیم روشون تا کم کم تغییرات بزرگ سر و کله شون پیدا بشه.
فک کنم نمیای اینجا رو بخونی.شاید.اینجا بتونم راحت حرف بزنم.:)رویا لازم نیست بزرگ باشه.ولی برای تحققش ممکنه وسایل بزرگی لازم باشه.مثل رویاهای من.کوچيک و ساده ان.اما تو این دنیا ممکن نمیشن.واسه تحقق رویاهای کوچيکم باید دنیاهای بزرگ بسازم:)کاش ممکن میشدی رویای کوچيک من.
جالبه
 
هر چی بیشترم سنم میگذره
بیشتر متوجه میشم، 
 
که ادمای درست و حسابی
ادمای سالم
ادمای قوی
بزرگ و با ذهن باز
خیلی گذشت دارن
و خیلی دست هم رو میگیرن
و خیلی دست بقیه رو میگیرن
و از خیلی چیزا میگذرن
 
ادمای کوچيک جلوی ادمای بزرگ حقیر میشن
احساس کوچيک بودن میکنن
احساس حقیر بودن
 
ولی اون ادم بزرگه اون حس بهش دست نمیده
دوست نداره کسی رو خرد و کوچيک کنه.
 
از کسی نباید انتظار داشت
ولی واقعا یه ادم درست و حسابی و سالم و باگذشت و عاقل با بقیه با بزر
یه رفیقی رو کشف کردم اخیرا که حرفای قلنبه سلنبه زیاد میزنه، اما حرفاشو دوست دارم :)
یه جمله گفت خیلی قلقلکم داد! دوست داشتم پاشم بغلش کنم، بوسش کنم :)) اما خب این‌قدر صمیمی نبودیم مع‌الاسف (پسره ها)
گفتش: تا الان بزرگ شدم ولی دوست دارم بعد این برای اونایی که بزرگ کردن منو، کوچيک شم
خب خوب بود
- : خیلی دوست دارم بزرگ باشم و زود ببخشم. اما گاهی چیزای بظاهر کوچيک انقدر رو دلم سنگینی میکنه که فکر میکنم دست و پای دلمو بسته.
+: مثلا چی؟
-: مثلا دو سال پیش یکی تو جمع با تحقیر یه چیزی بهم گفت احترامشو گذاشتم و جوابشو ندادم. هر وقت تو اون موقعیت قرار میگیرم یادم میاد و خییلی ناراحت میشم.
+: خدا برای بزرگ شدن بنده هاش وسایل مختلفی داره یکی از اون ابزار، اینه که یکی خوردت کنه. نتونستی جوابشو بدی بگو الحمدلله که برات مهمم. بزرگ میشی
اگر دنياي همسرت آنقدرکوچک است کهاز گفتن دوستت دارم خجالت میکشد.تو دنيايت را آنقدر بزرگ کن کهدنياي اوپرازدوستت دارم»های تو شوداگردنياي همسرت آنقدر کوچک است کهوقتی خشمگین میشود،زبان به ناسزا ودرشت گویی میگشاید.تو دنيايت راآنقدر بزرگ کن که،صبرو سکوتت رفیق لحظه های او باشد.اگر دنياي همسرت آنقدر کوچک است که،شبها وقتی به خانه برمیگرد،کوله باری از گله مندی و خستگیش سهم تو میشود.تودنيايت راآنقدر بزرگ کن کهآرامش ولبخند سهم اوباشد.اگر د
غمش از لشگرش بزرگ‌تر استخنجر از حنجرش بزرگ‌تر استزینب از بس که داغ دید انگارخیلی از مادرش بزرگ‌تر استچه کند با علی اصغر کهنیزه ها از سرش بزرگ‌تر استچه کند با علی اکبر کهسرش از پیکرش بزرگ‌تر است هر قدر تیر حرمله دارداز سر اصغرش بزرگ‌تر استاربا اربا. همین بگویم کهاصغر از اکبرش بزرگ‌تر استخوش به حال کسی که از انگشتکمی انگشترش بزرگ‌تر استمحمدحسین ملکیان
بچه ها امروز برام یک روز پر از خاطره بود!صبح یک آهنگ گوش کردم که وقتی شنیدم که زندگی برام پر از خوشی های بچگی بود. بعدم مهمونایی برامون اومد که مربوط به همون آهنگن:)
این آهنگ برام پر از خاطرات بچگی من و خواهرم و اون ۳ تا پسرن که الان بزررگ شدن، همونطور که منو خواهرم بزرگ شدیم.
یادمه ما چهارتا(داداش کوچيکه کوچيک بود و زیاد با ما نبود) تا پیش هم می‌رسیدیم، بالشت بود که به هم میزدیم و خونه رو روی سر هم خراب می‌کردیم‌. کم پیش میومد که مثل آدمیزاد پای
من همش حس میکنم اشتباهی افتادم تو این دنیا
من حتما تو دنياي قبلیم آدم خیلی خیلی خیلی بزرگی بودم، واسه همین نمیتونم خیلی از محدودیتارو تحمل کنم، واسه همینه که حس میکنم حتما باید بزرگ بشم، دنياي من خیلی بزرگ و نامحدوده، من یه اعجوبم، ایکاش این واقعیت علنی بود!
همیشه انسان هایی در زندگی هستند که تو را بخاطر خود تو دوست میدارند. بدون هیچ چشم داشتی. و آن افراد، تنها اعضای خانواده ی تو هستند. شاید هیچ کس در این دنیا وجود ندارد که ارزش محبت و احترام تو را داشته باشد، آن هم اگر منفعتی در پی آن عمل انسان دوستانه برایت حاصل نشود. 
من پس‌ از ورود به دنياي آدم بزرگ ها ابتدا متصور شدم که هیج فرقی با همان دنياي کودکانه ی پیشینم ندارد، تنها تفاوت اندکی میدیدم که دلیلش این بود، آدم بزرگ ها زندگی را خیلی جدی گرفته
اسمون شب .میذاره آدم بفهمه چقدر کمه.چقدر کوچيکه.اسمون الوده شهر نمیذاره به بزرگی عالم و خالقش پی ببری.نمیذاره به سکوت شب .وسعت شب .ارامش شب راه پیدا کنی.
دلم میخواد برم کویر .
دلم میخواد مثل اون دختره تو فیلم خیلی دور خیلی نزدیک توی یه روستای کوچيک زندگی کنم.بی آزار .
"دنياي ادمایی که تو جاهای کوچيک زندگی میکنن از دنياي ادمایی که تو جاهای بزرگ و شلوغ زندگی میکنن بزرگتره.اینو مطمئنم!"
اینم یه دیالوگ از این فیلم که عاااشقشم؛
_سحابی هم
داریوش این طور گفته: "دنياي این روزای من، هم قد تنپوشم شده، ."
 
ولی واقعیت برای من جور دیگری است. دنياي این روزهای من خیلی بزرگ تر از تنپوشم است. حتی با وجود این حجم از ابهام و تاریکی.
 
چند سال قبل کل وبلاگ عزیزی رو که سال ها در اون نوشته بود رو خوندم، الان به یاد دنياي اون روزهای اون هستم، روزهایی مربوط به حدود 15 سال قبل، از دور پیگیر دنياي این روزهای ایشون هم هستم.
 
امیدوارم چند سال بعد که به یاد این روزها افتادم به این فکر کنم که "پسر عجب مسیر
خدای کهکشانا و جهان، ساختن و اداره ی این جهان برای تو کاری نداره و باور دارم و می‌خوام که باور داشته باشم که همه چیز برای تو روی حساب و کتابه. خدای ستاره های بزرگ و نورانی، مسایل کوچيک مارو حل کن لطفا. مسایل کوچيک مارو توی آسمون هات حل کن. مثل شکر تو آب. یه جوری که محو و نا پیدا بشن. میشه خدایا؟ مارو به زندگی عادیمون برگردون. مارو شبیه رمان طاعون نکن لطفاً. خدایا ما آدم های بدی هستیم ولی کمکمون کن خوب بشیم و نیاز به تنبیه نداشته باشیم چون ما مقابل
بدی آدمای احساساتی زودرنج حساس اینه که بزرگ ترین دردارو میتونن هضم کنن.گاها میتونن ببخشن.ولی از اتفاق های کوچيک نمیتونن راحت بگذرن.کوچيک ترین چیزا دردناک ترین چیز هاست براشون.همون چیزایی که گریه میکنن بابتش و بقیه به همون گریه میخندنچون بقیه نمیتونن هضمش کنن.چون بعضیا نمیدونن که میتونه برای ی دختر زودرنج حساس احساساتی چقدر دردناک باشه.نمیدونن.
و این میشود بزرگ ترین درد همان دختر قصه.میشه بزرگ ترین دردش.بزرگ ترین ویژگی بدش.بزر
ما دچار نوعی اسکیزوفرنی پارانوید هستیم
نه از آن نوع که صدای اضافه بشنویم یا چیز اضافه ای ببینیم یا لمس کنیم 
ما خودمان را دچار اسکیزوفرنی میکنیم
در دنياي اسکیزوفرنی زندگی میکنیم و به خیال خودمان بزرگ و مهم میشیم
به خیال خودمان کارهای بزرگ می کنیم و بی هیچ مشکلی در آن دنیا پیش می رویم
اما وای به حال روزی که دیواری در دنياي واقعی باشد که در دنياي ما وجود ندارد
وقتی به ان دیوار بخوریم دیگر راهی برای مقابله نمیابیم چرا که دیوار را در دنياي خود ن
بعضی وقتاهم ذهنم خالی از هر نوع ایده ی خاصی واسه نوشتنه ولی دلم میخواد یه چیزی بنویسم.
اولین تیتری که به ذهنم رسید رو میچسبونم بالا و شروع میکنم به تایپ کردن. 
دیگه نمیدونم کلمات و جملات چطور سر هم میشن، فقط میدونم که خودشون راهشونو پیدا میکنن. 
هر روز زندگی ما آدما پر از اتفاقات متفاوته اما چیزی که حداکثر تاثیر رو روی زندگیمون میگذاره انتخابای کوچيک و بزرگ و خواسته و ناخواستمونه. 
دیدین توی این فیلما، وقتی میخوان به گذشته سفر کنن چقد حواسشو
- من.نمیدونستم. منو. ببخش!
+ این اتفاق حتما میوفته. ولی نه الان! تو عزیز دل مني. و این اولین باره. و این اولین باره که در هم شکسته میشم. میبخشم اما، فقط یه خرده دیرتر. و این حق رو دارم. تو باختی پسر! این بازی رو باختی. این بازی کوچيک رو. اما این آخرش نیست. بخشیده میشی. برمیگردیم به دوتایی بودن پر عشقمون، انگار که اتفاقی نیوفتاده. انگار که چیزی نشکسته! اما بی‌انصافیه اگر پیش خودت فکر کنی که من همیشه اون آدم بخشنده‌ام. عاشقی آدم رو احمق جلوه میده. اما
تو این دوسال پیش خودم میگفتم یه روزی میرم و براش خیرات میکنم، شمع میگیرم و دورتا دور مزارشو تو تاریکی روشن میکنم، یه جوری که از دور بدرخشه.
قبرشو میشورم ، دست میکشم ، فاتحه میخونم. دختر نداشته اش میشم و درد و دل میکنم.
این دفه دیگه میرم، قبل از اینکه دوباره دیر شه.
شمعا که روشن شد، احساس کردم دنیا خیییییلی بزرگه و من و شمع و دلم، بی نهایت ناچیز
اصلا این روشنی کجای خاک رو تغییر داد؟ اون آدم اونجا نیست. این فقط سنگ و عکسه و این همه راه برای این بو
تو این دوسال پیش خودم میگفتم یه روزی میرم و براش خیرات میکنم، شمع میگیرم و دورتا دور مزارشو تو تاریکی روشن میکنم، یه جوری که از دور بدرخشه.
قبرشو میشورم ، دست میکشم ، فاتحه میخونم. دختر نداشته اش میشم و درد و دل میکنم.این دفه دیگه میرم، قبل از اینکه دوباره دیر شه.
شمعا که روشن شد، احساس کردم دنیا خیییییلی بزرگه و من و شمع و دلم، بی نهایت ناچیز
اصلا این روشنی کجای خاک رو تغییر داد؟ اون آدم اونجا نیست. این فقط سنگ و عکسه و این همه راه برای این بو
⭐⭐⭐⭐⭐
ویژگی های محصول:
قطع: خشتی
نوع جلد: شومیز
خرید با تخفیف ویژه کتاب دنياي هنر وقتی بزرگ شدم می خواهم یک فوتبالیست حرفه ای و معروف شوم اثر جما کری
دسته بندی محصول :
#کتاب_لوازم_تحریر_و_هنر
برای خرید با تخفیف ویژه کتاب دنياي هنر وقتی بزرگ شدم می خواهم یک فوتبالیست حرفه ای و معروف شوم اثر جما کری یا دیدن جزئیات بیشتر بر روی لینک زیر یا بر روی عنوان محصول کلیک کنید.کتاب دنياي هنر وقتی بزرگ شدم می خواهم یک فوتبالیست حرفه ای و معروف شوم اثر جم
چند روزه یه جای بزرگ نشستم و کارای بزرگ رو می‌بینم.
بزرگ که فکر کنی، روحیه‌ت بزرگ می‌شه. تلاشت هم. انرژیت هم. آرزوهات هم.
باید، باید، باید، باید، باید و باید و باید و باید برای بزرگ شدن، تلاش بزرگ کرد! با خوابیدن تا لنگ ظهر و امشب و فردا کردن به نظرم درجا می‌زنیم.
در ده‌سالگی تصمیم گرفته بودم هیچ‌وقت بزرگ نشوم، کولی باشم و مسلط به جادوی کلمات.
اما بیست‌ویک‌ساله شدم، مدت هاست ساکنم و در حسرت سفر و تنها کمی از دنياي کلمات ‌می‌دانم.
حالا در تولد بیست‌و‌دو سالگی، در این روزهای خاکستری آرزو می‌کنم تا ته‌مانده‌ی کودکانگی روحم از دست نرود و از دنياي آدم‌بزرگ‌ها فاصله بگیرم، جاری‌تر باشم و بیشتر از قبل غرق در کلمات
باشد که این‌بار همانی بشود که می‌خواهم.
من مشکل دارم 
خیلی هم مشکل دارم 
شخصیتی 
روانی 
خانوادگی 
ارتباطی 
فیزیکی
جسمی 
بیماری دارم 
حالم وخیمه 
ولی تکلیف چیه ؟
باید همینجوری بشینم نگاش نکنم یا بسازمش ؟
دیوار چین هم از قطعات کوچيک اجر ساخته شده 
کوچيک کوچيک برو جلو
استپ بای استپ
من می‌ترسم، خیلی خیلی می‌ترسم
من از دنياي آدم بزرگ‌ها می‌ترسم
دنيايی خاکستری، بی‌رحم، خطرناک و پر از دروغ
دلم نمی‌خواهد جزئی از این‌جا باشم، دلم می‌خواهد فرار کنم به سرزمینی دور و رنگی
من دلم نمی‌خواهد بزرگ شوم و جزئی از آن‌ها باشم
کاش می‌دانستند چقدر وحشتناک ‌‌‌‌اند
هر لحظه داریم به روزای آخر سال نزدیک تر میشیم
آخر سالی که هم خوشی داشت هم ناخوشی , داریم به پایان سالی نزدیک میشیم که شاهد اشک های غم انگیز
, لبخند ها و خندیدن هایی بود که  یه دلخوشی کوچيک یا بزرگ رو نشون میداد.
دلخوشی ای که برای بعضیا اومدن یه آدم جدید نو زندگیشون و امید برای شروع یه زندگیه جدید بود  
و برای بعضیای دیگه موندن یه رفیق که با جون و دل دوستش دارن ,
رفیقی که تو بدنرین حالشون هم فقط دیدنش  کافیه برای یه لبخند از ته دل.
نمیخوام از غم و
انگار دارم عادت میکنم به شنیدن توهین و تحقیر شدن از طرف مدیر گروه. حالا دیگه وقتی تو حرفاش بهم توهین میکنه بغض نمیکنم و بعدش گریه م نمیگیره. تا قبل از امروز ازش متنفر بودم اما از الان به بعد دیگه ازش متنفر نیستم. فقط دلم براش میسوزه که انقدر کوچيک و حقیره. حتی با وجود محیط خوب و پرورش دهنده ای که اطرافش داره باز هم در مرداب حقارت خودش دست و پا میزنه.
دکتر طاهره اسماعیل پور، دنياي تو انقدر کوچيکه که باعث شده خودت رو خیلی بزرگ ببینی. به امید روزی
هِی دور شدم ازت، بلکه یه روز بیای دستمو بگیری و یادم بیاری که هنوز کنارمی. هِی فاصله شدم. کوچيک و کوچيک‌تر. یه نقطه از دور. که بلکه دوباره بیای سمتم. بزرگ شیم کنارهم. یادمون بیاد روزایی که فقط باهم بودیم و ما باهمانِ تنهایان. که چی شد که دیگه نخواستیم جاده بسازیم و هرجاده‌ای که ساختیم، فقط برای از هم دور و دورتر شدن بود؟ کجایِ این مسیری که هیچ‌جاش نیستی؟ برگرد. ببین من هنوزم اینجام. چی شد اون نگرانیایی که فقط برای دوساعت دور شدن از هم بود؟ الآن
بهت زنگ زده بودم. گفته بودم بیا میدون درکه منو بردار. یه ربعم طول نکشید که رسیدی. منو که دیدی ترسیدی.  از خز ِ کلاه ِ کاپشنم آب می چکید. گفتی از کی بیرونی ؟ گفتم از چهار. ساعتت رو نگاه کردی. گفتی هفت و نیمه. گفتم خب هفت و نیم باشه. گفتی زیر این بارون بودی کل این سه ساعت و نیم رو ؟ گفتم زیر این بارون بودم کل این سه ساعت و نیم رو. گفتی کجا بودی ؟ گفتم دانشگاه. گفتی پس چرا سر از اینجا در اوردی ؟ گفتم نمی دونم. تاکسی سوار شدم، یه جایی که نمی دونم کجا بود گ
ما آدمها تصمیم های زیادی می گیریم،گاهی انقدر کوچيک که فقط به رنگی شدن یه گوشه از اتاقمان کمک کنه و گاهی انقدر بزرگ که آینده مان را تغییر بدهد.گاهی همین تصمیمات کوچيک هستند که منجر به رسیدن و ایمان قلبی به تصمیم های بزرگمان میشوند.وقتی تصمیمی به بزرگی آینده تان گرفتید سعی نکنید تصمیم های کوچيکی که باعث شدند به اون تصمیم اصلیه برسید رو زیر پا بگذارید، انقدر عمیق به تصمیم هاتون عمل کنید که به عمق چیزی که میخواید برسید:)
یقین دارم که می رسید
یک - من آدمِ تربیت شده در جامعه‌ی دو قطبی‌ام. از روزی که فهمیدم چی به چیه، همیشه آدم‌ها به دو دسته تقسیم می‌شدن؛ یا خوب بودن یا بد. اولین بار توی بچه‌های کوچه بود که این تقسیم‌بندی اتفاق افتاد. هیچ بچه‌ای توی محل ما از نظر پدرومادرِ من، خاکستری نبود. همه یا بچه‌ی خوبی بودن که باید باهاشون دوست می‌شدم یا بچه‌ی بدی می‌بودن که باید ازشون دوری می‌کردم.
مهدی مسجدی، پدر و مادر نداشت. یه پیرمرد و پیرزن، اون رو بزرگ می‌کردن. خانواده‌ی سه نفری‌
از اشتباهات نسبتا بزرگ زندگیم میتونم به 

#روشن_کردن_رسیدخوانده_شده اشاره کنم/:|
#واتساپ✔️
#واقعامی‌مونم‌درجواب‌بعضیا‌چی‌بگم
#عاخه‌آدم‌ایقدپروووو

______________________

میگم : حالا درسته برا جشن و این قرتی بازیا بزرگ شدم ولی کادو که بزرگ و کوچيک نداره


می‌فرماد : صحیح(!) کادو چی می‌خوای ؟


میگم : همون دیگه . از دو هفته پیش بهت گفتم که . #چاپستیک !!


می‌فرماد : همم! خب حالا . چایی‌تو بخور


+می‌دونم این چایی‌تو بخور یعنی‌چی !

+میدونید این چایی‌ت
    آخه با خودمون چی فکر میکردیم ،‌میخاستیم زودی بزرگ شیم که چی ؟ بابا خودمون بودیم و خدا ، دنیا مون کوچيک و خلوت ، قد سیاره های منظومه شمسی ! بابا داشتیم بازی مون رو میکردیم ، زندگی مون رو میکردیم ، درک که بزرگا رو نمی فهمیدیم ، درک که بزرگا تو جمع شون راه مون نمی دادن ، درک دنیا اصن ، اگر بتونم یکبار دیگه لمسش کنم .
    هی گفتیم بزرگ میشیم داستان میکنیم ، حال میده ، قمپز میکنیم ، هی گفتیم ،‌هی شنفتیم ، هی برنامه کردیم و داستان ، بابا فکر میکردیم
من همیشه از بزرگ‌شدن وحشت داشتم و دوست نداشتم بزرگ شوم. فکر می‌کردم دنياي آدم‌بزرگ‌ها جای قشنگی نیست، الان مطمئن شدم، اما این روزها حس می‌کنم خیلی شبیه آن‌ها شدم و این ترسناک است. از پست دیروز فهمیدم
آدم‌بزرگ‌ها خیلی عجول‌اند و دوست دارند زود همه چیز خوب شود، هر اتفاقی بیفتد فوری احساسات زیادی نشان می‌دهند و نتیجه‌گیری می‌کنند. دیروز از دست آدم عزیزی ناراحت شده بودم و بعد خطر از دست دادن کار را تجربه کردم و توی خیابان دعوایم شد. فکر ک
دانلود کتاب جادوی فکر بزرگ از دیوید جوزف شوارتز

دانلود کتابدانلود رایگان صوتی جادوی فکر بزرگبهترین ترجمه کتاب جادوی فکر بزرگجادوی فکر بزرگ ویکی پدیاکتاب جادوی فکر بزرگ انگلیسیجادوی فکر بزرگ انتشاراتخلاصه کتاب جادوی فکر بزرگ pdfقیمت کتاب جادوی فکر بزرگ شوارتزفکر بزرگ داشتن
Charlotte's Web 2003,Charlottes Web 2 Wilburs Great Adventure 2002 1080p BluRay,انیمیشن Charlotte's Web 2: Wilbur's Great Adventure با زیرنویس فارسی,انیمیشن دنياي شارلوت 2 ماجراجویی بزرگ ویبلر,تار شارلوت ۲: حادثه‌ای بزرگ ویبلر,دانلود انیمیشن جدید,دانلود دوبله فارسی انیمیشن Charlotte's Web 2002,دانلود کارتون دنياي شارلوت ۲,سایت دوستی ها,شارلوت وب 2,قسمت دوم انیمیشن شارلوت,
ادامه مطلب
شاید زمان آن رسیده باشد که بنشینیم و برای آدمِ رفته آرزوی خوشبختی کنیم.بگذاریم شبیه عشاق دنياي ادبیات، برای هم از روسِ اصیلِ مغرور و بارانی‌های انگلیسی بگویند و جعبه‌ی کوچک کادوپیچ شده‌ی توی جیب چپش و قاصدک‌هایی که به امید رسیدن به هم فوت می‌کنند.
می‌دانی چیست؟ احساس دختربچه‌ی پنج شش ساله‌ای را دارم که ناگهان از دنياي کوچک و رنگی رنگی زیبایی که خودش با دستان کوچکش برای خودش ساخته، بیرونش انداخته‌اند و پرتش کرده‌اند توی دنياي خاکست
ما، در.
اصلا من می‌گویم اسم‌ش هم درون آدم انقلاب ایجاد می‌کند.
آدم را دگون می‌کند.و حال آدم را منقلب
ایام فاطمیه خیلی غریب است.خیلی .
وقتی صحبت از مظلومیت مولا علی(ع) است.وقتی صحبت از ناموس علی(ع) است.وقتی صحبت از دست های بسته می‌شود.وقتی صحبت.مصیبت سنگین می‌شود.خیلی.
وقتی بنا بر مصلحت باید از لعن علن دشمنان مادر(س) و مولا علی(ع) خود داری کنی.
وقتی یک صدم هیئت هایی که محرم و صفر خرج می‌شود و ایام بی مادری نمی‌شود.وقتی بعضی ها اصل

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها