نتایج جستجو برای عبارت :

التعدين عبر الإنترنت، سجل الآن واحصل على مكافأة تجريبية بقيمة 30 دولارًا. إذا كنت مهتما، يمكنك النقر على الرابط لاستشارة خدمة العملاء

نه تنها گوشیم دستم نیست هنوز
که یک هفته ست کامل که حتی نت درست حسابی ندارم و هیچی رو عملن نمیتونم دانلود کنم
که حتی یه قطره هم از کنسرت امشب پسرامو ندیدم
که الآن شوگا اومده لایو و من نمیتونم ببینمش
که تو رو هم نمی بینم فردا
که الآن با کدوم خوشحالی برم بخوابم در حالیکه کاملاً عامادم تا بزنم زیر گریه؟
فکر کن پدربزرگ خودت
خدا را خوش می آید که او را به کار بگیری؟!
آن هم کارهای بزرگ مملکتی! آن هم کارهای اجرایی!!
چرا نمی گذارید پیرمردهایمان استراحت کنند؟
همین الآن 70 سال را رد کرده؛ الآن باید کنار فرزندان و نوه هایش در حال استراحت باشد؛ اما ما باز هم به او رأی می دهیم و او را به کار وادار می کنیم!
انصاف هم خوب چیزی است!!!
 
امشب حالش بد تر از همیشه شده ، امشب . ولش کن یه سوالی ، چرا این حلقه ی اشک الآن باید بشینه به چشمام ؟ الآن که بغل مادر بزرگش آرومه و من دارم می نویسم . چرا وسط گریه ها ، گریه هایی که تا حالا ازش ندیده بودم نه ؟ .
+ اللهم اشف مرضانا .
تهران خلوت !
پلاک ماشینا 66،10،77،. مسافر هم نیست !
نگاه تو ماشینا رو میکنم همه شیک و پیک کرده دارن میرن عید مبارکی انگار! 
یه لحظه تصور کردم اگه الآن باید میرفتیم عید دیدنی 
ولی الآن چه قده خوش میگذره تو همین لباس گل گلی پنبه ای مسافرتیم
تخمه میشیم ،هم صدایی میکنیم با ناصر مسعودی عزیز که میگه. بزن شانا را به زولفانا
پیش به سوی خونه ی باباجون
فردا آخرین روز مرداده
و یه نکته اخلاقی همین الآن به ذهنم رسید که اگر خواستید از یه جا جدا بشید راهش این نیست که کارتون را بد انجام بدید که بیرونتون کنند این طوری فقط سطح کار خودتون پایین میاد. (از چند و چون ماجراش نپرسید فقط نکته اخلاقی اش را داشته باشید)
و فردا 31 مرداده یعنی فردا که نه از همین حالا
و خیلی وقته آبگوشتی نپخشیده بودم الآن هم که این بیان ریخته به هم اما لینک که هست ""
فکر کنم به طور ناخوآگاه میخوام از بیان هم بندازندم بیرون
هر
بسم اللهفرض کنید اگر به جای نجفی، یکی از نیروهای انقلابی - خاصه اگر سابقه ی نظامی داشت - همسر» دومش» را با اسلحه» ی گرم» غیر مجاز» کشته بود. الآن در بی بی سی و من و تو و آمدنیوز و شرق و آفتاب و. چه خبر بود؟ تا الآن چند فیمینیست و بازیگر و مجری کذایی دهان خودشان و گوش خلق را پاره کرده بودند؟کلمات خشونت و سرهنگ و حق زن و. چه قدر تکرار» می شد؟.یکی از کارکردهای #رسانه این است که به مخاطب فرصت فکر کردن ندهد - و او در عین حال شدیدا توهم فهم داشته
مراکز زراعة الشعر تحت إشراف وزارة الصحة و تعرفها
مراکز زراعة الشعر تحت إشراف وزارة الصحة و تعرفها
مراکز زراعة الشعر أکثر أهمیة من تقنیة الشعر. إن إختیار مرکز زراعة الشعر تحت إشراف وزارة الصحة سیساعدک علی إجراء عملیة زراعة الشعر مع الثقة. لتحدید و معرفة مرکز الحقیقی تحت وزارة الصحة من الضرری تعرف علی خصائص و میزات هذا المراکز زرع الشعر. سیقال مواصلة قراءة هذه المقالة، ما المیزات مرکز زراعة الشعر تحت إشراف وزارة صحة. أیضًا، إذا کنت تخطط لإن
فکر کن پدربزرگ خودت
خدا را خوش می آید که او را به کار بگیری؟!
آن هم کارهای بزرگ مملکتی! آن هم کارهای اجرایی!!
چرا نمی گذارید پیرمردهایمان استراحت کنند؟
همین الآن 70 سال را رد کرده؛ الآن باید کنار فرزندان و نوه هایش در حال استراحت باشد؛ اما ما باز هم به او رأی می دهیم و او را به کار وادار می کنیم!
انصاف هم خوب چیزی است!!!
 
دراز کشیده بودم که با زیاد شدن صدای بارون از خواب پریدم!
از پریشب یه ریز داره بارون میاد ولی الآن یهو شدید شد! میگم شدید یعنی شدید ها! انگار دوش حمام رو تا آخرین درجش با شدت باز کرده باشی! انگار از آسمون داره سیل میاد!! نمونش رو حتی تو بارونای مصنوعی فیلما هم ندیده بودم!
همین الآن برق قطع شد
خدایا به خیر بگذرون.
سر یه چیز خیلی بی اهمیت، فک ش رو گرفتم و کم کم فشار دادم و سرشو برد عقب و من فکر کردم لعنتی من باید الآن بلند شم و یه کاری بکنم! هر کاری جز اینجا نشستن! 
به بقیه نگاه می کرد و با بقیه حرف می زد و من فقط فکر میکردم اگه الآن هر جایی جز اینجا بودیم و این آدما اطرافمون نبودن، بی معطلی چونه ش رو میگرفتم و صورتش رو میچرخوندم سمت خودم و لب های تقریبا نازکش رو میبوسیدم و بعد فکر کردم اصلا لب هاش چه طعمی دارن. من هیچوقت میفهمم؟ 
تا بوسیدنش چند سانتی متر ولی
تو می‌شنوی صدامو
خودت گفتی تو دلای نگرانیتو دل آدمای ناامیدی که جز تو کسی رو ندارن.
منم الآن جز تو کسی رو ندارم.
امروز که قرآن خوندم همون چیزایی که تا الآن حفظ کرده بودم ازشون خواستم از کلمه‌ها خواستم دعام کنن، ازشون خواستم بگن که یه روزی من بهشون متوسل شدم و الآن کمکم کنن به خاطر همون روزای هرچند کم و بی‌توجه.
نیمه‌ی شعبانهمی‌گن اماما جشن و شادی رو بیشتر دوست دارن، و بیشتر حاجت می‌دن.الآن که عیده و دلتون شاده دل مارم شاد کنیدخواسته‌ی
باید همین الآن برم از مامانم یه عالمه پول بم و وسایلم رو تو یه کوله جمع کنم و خواهرم رو یه جوری گول بزنم و آروم از خونه برم بیرون و برم یه شهر دور ولی نه خیلی کوچیک که زود پیدا نشم یه اتاق برای خودم بگیرم و ۲۴/۷ توش بمونم. فکر کنم اون جوری دیگه لازم نباشه به کلی چیزایی که الآن فکر می‌کنم فکر کنم.
البته خب این دغدغه‌هه هست که پوله که یدم اگه تموم شه چی کار کنم ولی خب فکر فردا باشه واسه فردا.
خدا رو چه دیدی شاید هم تو راه از تنگی نفس مردم اصلا ل
الآن چشمم خورد به ماه، دیدم نصفه است. درصورتی که سر شب کاملا گرد بود! طوری که دخترخالم داشت براش میخوند: "یه ماه داریم قل قلیه"
یهو گفتم: عه ماه گرفته!
جایی هم اعلام شده یا من اولین کسی هستم که متوجه شده؟! :دی
ب.ن: وای الآن یکی از همکلاسیامو که ده ساله گمش کردم و دنبالش میگردم، تو یه گروه تلگرامی پیدا کردم! خیلی اتفاقی پیامشو دیدم و از پروفایلش شناساییش کردم. اسمش رو یه چیز دیگه نوشته بود، چهره اش هم عوض شده، از رو ع و پدرش شناختمش! چقدر هیجا
به این فکر میکنم که من واقعا عاکوارد دو عالمم در برابر کسی که دوستش دارم و هر قدر سعی میکنم اوکی و عادی باشم کاملا شکست میخورم و نمیدونم چرا خندم میگیره از این موضوع! مثلا الآن که اومدی چرا من باید اینقدر عاکوارد باشم و ساکت شم و این رفتار مسخره دست خودم نباشه و این در حالیه که تو کاملا کاملا کاملا میدونی و حواست به همه رفتارای من هست! نمیدونم که دارم به چی فکر میکنم اینجور وقتا فقط یهو ساکت میشم و خیلی تابلو و مصنوعی میشم. و الآن که دارم Dionysus گو
مثلن باید به خودم بگم یک بار تو هم از عقل میندیش و بگذار که دل حل کند این مساله‌ها را! ولی آخه این مساله توسّط دل حل شود ولیک به خون جگر شود. :)) جدّی!
چند وقت پیش این طوری شده بودم که به چیزهایی فکر می‌کردم که تا اون موقع فکر نکرده بودم و بعضی چیزها رو هم همین جا می‌نوشتم. حتّی الآن که پست‌های اون موقعم رو می‌خونم می‌گم چه قدر -برای خودم حدّاقل- شخصیت اون موقعم جالب‌تره! الآن همه‌ش پست می‌ذارم ناله می‌کنم یا چیزهای روزمره می‌گم و به مجیدِ او
شاید اگه شخصیت اولِ یه کتاب بودم و خودم نویسنده‌یِ اون کتاب، وضعیتِ الآنمو اینجوری می‌نوشتم شخصیتِ تمام شده‌یِ داستان، از همه‌چیز و همه‌کس بریده بود. انگار که تنها بخشِ واقعیِ موجود، دنیایِ خیالیِ درون سرش باشد. انسان‌ها را به حال خودشان رها کرده بود و از واقعیت جدا شده بود. هیچ‌کس نمی‌دانست کدام قسمت از اون واقعی‌ست و کدام خیالی. مرزِ واقعیت و خیال برای او از بین رفته بود و در خواب‌هایش بیشتر از زندگی‌ش زندگی می‌کرد. رویا جایش را ب
شاید اگه شخصیت اولِ یه کتاب بودم و خودم نویسنده‌یِ اون کتاب، وضعیتِ الآنمو اینجوری می‌نوشتم شخصیتِ تمام شده‌یِ داستان، از همه‌چیز و همه‌کس بریده بود. انگار که تنها بخشِ واقعیِ موجود، دنیایِ خیالیِ درون سرش باشد. انسان‌ها را به حال خودشان رها کرده بود و از واقعیت جدا شده بود. هیچ‌کس نمی‌دانست کدام قسمت از او واقعی‌ست و کدام خیالی. مرزِ واقعیت و خیال برای او از بین رفته بود و در خواب‌هایش بیشتر از زندگی‌ش زندگی می‌کرد. رویا جایش را به
یکی از دوستان پیام داده یه خبر خوب دارم برات حدس بزن چیه؟ خب حدس کم ارزش و محتملی زدم و همون هم بود .
 حالا به این کار ندارم کلا این خیلی نکته مهمیه اینکه یه تصوری داشته باشی که بهترین خبر برا ت چیه؟ انتظار چه گشایشی رو میکشی ؟بهترین حادثه چیه؟اگه universe  ازت بپرسه :"یه خبر خوب دارم برات حدس میزنی چیه؟ " بهش چی میگی؟جواب به این سوال شفاف میکنه چه هدفی رو در نظرت داری ، چه توقعی داری و خوبه به این فکر کنی که کاری که الآن میکنی  و شرایط الان چه رابطه ا
آتیش کن بریم. همین الان که شبه. که نم ِ بارونه. همین الآن که من دلم تنگه. آتیش کن بریم شمال. بریم واستیم رو شرقی ترین نقطه ی دریای خزر تو خاک ِ ایران. ماشینو یه گوشه رها کنیم و پاچه های شلوارامونو بدیم بالا. بعدم شروع کنیم به قدم زدن کنار دریا. به دویدن رو ساحل.  ساحل اگر شنی بود راه بریم و بدوئیم، اگه صخره ای بود بالا بکشیم. و تا غربی ترین نقطه ی دریاچه  تو خاک ایران راه بریم. بدوئیم. شنا کنیم. و تمام این مدت صُباش بخندیم. غروباش بغض کنیم. من دیگه دل
- فکر میکنی در مسئله ازدواج، وضعیّت قدیم بهتر بود یا الآن؟: من فکر میکنم قدیم بهتر از الآن بود.
- ولی به نظر من الآن بهتره؛ ازدواجهای قدیم ندیده و نشناخته و از روی مصلحت بود، ولی الآن دخترا و پسرا خودشون با شناخت کافی همدیگه رو انتخاب میکنن.
: پس چرا آمار طلاق اینقدر رفته بالا؟!
- چون زنهای قدیم اهل سوختن و ساختن بودند، ولی الآن بیدار شده ند و به حقوق خودشون واقفند.
: ولی اونها خودشون گفته ن که شوهراشونو از صمیم دل دوست دارن. پسرای امروز خیلی هم از
تو این مدت "انقلاب جنسی" رو دیدم.
"1984" رو شروع کردم و الآن در یک سوم پایانی شم و حقا که چقد نچسبه یوقتایی!
یکم پیشرفت کردم در زومبا.
"طلا" و "ایده ی اصلی" جشنواره رو دعوت شدم که ببینم و دومی بسی به دلم نشست.
ترم جدید هم شروع شد.
راستش یکم ترس داره اولاش.
اونم بعد اینهمه مدت.
اینکه از همه ی بچه ها تقریبا بیشتر سوال میپرسم بهم حس بدی میده گاهی وقتا!
همین.
بیشتر از این تراوش نمیشه که بیاد روی این صفحه.
+گاهی مثل همین الآن حس میکنم برای نوشتن در اینجا باید
یه زمانی بزرگان عرفان رو به دلیل اینکه حرفی نمیزنن سرزنش میکردم
نمیگم الآن خیلی بزرگ شدم اما الآن به همه اون افراد حق میدم.
هرکه را اسرار حق آموختند /مهر کردند و دهانش دوختند
 
/شعر بالا از مولاناست(البته فکر کنم)
/باید از خودت رد بشی،چون معرفت راحت به دست نمیاد.
 
خیلی وقت بود با خودم بحث نکرده بودم! امشب این کارو کردم! از اون حالتا که فکر میکنی یه جمعیتی یا یه شخص خاصی جلو روته - برگرفته از یک تجربه ی واقعی یا یک تخیل غیر واقعی - و شروع میکنی یه موضوعو واسش توضیح دادن -ی، اعتقادی و.- بعدش هم خودت پیروز میشی و اون طرف مقابلت به این نتیجه میرسه که آه تو چقدر خفنی!! 
از اون بحثا! :)
همیشه این موضوع به شدت وقت، احساس، و اندیشه ی منو مستهلک میکرد. و همیشه بعد از این تخیلات، به خودم تذکر میدادم که بسه دیگه بارا
- از بیان عزیز، یه سوال دارم. الآن این سطح امنیتی سایت رو بردین بالا یا آوردین پایین؟ چون این حالتی که الآن هست اصلاً جالب بنظر نمیرسه. من زیاد سر در نمیارم ولی قاعدتاً یک سیستم امن نباس تمام اطلاعات ورودی رو ذخیره کنه و بصورت لیست نشون بده، اینطور نیست؟
- هی آپدیت گوشی میاد، (آپدیت هم که نیست، انگار فقط پکهای تکمیلیِ اون شاهکار قبلی در آپدیت آخره، بازم میبینی همونه که بود!) ما هم که وای فای نداریم، به هیچ جایی که وای فای داشته باشه هم نمیتونیم
یه زمانی بزرگان عرفان رو به دلیل اینکه حرفی نمیزنن سرزنش میکردم
نمیگم الآن خیلی بزرگ شدم اما الآن به همه اون افراد حق میدم.
هرکه را اسرار حق آموختند /مهر کردند و دهانش دوختند
 
/شعر بالا از مولاناست(البته فکر کنم)
/باید از خودت رد بشی،چون معرفت راحت به دست نمیاد.
/مشکل دوست داشتنی من! دوستت دارم.
 
 
 
 
میگه که به نظر من حضرت محمد(ص) یه آدم خیلی باهوش بوده، قرآن رو خودش نوشته.
میگم بابا قرآن کلی معجزه علمی داره داخلش که اون زمان گفته شده و دانشمندا الآن دارن بهشون میرسن و چندتا مثال براش میزنم.
میگه اون موقع اصلا ممکنه ماهواره و اینا هم به فضا فرستاده باشن اما یه اتفاقی افتاده و کل علم اون زمان از بین رفته و ما الآن داریم کم کم به اونا میرسیم :|
همین آدم ده روز اول ماه رمضون مدام به ما میگفت چرا روزه میگیرید ؟ :|
دیروزم میگه با این اوضاع من دو
از مهمونی اومدن و دیدم داره با داداشم صحبت میکنه.
از لا به لای حرفاش حدسمو زدم.
زن عموم فوت شده بود.
شوکه شدم.
گویا همه شده بودیم.
کنسر بود اما فک میکردم داره خوب میشه و گفته بودن رو به بهبودیه.
گویا شیمی درمانی اثر بدی داشته.
باورم نمیشه اون آدم شاد و سرحالی که میشناختم حالا جون نداشته باشه.
اون آدم ورزشکار!
چقد مرگ نزدیکه.
چقد زیاد!
+دوتا دختر مدرسه ای در نیمه های راه باید چیکار کنن؟
زندگی براشون چه شکلیه؟
همونطور که برای من بود؟
چقدر دلم میخو
یکی بود یکی نبود ، زیرِ گنبدِ کبود
اونکه عاشقش بودم ، اما عاشقم نبود
یکی بود که الآن نیست ، میدونم نگران نیست
اما من حالم بده ، توو قلبم ضربان نیست
رفتی و تنهایی یقمو گرفت
دنیا شاید ازت حقمو گرفت
نیستی و هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه
صفر هر چی بشه بازم میشه صفر
نردبون بودم که واست پله شدم
حالا برگشتی میگی که ازت زلّه شدم
تقصیرِ منه پَر و بالت دادم
پریدن بلد نبودی خودم یادت دادم
یکی بود یکی نبود ، زیرِ گنبدِ کبود
اونکه عاشقش بودم ، اما عاشقم نبو
مراکز زراعة الشعر تحت إشراف وزارة الصحة وإدخالها
مراکز زراعة الشعر تحت إشراف وزارة الصحة وإدخالها
إذا شعرت أن قوة جذور شعرک تضیع یومًا بعد یوم ولم یعد لدیک شعر کثیف وجذاب ومفضل، فقد حان الوقت للذهاب إلى عیادة زراعة الشعر، ولکن لیس أی عیادة.     إذا شعرت أن قوة جذور شعرک تضیع یومًا بعد یوم ولم تعد الأفضل بشعر کثیف وجذاب، فقد حان الوقت بالتأکید للذهاب إلى عیادة زراعة الشعر، ولکن لیس أی عیادات رع الشعر. مراکز زراعة الشعر أکثر أهمیة بکثیر م
اگه از من بپرسند دلیل کارهایی که تا الآن انجام دادی چی بوده یک کلمه هست که می‌تونه خیلی واضح جای یه متن طولانی رو بگیره: جَوگیری!» بله، متاسفانه تقریبا تمام عمرم تحت تاثیر جَوّ اشتباهی بودم که من رو محاصره کرده‌اند. من یک درونگرای خلوت گزیده (به قول حافظ) هستم و از این بابت خدا رو شکر می‌کنم، چون الآن که فکر کردم با این سطح از جوگیر بودنم، اگه تو جامعۀ گندیدۀ روستای‌مان حضور به هم می‌رساندم معلوم نبود سر از کجا در می‌آوردم. خوشحالم که جز
دیشب تمام چسب و پارچه هایی که پیچیده بودم دور شیر دستشویی که دو هفته پیش اون زنه که اومده بود تمیز کنه، شکسته بودش رو باز کردم. و دیدم که اوکی، کاملا جدا شده و الآن باید امروز حتما برم به امید خدا و شیر دستشویی بخرم از نمیدونم کجا :| 
بدتر از اون، چند دقیقه پیش که بلند شدم با چنان درد یهویی و شدیدی از زیر شکمم روبرو شدم که تخت رو گاز میگرفتم و الآن هم همین طور دردش کمتر نشده و نمیدونم چرا آخه و یهو این چه دردیه :/ از طرفی چون ماه های زیادیه که
 
 
زمان ما:-کلاس چندمی ؟ما: سوم راهنمایی!
- ینی کلاس نهمی ؟ ماشالله ماشالله!
این بین ما شروع می کردیم با خودمون شمردن که اول دوم سوم و الی آخر که ببینیم سوم راهنمایی میشه نهم یا نه ؟!
  
  
 الآن :ما:کلاس چندمی ؟
-کلاس هشتم!
ما: میشه چندم ؟ دوم راهنمایی ؟
 و ما این بین باز با خودمون میشمریم که اول دوم سوم و الی آخر که ببینیم هشتم میشه چندم!؟؟
  
 چرا خب :| هم اون موقع داستان داشتیم هم الآن -_- 
  
 + سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی فاصله مدرسه تا خونه رو با
از سفر یزدِ تابستون‌م ننوشتم تا نتیجه‌ی کنکور بچه‌ها قطعی بشه. همین الآن به‌م خبر دادن که نتیجۀ نهاییِ تاثیر مدال‌شون رو پیامک کردن براشون. هوووف. واقعن این مدت یه قسمت بزرگی از ذهن‌م درگیر بود. خداروشکر همه‌شون چیزی رو که می‌خواستن قبول شدن. مکانیک و هوافضا و فیزیک و علوم‌کامیپوترِ شریف و پزشکیِ شهید بهشتی. همین الآن به دونه‌دونه‌شون زنگ زدم و تبریک گفتم و یه‌کم با هم گپ زدیم. جمع‌مون دوباره تا چند روزِ دیگه جمع می‌شه. مصطفا و
الربح من الانستقرام
 
الربح من الانستقرام 
إذا کنت تمارس نشاطًا تجاریًا على Instagram ، فیجب علیک أن تقول شیئًا ما أو خدمة أو منتجات للبیع. لذلک أنت تبحث بالتأکید عن طرق یادة المبیعات على Instagram.
ولکن کیف یمکنک تحقیق المزید من المبیعات على Instagram؟
ما هی بعض الطرق یادة عائدک على Instagram؟
کیف یمکنک تحسین المبیعات على Instagram؟
هل أسالیب نمو المبیعات هی نفسها أسالیب نمو المبیعات؟
نحن نجیب على کل هذه الأسئلة ونکتشف الطرق والحیل الأکثر واقعیة یادة ا
همیشه سعی‌م بر این بوده که سوار جریانات اجتماعی و ی نشوم و ساکت بمانم. می‌خواهد صعود تیم ملی به جام جهانی بوده‌باشد یا مرگ آیت‌الله. دلیل‌ش هم این است که واقعن معتقدم در عصر ارتباطات، انسان‌ها از حقیقت دورتر شده‌اند و شاید به‌ترین راه برای رسیدن به حقیقت صبر باشد. اما از آن‌طرف، تا شده سعی کرده‌ام کمی حساب‌شده -مستقیم یا غیرمستقیم- از اعتقادات و از چیزهایی که در ذهن‌م می‌گذرد هم بگویم. این‌بار اما این‌قدر فرکانس اتفاق‌ها و ب
فصل ششم : آخرین سفر او

زمان زیادی از خداحافظی با اون شتر نگذشته ,تو تموم مسیر فکرم مشغول بود به
اتفاق هایی که تا الآن برامون افتاد , به این که تا چند روز پیش تنها کاری که تو
زندگی انجام میدادم خوردن ماهی های ساحل بود و تمرین پرواز شنقل . هیچ هدفی هم
برای زندگی نداشتم و فقط زندگی میکردم اما تو این چند روزه همه چی عوض شده ,
برادرم که تا چند روز پیش بزرگترین آرزوش پرواز بود الآن من رو از دام های شیطون
نجات میده , راستی چرا ؟ چرا شیطون تا همین چند روز پ
پیرو این پست، یک ساعت پیش تو سایت اداره پست شکایت کردم. یک ساعت طول نکشید که زنگ زدن! یعنی همین الآن! و پیگیری کردن که شکایت شما برای چیه و براشون توضیح دادم. گفتن بسته به دستتون رسیده الآن؟ گفتم بله ولی به آدرسی که رو پاکت بود نیاوردن. گفتن پس ما گزارش رو رد کنیم؟ گفتم نه چون اون مامور ظاهرا برادرم رو میشناخته ولی اینکه حدس زده با من نسبتی داره کار اشتباهی بوده. گفتن پس ما بهش اخطار تلفنی میدیم. گفتم باشه.
حالا این بسته حاوی چیز مهمی نبود، ولی اگ
خواسته یا نا، از من خواستن که احساساتم رو بروز ندم که سکوت کنم پس الآن اینقدر به هم ریخته و پرم دلم میخواست که برات بنویسم: گاهی و امروز، خیلی کیوت بودی وقتی خیلی گرسنه ت بود و اونقدر کیوت غذا میخوردی و دلم میخواست همش نگات کنم! یا بنویسم گاهی خیلی دلگرمی ای برام و با کوچکترین توجهات حالم رو خیلی خوب میکنی :) خوشحالم که امروز دستت رو گرفتم. و خیلی حس خوبی گرفتم وقتی دست کردی تو موهام وقتی داشتم تو ناراحتی غرق می شدم. و وقتی میخواستی بری و کلی

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها