محل تبلیغات شما

نتایج جستجو برای عبارت :

پدربزرگ متن

گوشه ای از خانه و روی یک پتو نشسته است. لباس نخی گرمی بر تن دارد. سرش با اینکه از مو عاری است، چند تار موی سمج و گستاخ هم دارد. پوست صورتش، زبر است و خشن؛ آنچنان که اگر ببوسی او را، لب هایت می سوزند. چشم هایش انگار چراغ های کم سویی اند. او همیشه، در لاک تنهایی خویش فرو می رود؛ چیزی هم ندارد برای گفتن به دیگران، دل و دماغی هم برایش باقی نمانده.پدربزرگ، پاهایش را روی فرش دراز می کند؛ ‌و با حرکتی مانند دراز و نشست، گویا دارد ورزش می کند. با اینکار، بد
سایت سرگرمی چفچفک :عکس نوشته درباره فوت پدر بزرگ برای پروفایل ، عکس های متن دار و غمگین راجع به از دست دادن بابابزرگم ، جملات کوتاه به همراه عکس نوشته های تامل برانگیز و جدید در مورد خاطرات پدربزرپ ، عکس نوشته های متنوع زیبا با موضوع مرگ پدربزرگم

عکس نوشته مرگ پدر بزرگ

عکس نوشته و متن زیبای غم از دست دادن پدربزرگ

عکس های متن دار دوست داشتن بابابزرگ و تنهایی

در غم از دست دادن بهترین باباجون دنیا

عکس نوشته های غمگین برای تسلیت فوت پدربزرگ 98
او مرد
انگارقرار بود بمیرد
خب،همه می میرند دیگر
او رفت
رفته به خاک
خب همه بعد از مردن مال خاک هستند دیگر
اما
خاکش، خاکش در نجف بود
به قول مادربزرگ خاکش را از وادی السلام برداشته بودند
او هم جنسش مثل پدربزرگ از نجف و وادی السلامش بود.
و
الان به وقت غروب و او در راه رسیدن به مولا
و پدربزرگ هم منتظرش
و ما دلتنگ، دلتنگ یک حرم، دلتنگ یک جدایی دیگر، دلتنگ
آخرش باید تنگی دل را رها کنیم و بگوییم
بگذار حالشان خوب باشد اگر تو مردی از اینج
تو یه کتابی خواندم که نوشته بود:
پیرمرد میگفت
با گذشت سالها می بینی که پیر شده ام
و امیدوارم داناتر هم شده باشم.
قدیم ترها وقتی توی خیابان و یا پارک ها راه می رفتی دست بیشتر پیرمردها مجله و رومه می دیدی،وقتی  هم خانه
پدربزرگ ها و مادربزرگ ها می رفتی کنج یکی از اتاق ها یک کتابخانه با کتاب های مورعلاقه شان بود،شنیدن اخبار و رادیو 
و دیدن مستندها هم از سرگرمی های جالب اونا بود.خب معلومه چنین پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی با کلی تجربه و آگاهی 
پیر
دومین یا سومین سحر ماه رمضون سال ۸۸ بود که پدربزرگ عزیزم سکته ی مغزی کرد و به کما رفت.
هیچ چیزی برام غم انگیزتر از دیدنش رو تخت بیمارستان نبود.
به زورِ دستگاه ها نفس می کشید و هر چی صداش می کردم بی فایده بود. دکتر می گفت صداتون رو میشنوه ولی مگه میشد صدام رو بشنوه و جوابمو نده؟
فقط دو روز رفتم ملاقاتش،بعدش همه ی نوه ها جمع شدیم تو خونه ی پدربزرگ تا منتظرش بمونیم.
یادم نیست دقیقا چند روز بعد بود اما یادمه اذان ظهر رو گفتن و همه ی نوه ها آماده ی نماز
عکس نوشته درباره فوت پدربزرگ برای پروفایل ، عکس های متن دار و غمگین راجع به از دست دادن بابابزرگم ، جملات کوتاه به همراه عکس نوشته های تامل برانگیز و جدید در مورد خاطرات پدربزرپ ، عکس نوشته های متنوع زیبا با موضوع مرگ پدربزرگم

عکس نوشته مرگ پدر بزرگ

عکس نوشته و متن زیبای غم از دست دادن پدربزرگ

عکس های متن دار دوست داشتن بابابزرگ و تنهایی

در غم از دست دادن بهترین باباجون دنیا

عکس نوشته های غمگین برای تسلیت فوت پدربزرگ 98 جدید

جملات قصار و ن
امروز تقریبا احساس خفتی درونخوار مرا فرا گرفته بودبالاخره پس از ۴۵ روز پایم را از درب خانه بیرون گذاشتم و به دورهمی خانه ی پدربزرگ رفتیمالبته من مقصر نبودم و تا توانستم حنجره خرج کردمحتی دیگر اعضای خانواده هم تقصیری نداشتندپدربزرگ ابهت خودش را دارد و از آنهاییست که حرفش حکم آخر استکم حرف اما سخت و مستحکمپدر و مادرم دیگر روی نه گفتن به تلفنهایش را نداشتنداما مرا بازهم احساسی از تهوع به خویش فرا گرفته
تاحالا به این موضوع فک کردی که ۵۰ سال دیگه ، داستان عشق مجازی تو چه طوری برا نوه ات تعریف میکنی ؟ اگه نمیدونی، حتما این مطلبو بخون.
 
این یادداشت رو خیلی وقت پیش نوشتم، یادم میاد زمانیکه تازه سایتمو زده بودم نوشتمش. خیلی فی البداهه و خودمونی.
 
قدیما، پدربزرگ ها و مادربزرگ ها پیش نوه ها می نشستن، گل میگفتن و گل میشنیدن ! و از خاطرات شیرین سال های قدیم تعریف میکردن و اگه جاش بود، نحوه آشناییشون باهمدیگه رو هم میگفتن . 
 
اما حالا چی ! بزرگتر ها خص
تاحالا به این موضوع فک کردی که ۵۰ سال دیگه ، داستان عشق مجازی تو چه طوری برا نوه ات تعریف میکنی ؟ اگه نمیدونی، حتما این مطلبو بخون.
 
این یادداشت رو خیلی وقت پیش نوشتم، یادم میاد زمانیکه تازه سایتمو زده بودم نوشتمش. خیلی فی البداهه و خودمونی.
 
قدیما، پدربزرگ ها و مادربزرگ ها پیش نوه ها می نشستن، گل میگفتن و گل میشنیدن ! و از خاطرات شیرین سال های قدیم تعریف میکردن و اگه جاش بود، نحوه آشناییشون باهمدیگه رو هم میگفتن . 
 
اما حالا چی ! بزرگتر ها خص
پدر بزرگ در یکی از روستا های کوچک غرب اصفهان زندگی می‌کرد.همان جا بزرگ ازدواج کرد.پدر بزرگ از خودش هیچ نداشت.بزرگ در یکی از اتاق های خانه ی پدرش زندگی شان را شروع کردند.پدربزرگ فقط یکی دو ماه به مکتبِ آن زمان رفته بود.از بچگی کار می‌کرد.روی زمین مردم هم کار می‌کرد.مثلا روی زمین پدرِ مادر بزرگ.روزانه مزد می‌گرفت.گاهی هم کمک بنا می‌شد.با همین دو کار که برای هیچ کدامشان دوام و تضمینی نبود،زندگی خود را می‌گرداند.
پدر بزرگ می دوید
من خاطره چندانی از پدربزرگ پدریم ندارم.۳ ساله بودم که فوت شدن.تنها خاطراتم فقط تعریف هایی هست که مامانم از پدربزرگم کردهخوبی هایی که گفته و جوری که صدام میزده تا یاد دارم خاطراتم از هر دو مادربزرگا و پدربزرگ مادریم بوده
و امروز دفتر عمر آقاجونم برای همیشه بسته شد.و شد خاطره که یادم بیاد و بگم بابابزرگم اینجور بود و اونجور
آقاجونم رفتخیلی قشنگ رفت.خودش میدونست وقت رفتنهتسلیم شد وصیتشو کردحلالیت هاشو طلبیدهمه رو
پیرمردی با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد.او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست دیگر مجبور بو
بسم الله الرحمن الرحیم
دور زندگی می کنیم، از همه ی خانواده
دیشب وقتی پدربزرگ و مامان جون و خاله هات داشتن با دخترک خداحافظی می کردن.
می گفت منم میخوام بیام گچساران
بهش می گفتن مامان نمیاد ها!
می گفت چرا میاد
شب که توی گهواره تش می ئادم باهام اتمام حجت می کرد که من فردا می خوام با پدر بزرگ و مامان جون و مامان ع برم گچساران
صبح بعد از نماز صبح راه افتادن همه و رفتن
دخترک توی گهواره خواااب.
چقدر ئل مامان جون و پدربزرگ نرفته براش تنگ شده بود
چقد
بسم الله الرحمن الرحیم
دور زندگی می کنیم، از همه ی خانواده
دیشب وقتی پدربزرگ و مامان جون و خاله هات داشتن با دخترک خداحافظی می کردن.
می گفت منم میخوام بیام گچساران
بهش می گفتن مامان نمیاد ها!
می گفت چرا میاد
شب که توی گهواره تش می ئادم باهام اتمام حجت می کرد که من فردا می خوام با پدر بزرگ و مامان جون و مامان ع برم گچساران
صبح بعد از نماز صبح راه افتادن همه و رفتن
دخترک توی گهواره خواااب.
چقدر ئل مامان جون و پدربزرگ نرفته براش تنگ شده بود
چقد
دخترِ جوانِ مو بوری، پذیرفت به من در خانه درسِ خصوصی بدهد، بی آنکه مدیره اش بویی ببرند. او گاهی وقتها از املا گفتن دست می کشید تا با آه های عمیق دلتنگی اش را آرام کند: بهم می گفت که تا سرحدِّ مرگ خسته است، که در تنهاییِ دردناکی زندگی می کند، که برای داشتنِ شوهرْ حاضر به پرداختنِ هر چیزی بوده، هرکی می خواهد باشد .
وقتی شکایتهاش را به پدربزرگ گزارش می دادم، پدربزرگ ام می زد زیر خنده: او بسیار زشت تر از آن بود که مردی بخواهدش. من، نخندیدم: آیا می شد
قصه‌ی من و رشت از 12 سالگی شروع شد، از تابستان 12 سالگی که با پدربزرگ رفتیم رشت پیش عمو و طلی جان
قصه‌ی من و رشت از خانه سفید خیابان گلسار و باغچه جادویی‌اش شروع شد
 عشق من به رشت با ابرهای مرطوب و پر قصه‌اش شروع شد. وقتی عصرها چهار نفری زیر آسمان چند رنگ مرطوبش می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و دنیای ابرها را کشف می‌کردیم
با ابرها شروع شد و با جادوی بازارهای رنگی و ساغری‌سازان و آبی‌ها و صداهایش شدت گرفت
از یک جایی به بعد برایم شمال فقط گیلان بود و
همه چیزمان شده دنیای مجازی ؟زندگیهایمان مجازی عشقهایمان مجازی که اگر بلاک شوی دیگر دستت ب جایی بند نیست و شکست سنگین ی ازعشق میخوری.اعتراض هایمان مجازی به همه کس و ناکس شخص  فحش میدهیم و مرگ میفرستیم.نه بر این و ان و گرانی.با هشتگ های رنگارنگقبلاً بود اعلامیه های دیوار چسبان با سوت های پاسبان و فرارهایماناکنون.هشتگ.و فیلتر از پاسبان و زدن اکانت دیگر.و تکرارسر شکستن هاهم همینطور .دعوا میکنیم همه کس هم را اباد میکنیم ولی جرات لوکیشن و ا
- امیر. امیر کبیر. بله، فامیلم کبیره. واسه شما جالبه، واسه من خیلی هم مسخره‌ست.
- حتماً یکی از اجدادم خیلی آدم گنده‌ای بوده واسه همین به ما می‌گن کبیر. مسخره چیه مومن، راست میگم. پدر و پدربزرگم همیشه چشماشونو درشت می‌کردن و یه طوری حرف می‌زدن انگار من رعیت بودم و اونا شاه، حالا بماند که از مال دنیا آه در بساط نداشتن. بعد یه بار از پدربزرگم پرسیدم که چرا به ما می‌گن کبیر؟
- ببخشید من یکم گلوم خشک شده بود. شما آب نمی‌خورید براتون بیارم؟. خب
واقعا ورزش یکی از کارای خوبیه که میتونیم برای خودمون انجام بدیم.هرچی صبح دنبال چوب ایروبیکم گشتم ندیدمش.حس میکنم مامانم انداختتش دور! 
به ورزش با ایروبیک استپ بسنده کردیم! دلم پیاده روی میخواس که پایه نداشنم و البته میخواستم برم حمام دیگه نمی رسیدم! 
امیدوارم که شیطون گولم نزنه و از امروز دیگه خوردن آجیل و شیرینی و شام سنگین رو ترک بکنم.و همچنین ته دیگ نخورم ظهرها :/ و همینطور ترشی فلفل .
دیگه اینکه کاملا به تنبلی عادت کردم و خوشحال و خندان بر
هایدی (Heidi)، دختر بچه‌ای پنج ساله است که یک سال بعد از تولدش، پدر و مادرش را در سانحه‌ای از دست‌ می‌دهد و خاله‌اش سرپرستی او را بر عهده‌ می‌گیرد. شروع داستان از زمانی است که خاله‌ی هایدی کاری در شهر فرانکفورت پیدا می‌کند و دیگر نمی‌تواند از او نگهداری کند. بنابراین تصمیم می‌گیرد که هایدی را نزد پدربزرگش که تنها فامیل اوست ببرد تا مسئولیت سرپرستی‌اش را به عهده بگیرد.
اما پدربزرگ در دامنه‌ی کوه‌های آلپ دور از روستا و مردمش، به تنهایی رو
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ / مادربزرگ

پیام تسلیت فوت پدربزرگ و مادربزرگ
درگذشت پدربزرگ/مادبزرگ گرامی را به شما و خانواده محترمتان تسلیت می‌گویم.
امید که روح مرحوم مشمول رحمت بی منتهای الهی قرار گیرد.
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ
بابابزرگ یعنی قشنگ‌ترین کلمه دنیا
که هیچ مترادفی نمی‌تونی براش پیدا کنی!
نبودن‌هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی‌کند
و آدم‌هایی هستند که هرگز تکرار نمی‌شوند
درگذشت پدربزرگ عزیز و مهربانت رو تسلیت می‌گم
برای خ
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ / مادربزرگ

پیام تسلیت فوت پدربزرگ و مادربزرگ
درگذشت پدربزرگ/مادبزرگ گرامی را به شما و خانواده محترمتان تسلیت می‌گویم.
امید که روح مرحوم مشمول رحمت بی منتهای الهی قرار گیرد.
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ
بابابزرگ یعنی قشنگ‌ترین کلمه دنیا
که هیچ مترادفی نمی‌تونی براش پیدا کنی!
نبودن‌هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی‌کند
و آدم‌هایی هستند که هرگز تکرار نمی‌شوند
درگذشت پدربزرگ عزیز و مهربانت رو تسلیت می‌گم
برای خ
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ / مادربزرگ

پیام تسلیت فوت پدربزرگ و مادربزرگ
درگذشت پدربزرگ/مادبزرگ گرامی را به شما و خانواده محترمتان تسلیت می‌گویم.
امید که روح مرحوم مشمول رحمت بی منتهای الهی قرار گیرد.
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ
بابابزرگ یعنی قشنگ‌ترین کلمه دنیا
که هیچ مترادفی نمی‌تونی براش پیدا کنی!
نبودن‌هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی‌کند
و آدم‌هایی هستند که هرگز تکرار نمی‌شوند
درگذشت پدربزرگ عزیز و مهربانت رو تسلیت می‌گم
برای خ
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ / مادربزرگ

پیام تسلیت فوت پدربزرگ و مادربزرگ
درگذشت پدربزرگ/مادبزرگ گرامی را به شما و خانواده محترمتان تسلیت می‌گویم.
امید که روح مرحوم مشمول رحمت بی منتهای الهی قرار گیرد.
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ
بابابزرگ یعنی قشنگ‌ترین کلمه دنیا
که هیچ مترادفی نمی‌تونی براش پیدا کنی!
نبودن‌هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی‌کند
و آدم‌هایی هستند که هرگز تکرار نمی‌شوند
درگذشت پدربزرگ عزیز و مهربانت رو تسلیت می‌گم
برای خ
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ / مادربزرگ

پیام تسلیت فوت پدربزرگ و مادربزرگ
درگذشت پدربزرگ/مادبزرگ گرامی را به شما و خانواده محترمتان تسلیت می‌گویم.
امید که روح مرحوم مشمول رحمت بی منتهای الهی قرار گیرد.
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ
بابابزرگ یعنی قشنگ‌ترین کلمه دنیا
که هیچ مترادفی نمی‌تونی براش پیدا کنی!
نبودن‌هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی‌کند
و آدم‌هایی هستند که هرگز تکرار نمی‌شوند
درگذشت پدربزرگ عزیز و مهربانت رو تسلیت می‌گم
برای خ
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ / مادربزرگ

پیام تسلیت فوت پدربزرگ و مادربزرگ
درگذشت پدربزرگ/مادبزرگ گرامی را به شما و خانواده محترمتان تسلیت می‌گویم.
امید که روح مرحوم مشمول رحمت بی منتهای الهی قرار گیرد.
اس ام اس تسلیت فوت پدربزرگ
بابابزرگ یعنی قشنگ‌ترین کلمه دنیا
که هیچ مترادفی نمی‌تونی براش پیدا کنی!
نبودن‌هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمی‌کند
و آدم‌هایی هستند که هرگز تکرار نمی‌شوند
درگذشت پدربزرگ عزیز و مهربانت رو تسلیت می‌گم
برای خ
تیتر، عبارت آشنایی‌ست برای آنانی که جزء از کل» را خواند‌ه‌اند. آن‌جایی که پدر نویسنده از پدربزرگ و مادربزرگ برای نوه می‌گوید. وقتی که مادربزرگ لهستانی، بی‌آنکه انگلیسی بلد باشد، زن پدربزرگ استرالیایی می‌شود. تا این‌جایش مشکلی نیست؛ اما به‌قول نویسنده:مادربزرگم همزمان تمام توانش  را صرف یادگیری زبان کرده و فاجعه هم از این‌جا آغاز شده؛ هرچه‌قدر بیشتر زبان یادمی‌گرفته، شوهرش را بیشتر می‌شناخته.» از نگاه مادربزرگ، کریه‌بودن و خ
من خاطره چندانی از پدربزرگ پدریم ندارم.۳ ساله بودم که فوت شدن.تنها خاطراتم فقط تعریف هایی هست که مامانم از پدربزرگم کردهخوبی هایی که گفته و جوری که صدام میزده تا یاد دارم خاطراتم از هر دو مادربزرگا و پدربزرگ مادریم بوده
و امروز دفتر عمر آقاجونم برای همیشه بسته شد.و شد خاطره که یادم بیاد و بگم بابابزرگم اینجور بود و اونجور
آقاجونم رفتخیلی قشنگ رفت.خودش میدونست وقت رفتنهتسلیم شد وصیتشو کردحلالیت هاشو طلبیدهمه رو
دانلود دوبله فارسی فیلم Cat on a Hot Tin Roof 1958 رایگان
داستان فیلم در مورد "بریک" جوانی الکلی است که به خاطر مرگ بهترین دوستش احساس گناه دارد و به خاطر کوتاهی در دوستی‌اش عذاب می‌کشد. "مگی" همسر بریک هم به خاطر دوری کردن شوهرش از او رنج می‌کشد. پدربزرگ هم سرطان دارد ولی باز هم به زندگی طمع دارد. جمع شدن خانواده در ۶۵ سالگی پدربزرگ ناگهان تبدیل به یک کشمکش خانوادگی می‌شود و .نام پارسی فیلم : گربه روی شیروانی داغ
.
دانلود با کفیت عالی 1080
دانلود با کیف
دانلود دوبله فارسی فیلم Cat on a Hot Tin Roof 1958 رایگان
داستان فیلم در مورد "بریک" جوانی الکلی است که به خاطر مرگ بهترین دوستش احساس گناه دارد و به خاطر کوتاهی در دوستی‌اش عذاب می‌کشد. "مگی" همسر بریک هم به خاطر دوری کردن شوهرش از او رنج می‌کشد. پدربزرگ هم سرطان دارد ولی باز هم به زندگی طمع دارد. جمع شدن خانواده در ۶۵ سالگی پدربزرگ ناگهان تبدیل به یک کشمکش خانوادگی می‌شود و .نام پارسی فیلم : گربه روی شیروانی داغ
.
دانلود با کفیت عالی 1080
دانلود با کیف
خوب نمیدونم چی شد که یهو دلم خواست این متنو بزارم
 
ولی خوب میزارمش شاید واسه همه درسی باشهحتی خود من
 
"پیرمردی" با پسر و عروس و نوه اش زندگی میکرد.
او دستانش می لرزید و چشمانش خوب نمیدید و به سختی می توانست راه برود، هنگام خوردن شام غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.
"پسر و عروس" از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد.
آنها یک میز کوچک در گوشه اطاق قرار دادند و پ
دلم واسه یه چیزهایی تنگ شده :روزهایی که ام و بچه هاش جمع میشدیم خونه پدربزرگ و من تنها دختر اونجا بودم و با داداشم و پسرخاله هام میرفتیم توی کوچه و خیابون و کوه و. میچرخیدیم و خوش میگذروندیمروزهایی که خونه پدربزرگ رفته بود یه شهر دیگه و باز هم هردو خانواده مسیری رو طی میکردیم و دور هم جمع میشدیم و میرفتیم خونه همسایه پدربزرگ و اونجا با دخترش بازی میکردیم.یکی از نوه ها واسه بازی چهارتایی با اضافه بود و نوبتی تماشاگر میشدیم
این که آدم دو جفت مادربزرگ و پدربزرگ داشته باشد، برای من که خیلی خوب جواب داده!
پاتال‌ها خیلی از هدیه‌دادن خوششان می‌آید و دارند برنامه‌ی یک گردش خانوادگی هم می‌چینند که قرار است خیلی تماشایی باشد.
دلیا هم می‌خواهد بیاید. (چرا واقعا؟)
من که همیشه می‌توانم ندیده‌اش بگیرم.
پاتال‌ها، آن‌یکی پدربزرگ و مادربزرگ تام هستند که تازه از سفرهای دور دنیایشان برگشته‌اند و یک عالم غافل‌گیری برای تام دارند، مثلا گردش. البته گردش دسته‌جمعی خیلی خو
خنده هایم نه از روی خوش حالی است
خانه بی روی تو دگر خالی است
سومین خبر بد در سال 98 بعد از فوت بهترین معلمی که در طول سال های تحصیلم داشتم و همچنین بیماری پدربزرگ مادری ام حاکی از این بود که پدربزرگ پدری ام به رحمت خدا رفت
سلامتی کامل و خوش سعادتی در طول زندگی و مرگ آسان بدون هیچ آه و ناله ای به هنگام مرگ همه و همه نشان از پاکدامنی و عفت این بزرگ مرد بود که از میان ما پر کشید و رفت.
واقعا به جرأت میتونم بگم که سرتاسر زندگی این مرد رشار از با خدا بود
مهاجرت به کانادا:کلاس خانواده Immigrate 
to Canada:Family Class اتباع خارجی که قصد سفر به کانادا را دارند می توانند کلاس خانواده را به عنوان اعضای خانواده خانوادگی براساس ارتباط آنان با یک شهروند کانادایی یا یک اقامت دائم تعیین شوند . 
شهروندان 
کانادا (از جمله، در شرایط خاص، اشخاصی که در بیرون از مرزو بوم اقامت دارا‌هستند با قصد بازگشت به کانادا برای اقامت) و ساکنان همیشگی (فقط برای اشخاصی که تنها در کانادا اقامت دارند)، سن ۱۸ سالگی (۱۸ سال) ممکن هست از
بچه که بود یه بار توی حرفای مادر و خاله‌اش شنید وقتی مادرش اونو حامله بوده، سر به دنیا نیاوردنش بین شوهر و پدر شوهرش (پدر و پدربزرگ بچه) جر و بحث شده بود. اینکه توی این وضع خراب زندگی یه بچه که داشتند، اونم پسر؛ دیگه واسه چی یه نون‌خور دیگه می‌خواند بیارند. و مادرش تاکید کرده بود که اونا هم نمی‌خواستند اون بچه رو؛ ولی اتفاقی بود که پیش اومده بود!
چند سال اول بچگیش رو توی یه خونه بزرگ کنار پدربزرگ و عموش زندگی می‌کردند و سر یه سفره جمع می‌شدند
من از خیلی چیزها می‌ترسیدماز مادیان سپید پدربزرگاز مدیر مدرسهاز قیافه عبوس شنبهچقدر از شنبه‌ها بیزار بودم خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می‌شد عصر پنجشنبه تکه‌ای از بهشت بودشب که می‌شد در دورترین خواب‌هایم طعم صبح جمعه را می‌چشیدم
#سهراب_سپهری 
عصر یک مهمان کوچولو دارم
5 سالشه
برای مادرو پدرش کاری پیش اومده
مادربزرگ و پدربزرگ مادریش مسافرت هستن
مادربزرگ و پدربزرگ پدریش کار دارن
و وقتی گفتن بهش حق انتخاب داری بین خاله و دایی
گریه کرده که نمیرم و میرم پیش خاله فلانی که من باشم
البته من خاله واقعیش نیستم
چون اصلا خواهر ندارم
مادرش باهام حرف زد منم قبول کرد
من هیچ نسبت نزدیکی باهاشوت ندارم یکم برام عجیبه
معمولا وقتی بچه ها پیشم می ان میگن باهامون بازی کن میگم کار دارم
دو تا سطل عروسک پ
۱. پدربزرگ ما چند وقتیه حالش ناخوشه، کسالت داره؛ ولی کسالتش در حدی نیست که هر دو-سه روز یه بار کل خاندان رو جهت استماع وصیت‌نامه و نصیحت‌نامه و نکاتی چند فرابخوانه. درحال حاضر بیشتر از جهت روحی-روانی ضعیف و امیدش به زندگی کم‌رنگ‌ شده؛ باورش سخته پیرمردی که ت و جذبه‌ی خاص خودش رو داشت و با کمرِ صاف و محکم قدم برمی‌داشت، در این حد ضعیف و ناتوان شده باشه که گاه و بی‌گاه ناله‌ی ناامیدی و مرگ سر بده؛ دور از جانش. ولی اون پیرمردِ بلند قد و ای
به استناد سایت مشاوره حقوق خانواده دینا در صورتی که پدر فوت کرده باشد و یا از توانایی مالی برای پرداخت نفقه فرزندان خود برخوردار نباشد ، در این صورت پدر بزرگ یا جد پدری باید نفقه نوه خود را بپردازد . البته گاهی جد پدری از پرداخت نفقه خودداری می کند که در این صورت می توان به دادگاه مراجعه نموده و مطالبه نفقه فرزند از پدر بزرگ را خواستار شد . در این صورت اگر پدر بزرگ تمکن مالی برای پرداخت نفقه را داشته باشد و فرزند نیاز به نفقه وی داشته باشد
جزر آمده و حال مرا مَد کرده
بغض آمده، از حنجره ام رد کرده
من این چمدان، تو ساک ها را بردار
بدجور دلم هواى مشهد کرده
پ.ن۱:
الان تو راه‌آهن هستیم و داریم پدربزرگ و مادربزرگ جان(همون پدربزرگ و مادربزرگی که من تا حدود۴سالگی پیش‌شون بزرگ شدم و بشدت هم دیگر رو دوست داریم و کلا با اختلاف فراوان منو از نوه‌های دیگه و دایی‌هام و خاله‌هام دوست دارند) رو داریم راهی مشهد می‌کنیم و من چقدر دلتنگ حرم و مشهد هستم
نمیدونم چرا این سری که دارند میرند مشهد یه
اگر منتظر فرصتی عالی برای حمایت از والدین یا پدربزرگ و مادربزرگ خود به کانادا هستید، اکنون زمان است! کانادا در هفت روز برنامه حمایت از والدین و پدربزرگ و مادربزرگ را باز می کند. برنامه با برخی از به روز رسانی ها در فرآیند مصرف برنامه آمده است. خواندن همه چیز را در مورد اخبار مربوط به روند درخواست و چگونگی تبدیل شدن به یک نامزد بگذرانید.
از تاریخ 28 ژانویه 2019، در ظهر (EST)، علاقه به حمایت از فرم های ارسال شده بر اساس اول آمده است، اولین بار خدمت پذ
زهرا جان سلام
پنج شنبه صبح 20 اردیبهشت 97 فردای خاکسپاریت بود که پسر خاله مجبور بود برای امتحانش به تهران برگردد. برای همین سحر حرکت کردند.
عرفان می گفت:
"تا صبح 3 بار خواب زهرا را دیدم. هر بار خانه شوهر خاله مامان بودیم. جمعیت زیادی دور تا دور خانه بودند و زهرا را تشویق می کردند. پیرمردی جدی دست زهرا را گرفته بود و زهرا هم با حالتی از غرور سرش را برای جمعیت تکان می داد. زهرا طوری می خندید که دندانهایش دیده می شد. هر بار که خوابیدم و بیدار شدم این خوا
پدربزرگم
گلاب به روتون دشویی نمیره
نه که نخواد
نمی تونه
دیروز واسش سوند گذاشتن
ولی بعد دیگه درش آوردن
گفتن ببرین تا فردا
اگه تونست که هیچ
اگه نه شاید مشکل از کلیه ش باشه
الان یه خاندان
چشم انتظار دشویی پدربزرگ منن
و با اخبار لحظه ای داره پیگیری میشه :/
دانلود رایگان فیلم سینمایی ترانه کوچک من
فیلم ایرانی ترانه کوچک من به کارگردانی مسعود کرامتی
کارگردان: مسعود کرامتی | ژانر: خانوادگی، کمدی | سال تولید: 1388 | تاریخ انتشار: 9 فروردین ماه 1399
مدت زمان: 82 دقیقه | نوع: سینمایی | مخاطب: خانواده | کیفیت: WEB-DL
فرمت: MP4 | حجم: متفاوت | تهیه کننده: سعید شاهسواری
خلاصه داستان: سیاوش نوجوان سیزده ساله ای است که با دیدن خوابی وارد یک ماجرا می شود. همان خواب را پدربزرگ او هم دیده است. پدربزرگ به زادگاهش می رود و سیاوش
همین بازی‌های قدیمی در ذهن پدرها و پدربزرگ های عزیز ما تجسم خاطراتی شیرین است و دیدن تصاویر زیر حتی برای من و شما که سهمی در چگونگی اینگونه بازی ها نداشتیم
بازی‌های سنتی قدیمی از قبیل: هفت سنگ، عمو زنجیرباف، قایم موشک، گرگم به هوا، کی بود کی بود، لی لی، شیر و آهوها، وسطی و . ریشه در سنت های دیرینه ی مردم ایران دارد و هنوز نسلی از آن افرادی که با این بازی ها اوقات فراغت خود را سپری می کردند نگذشته که امروزه دلایلی چون استفاده از وسایل ارتبا
سیگارش را آتش زد و تمام خستگی اش را با یک پوک از سیگار، دود کرد.
دست کوچکم، را در دست پینه بسته اش حلقه کردم و شاهد دود شدن سیگارش شدم!  زمزمه وار گفتم: پدربزرگ، چرا سیگار میکشی؟ در حالی که سیگارش را دود میکرد گفت: سیگار تنها رفیقی است، که به پای من می سوزد.
آن شب تاریک، تازه فهمیدم چقدر پدربزرگ، درقلب بزرگش، غم دارد ولی،  همیشه جوری میخندید، که انگار هیچ غمی ندارد، وقتی دلش می گرفت، تنها سیگارش دردش را می فهمید و بس.
نمی گذاشت کسی اشک بریزد، ولی
امروز پای وبلاگم که نشسته بودم پسر کوچکم طبق معمول خودش را در آغوشم جای داد و بعد کمی سکوت و تماشای کارهای من پرسید: مامان تو این قصه‌ها را از کجا یاد گرفتی ؟من که همیشه سعی می‌کردم پاسخ‌های مناسب روحیات کودکانه ی  او بدهم  ، کمی فکر کردم و بعد جواب دادم: روزی که شما به دنیا آمدی همه این قصه‌ها در قلب من قرار گرفت.  پسرکم ،کلی ذوق کرد اما می‌دانست که حرف‌های من تنها یک ترانه مادرانه است از بغلم پایین آمد و گفت: ولی من نمی‌توانم مثل تو قصه بن
گلویم می سوزد. باید سر و شکلم را درست کنم که فاطمه نترسد. من باید آرامشان کنم. فاطمه می رسد جلوی من. چشم هایش سرخ است:-چی شد؟جواب ندارم. موهایم را چنگ می زنم. دوباره صدایم می زند:-امیرمهدی! میگم چی شد؟ پیداشون کردی؟ مجروح بودن؟لبهایم روی هم قفل شده اند. پدربزرگ و رضا می رسند. پدربزرگ با دیدن حالم همه چیز را می فهمد. در آغوشم می گیرد.
لباس هایم گرم شده بود. به بدنم دست کشیدم. خودم سالم بودم؛ 
ادامه مطلب
فکر کن پدربزرگ خودت
خدا را خوش می آید که او را به کار بگیری؟!
آن هم کارهای بزرگ مملکتی! آن هم کارهای اجرایی!!
چرا نمی گذارید پیرمردهایمان استراحت کنند؟
همین الآن 70 سال را رد کرده؛ الآن باید کنار فرزندان و نوه هایش در حال استراحت باشد؛ اما ما باز هم به او رأی می دهیم و او را به کار وادار می کنیم!
انصاف هم خوب چیزی است!!!
 
پدربزرگ من.چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه ش میذاشتیم، یه چیز بهم می گفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه:" میبینی کرول! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن."
دروغگویی روی مبل/lying on the couch
اروین دی یالوم
وابستگی کودکان به پدربزرگ و مادربزرگ خوب است یا نه؟
 
 
گاهی وقت ها کودکان به علت شرایط کاری والدین شان ناچار هستند چندین ساعت از روز را در خانه پدر بزرگ و مادربزرگ خویش سپری کنند. زمانی که کودکان ساعتهای زیادی از روز را در خانه پدر بزرگ و مادربزرگ هستند، زمینه وابستگی در آنها ایجاد می شود.
هرچند پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها میتوانند نقش حمایتی مفیدی برای کودک و والدین داشته باشند ولی گاه همین پشتیبانی، میتواند زیان آور و آسیب رسان باشد.
 
ادام
پسر، من هرچیزی رو بتونم درک کنم، این دورهمیای عید و صله‌رحم و اینا رو نمیتونم درک کنم و اصولاً آخه فازشون چیه که هی بیخودی مهمونی می‌گیرن؟:|بابا من اصن دلم براتون تنگ نشده:|بذارین یکم بگذره از آخرین باری که دیدیمتون:|پ.ن1: اگه طوفان و زله و اینا بشه و قرار باشه از کل فامیل یه‌نفرو انتخاب کنم، پدربزرگ مادریم رو انتخاب میکنم. انقدر این بشر دوست‌داشتنیه و رک و بی‌تعارف صحبت میکنه. پیرمرد گوگولی:))) حالا فعلاً که بین این مزخرفا گیر افتادم:|
کتاب جمله هایی که خدا دوست دارد: بیان رابطه ی بین ایمان به خدا و سخنان روزمره
 
کتاب جمله هایی که خدا دوست دارد : غلامرضا حیدری ابهری، نشر بوستان فدک
معرفی:
این کتاب نوشته حجه الاسلام حیدری ابهری است که در آموزش توحید به کودکان آثار متعددی دارد، که مورد استقبال کودکان و خانواده ها قرار گرفته است.این کتاب در ادامه همان آثار نوشته شده که البته رویکرد جدیدی در این زمینه دارد.پس از مطالعه ی این اثر، کودکان در می یابند که بین ایمان به خدا و سخنان رو
امروز یاد خونه باغ پدربزرگ افتادم. یاد دوران کودکی که توی اون باغ سپری شد.
به یاد بهارهای باغ با شکوفه‌های رنگارنگش و  مسابقه ما بچه‌ها برای چپاول آلوچه و چغاله بادوماش‌.
پاییزهایی که با گردوهای تازه و کیالک‌های خوشمزه باغ شروع می‌شد.
آلو زردهایی که سبدسبد می‌رفتن تا تبدیل به لواشک‌های ترشمزه بشن.
درخت‌های گیلاس و آلبالویی که واسشون سر و دست می‌شیدم.
حوض کوچیک ته باغ که کنج خلوتی بود برای من.
روزهای جمعه‌ای که کل خانواده دور یه سف
اولین رویارویی من با مرگ سوم راهنمایی بود. پدربزرگ پیرم فوت کرد. برای یه مدت طولانی میدونستیم که روزای آخر پدره و دعا میکردیم با عزت از این دنیا بره. البته این ملایم شده‌اشه. دعا میکردیم زودتر راحت‌ شه. اره درستش اینه. دومین رویاروییم، مرگ ناگهانی دایی مامانم بود که خب چون خیلی نزدیک نبودیم تاثیر بزرگی روم نداشت. ولی مرگ تو خیلی داره اذیت می‌کنه. عزیز بودی ناگهانی بود و مهم‌تر از اینا، من صداتو شنیدم. من آخرین کسی بودم که باهاش حرف زدی.
در روزگاران قدیم، مردمان همیشه در صحنه این دیار
اعتقاد قلبی به شعار فرزند بیشتر، زندگی شادتر داشتند. البته چون در روستاها و شهر
های کوچک خیلی از کارهای خانه و مشاغل خانگی را بچه ها انجام می دادند به نوعی
کاربرد شعار فرزند بیشتر، حمال بیشتر یا فرزند بیشتر، اقتصاد پویاتر، درست تر است!

همین پدر خودم می گوید از دست فروشی جوراب های پشمی
ساخت مادرش گرفته تا پادویی در دکان های مختلف محل را تجربه کرده است.
خب مادر بزرگ ها و پدربزرگ هایمان هم حق داشت
خانواده ی شهید بودن به حرف راحته ولی تو عمل
دایی جانم سی سال مفقود الاثر بود، هم رزماش میگفتن شهید شده ولی پدربزرگ و مادربزرگم هیچوقت باور نمی کردن، میگفتن اسیر شده بر می گرده.
اسرا هم برگشتن و دایی من نیومد.
از ساعت 11شب به بعد، به پدر بزرگ و مادربزرگم زنگ نمی زدیم چون چشم به راه داییم بودن و با هر زنگِ نیمه شب، قلبشون تند میزد.
بنیاد شهید 3 بار مجلس ترحیم گرفت ولی بازم باور نکردن، نمیخواستن که باور کنن.
با اصرار زیاد بعد بیست و چند سال، بالاخ
فکر کن پدربزرگ خودت
خدا را خوش می آید که او را به کار بگیری؟!
آن هم کارهای بزرگ مملکتی! آن هم کارهای اجرایی!!
چرا نمی گذارید پیرمردهایمان استراحت کنند؟
همین الآن 70 سال را رد کرده؛ الآن باید کنار فرزندان و نوه هایش در حال استراحت باشد؛ اما ما باز هم به او رأی می دهیم و او را به کار وادار می کنیم!
انصاف هم خوب چیزی است!!!
 
امسال دو کلاس دوازدهم انسانی دارم برای اولین بار و امیدوارم آخرین بار باشد. در این دو کلاس شاید ۵ نفر باشند که درس میخوانند و اگر آنها هم نبودند نمیدانم با چه انگیزه ای باید سر کلاس حاضر میشدم‌. اغلب یا خوابند یا دلشان درد میکند یا دم گوش هم پچ پچ میکنند. در جواب اینکه آیا متوجه ی این قسمت از درس شدین فقط نگاهت میکنند. نه سری تکان میدهند به بالا که بدانم درس را متوجه نشدند نه سری تکان میدهند پایین که بفهمم یاد گرفته اند. خیلی در قبالشان صبوری به
✍ درخواست قصاص برای عمو
⬅️ دختر نوجوان در حالی از دادسرا خواهان قصاص عمویش شد که پدربزرگ و برادرش از خون قاتل گذشت کردند.
◀️ شامگاه 26 فروردین 1397 مأموران کلانتری 144 جوادیه تهرانپارس هنگام گشت در خیابان دماوند – تقاطع خیابان اتحاد با خودروی آزرایی مواجه شدند که راننده‌اش به قتل رسیده بود. با کشف جسد موضوع به بازپرس کشیک قتل پایتخت و تیم بررسی صحنه جرم اعلام شد.
◀️ با حضور تیم تحقیق مشخص شد راننده خودرو با شلیک گلوله به قتل رسیده است. در باز
✍ درخواست قصاص برای عمو
⬅️ دختر نوجوان در حالی از دادسرا خواهان قصاص عمویش شد که پدربزرگ و برادرش از خون قاتل گذشت کردند.
◀️ شامگاه 26 فروردین 1397 مأموران کلانتری 144 جوادیه تهرانپارس هنگام گشت در خیابان دماوند – تقاطع خیابان اتحاد با خودروی آزرایی مواجه شدند که راننده‌اش به قتل رسیده بود. با کشف جسد موضوع به بازپرس کشیک قتل پایتخت و تیم بررسی صحنه جرم اعلام شد.
◀️ با حضور تیم تحقیق مشخص شد راننده خودرو با شلیک گلوله به قتل رسیده است. در باز
سفری به زمستان‌های قدیم با زنده‌یاد شهریار عدل - بخش نخست
 
مردم فعلی ایران به‌خصوص تهرانی‌ها؛ آپارتمان‌نشین‌هایی هستند که درکی از طبیعت ندارند. پدربزرگ‌ها ساکن آپارتمان نبوده‌اند. حیاطی داشته‌اند درسیصد یا چهارصد متر؛ گاهی هم کمتر از صد یا دویست متر؛ اگرهم در رده اشراف بوده باشند، خانه‌هاشان شش، هفت هزار متر بوده است.
ادامه مطلب
 
گلویم می سوزد. باید سر و شکلم را درست کنم که فاطمه نترسد. من باید آرامشان کنم. فاطمه می رسد جلوی من. چشم هایش سرخ است:-چی شد؟جواب ندارم. موهایم را چنگ می زنم. دوباره صدایم می زند:-امیرمهدی! میگم چی شد؟ پیداشون کردی؟ مجروح بودن؟لبهایم روی هم قفل شده اند. پدربزرگ و رضا می رسند. پدربزرگ با دیدن حالم همه چیز را می فهمد. در آغوشم می گیرد.
لباس هایم گرم شده بود. به بدنم دست کشیدم. خودم سالم بودم؛ این خون زوار بود. تلوتلوخوران و از میان مجروحان و شهدا رد ش
پدربزرگ و مادربزرگ من ۸۰ سال، یعنی از ۱۵ سالگی با هم بودند. آن‌ها در جنگ هم با هم بودند، پدربزرگم دستش و مادربزرگم شنواییش را از دست داد. آن‌ها فقیر و گرسنه بودند، شش بچه بزرگ کردند و خانواده‌شان را حفظ کردند. وقتی بازنشسته شدند، نزدیک دریا رفتند. مادربزرگم دو بار سرطان را شکست داد و پدربزرگم یک بار سکته کرد. او همیشه برای مادربزرگم گل می‌خرید و یکدیگر را واقعا دوست داشتند. آن‌ها در ۹۵ سالگی و به فاصله یک روز درگذشتند.
امروز خاله ام فوت شد. غم انگیزترین حال را نه دخترهایش که جیغ می زدند و غش می کردند داشتند، نه مامان که مهمانی اش بعد دو هفته شوق و ذوق و تدارک دیدن تبدیل به عزای خواهرش شده بود. غم انگیزترین حال را بابا بزرگ داشت که آرام و ساکت نشسته بود و حتی اشک هم نمی ریخت. این حکایت را شنیدید؟ که روزی از حکیمی پرسیدند شادترین داستان دنیا چیست گفت پدربزرگ مرد، پدر مرد، پسر مرد و وقتی پرسیدند غم انگیزترین داستان دنیا چیست جواب داد: پسر مرد، پدر مرد، پدربزرگ مر
سلام
 سبد از آب!
پدربزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد :این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور.پسر بچه گفت :اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ های سبد بیرون میریزد؟! پدریبزرگ خندید و گفت :آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد سریعتر حرکت کنی. و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند.پسر سبد را آب کرد و سریع دوید،اما سبد خالی بود ،قبل از اینکه او به خانه برگردد.
در حالی که نفس نفس می زد ب
#مهارت_های_زندگی_برای_کودکان
#قسمت_دوم
#غریبه
امروز بعد از مدرسه پرهام همراه دوستانش آرمین و امید و پارسا برای بازی به کوچه رفتند. پس کمی هم فکری تصمیم گرفتند که فوتبال بازی کنند. 
آنها خیلی از بازی لذت می بردند. در هنگام بازی یک مرد از کوچه رد شد. به پرهام چشمک زد و خندید. بعد از بازی همه به خانه رفتند تا کمی استراحت کنند؛ اما پرهام هنوز در فکر آن مرد بود.
بالاخره شب شد. خانواده ی پرهام شام خوردند و چون پرهام و مریم فردا مدرسه داشتند، سریع خوابید
بسم الله
 
هوا آفتابی هم باشد سوز دارد. پاییز است. نزدیکِ زمستان است. زمستان؟! چهارمین فصل هم دارد می‌آید. به تهِ سال می‌رسیم. به دو دو تا چهارتا کردن. به چه کردم و چه نکردم! به اینکه چند بار در این سالی که گذشت آدم‌هایی را که دوست داریم بغل کردیم و گفتیم دوستشان داریم. به مادر. به پدر. به خواهر و برادر. به پدربزرگ و مادربزرگ. به همسر و بچه‌هایمان. هوا که سوز داشت، سفت همدیگر را در آغوش بگیرید و بخندید. زندگی فقط همین است.
داشتم سیبِ باغ پدربزرگ خدابیامرزم رو میخوردم و از یه سری مطالعه ها امروز به وجد اومده بودم و داشتم هیجانم رو سرکوب میکردم و به هزار تا چیز فکر میکردم و چندتا وبلاگ خوب میخوندم که یهو سرمو بلند کردم و هلال ماه رو دیدم و ذوق کردم و چند دقیقه ای محوش شدم.
کاش دوربین حرفه ای داشتم ازش عکس میگرفتم ولی علی الحساب این عکس بمونه یادگاری.
دلم یه پدربزرگ میخاد.
مثل این پدربزرگه تو تبلیغ عالیس
گارسون بیاد بگه : 
چی میل دارید؟ 
چنجه بدم؟ 
سلطانی بدم؟ 
چلوگوشت بدم؟ 
چلوماهی بدم؟ 
ماهیچه بدم؟ 
کدومو بدم؟؟؟
بعد پدربزرگه بگه : هممممشو بدید!!
متاسفانه نه تنها پدربزرگم رستوران نمیبردم، و نه تنها برام چنجه نمیخره، بلکه اصلا پدربزرگی ندارم :|
امروز صبح هم مثل همیشه پرهام برای اینکه به مدرسه برود، از خواب بیدار شدد، به دستشویی رفت و دست و صورت خود را شست. بعد سر سفره رفت. وقتی سر سفره رسید، پدربزرگ، مادربزرگ و مامان، همینطور در چشم های پرهام نگاه می کردند. سکوت عجیبی خانه را پر کرده بود. پرهام سکوت خانه را شکست و گفت:اتفاقی افتاده؟»
پدربزرگ گفت:نه عزیزم! فقط ما این همه وقت منتظر بیدار شدن شما بودیم. خب زود بخواب بچه.»
بعد ادامه داد:ساعت را نگاه کن.»
پرهام یک نگاه به ساعت انداخت. ساع
1- داداش نظامی :
در زمان رضا شاه و محمدرضا شاه باسوادترین شخص در روستا بوده و به کلیه امورات مردم از قبیل :  امور قضایی ، اداری ، اقتصادی و مالی رسیدگی میکرده .
در زمان دکتر مصدق به دلیل هوش و ذکاوت بالا و کمک به مردم روستاهای دیگر در مقابل غارت خان ها ، خان های آن دوره بارها تصمیم به قتل و ترور وی گرفتند که موفق نبودند .
ایشان در سال 1345 در اثر سکته قلبی در رشت فوت کردند .
(ایشون پدربزرگ مادرم هستند .)
سریال متشکرم سال 87 از تلویزیون پخش شد. ساعت 11 شب و از شبکه استانی. اون موقع برای کنکور درس می خوندم. و با یه عشقی هر هفته رو میگذروندم تا سه شنبه برسه. اول جومونگ  رو در معیت خونواده می دیدم و بعدش، با دو ساعت فاصله میخ  می شدم پای تلویزیون تا سریال متشکرم و داستان یونگ شین و پوم و مین گی سو و سوک هیون  رو ببینم. اون روزا تازه امیرحسین به دنیا اومده بود و کلی با روش های تربیتی یونگ شین حال می کردم و با سوتی هاش می خندیدم . سانسورهاش اعصابمو به هم می
در کودکی اصلاً بچّه شروشوری نبودم. فقط گاهی از سر کنجکاوی، وسایل برقی خانه را می شکافتم تا ببینم چطور کار می کند. مسئولیّت سرهم بندی شان دیگر با من نبود. اگر پدرم می توانست تعمیرشان می کرد، در غیر اینصورت اهل خانه از خیر آن وسیله می گذشتند! خیلی اوقات بی سروصدا گوشه ای می نشستم و کتاب می خواندم یا برنامه های علمی تلویزیون را تماشا می کردم. بعد به سرم می زد همان آزمایشات را در خانه پیاده کنم و یک بار نزدیک بود خانه را به آتش بکشم. می بینید که چقدر
در کودکی اصلاً بچّه شروشوری نبودم. فقط گاهی از سر کنجکاوی، وسایل برقی خانه را می شکافتم تا ببینم چطور کار می کند. مسئولیّت سرهم بندی شان دیگر با من نبود. اگر پدرم می توانست تعمیرشان می کرد، در غیر اینصورت اهل خانه از خیر آن وسیله می گذشتند! خیلی اوقات بی سروصدا گوشه ای می نشستم و کتاب می خواندم یا برنامه های علمی تلویزیون را تماشا می کردم. بعد به سرم می زد همان آزمایشات را در خانه پیاده کنم و یک بار نزدیک بود خانه را به آتش بکشم. می بینید که چقدر
یازدهم اردیبهشت 13:08
خاله ف ات فرصت طلب بازی اش گل میکند! به مادربزرگ زنگ میزند و طلب مزگونا (مژدگانی) میکند مادربزرگ جیغ میزند! من جیغ میزنم! عمو و پدربزرگ میخواهند مرد بودنشان حفظ شود به لبخندی دندان نما بسنده میکنند! ظاهرا کیسه ی آبت پاره شده است و قصد بیرون آمدن داری! لطفا مادرت را آنقدرها هم اذیت نکن پنبه :) بابا در راه است. انشالله برای دیدنت تا 6 ساعت آینده خودش را میرساند :) همگی به هول و ولا افتاده ایم عمویت سعی میکند خونسرد باشد! یکدفعه ته
واقعا ورزش یکی از کارای خوبیه که میتونیم برای خودمون انجام بدیم.هرچی صبح دنبال چوب ایروبیکم گشتم ندیدمش.حس میکنم مامانم انداختتش دور! 
به ورزش با ایروبیک استپ بسنده کردیم! دلم پیاده روی میخواس که پایه نداشنم و البته میخواستم برم حمام دیگه نمی رسیدم! 
امیدوارم که شیطون گولم نزنه و از امروز دیگه خوردن آجیل و شیرینی و شام سنگین رو ترک بکنم.و همچنین ته دیگ نخورم ظهرها :/ و همینطور ترشی فلفل .
دیگه اینکه کاملا به تنبلی عادت کردم و خوشحال و خندان بر
قصه نوه و پدر بزرگ                                    تهیه و تنظیم: نرگس رضوی
پیرمردی بود که با پسر ، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن می لرزید. وقتی که سر میز غذا می نشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز میریخت. حتی وقتی که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشه دهانش بیرون میریخت و منظره زشتی بوجود می آورد.هر بار پسر و عروسش با دیدن
دلم برات تنگ میشه حاج آقا 
دلم برای لبخند پرمحبتت تنگ میشه 
برای مهربونیت 
و تو هیچ کاره ی من بودی 
هیچ کاره 
تو نامحرم بودی 
نامحرم! 
اما تو فامیلمون هیچ کسی رو اندازه تو دوست نداشتم و ندارم 
چون فقط 
تو مهربون بودی 
نه هیچ کس دیگه 
نه مادربزرگها 
نه پدربزرگ 
نه عمه 
نه خاله 
نه دایی 
نه عمو 
و تو بیست سال هست که نیستی؟ 
تو تنها دلیل هستی برای اینکه بگم همسر و فرزند شهید برن گم شن اما پدر و مادرشون آدمهای شریف هستن چون اونها شهید رو تربیت کرد
سایه ی تو بر سر ما سقف این کاشانه می شدخانه تنها با صدای خنده ی تو خانه می شد
شور و شوق بچگی لنگ صدای قفل در بودخانه با پیچیدن عطر تنت دیوانه می شد
یک بغل احساس بودی ساده و بی شیله پیلهتوی آغوش تو آدم یک شبه پروانه می شد
بی گمان حجم حضورت بیشتر از یک نفر بودبی تو این خانه وگرنه این قدر تنها نمی شد
پشت ما همواره مثل کوه بودی، کاش امشبسنگ قبر تو برای بغض هامان شانه می شد
#علی_اصغر_طلوعیدی ۹۸
۱: غزل رو به عشق پدر بزرگم حاج ولی» نوشتم.
۲: اگر زحمتی نیست
ننه : از امروز تصمیم بگیر نمازت با هر کیفتی هست یه درجه بهتر بشه. تغییر خیلی شاقی هم نیاز نیست انجام بدی مثلا اگه همیشه سرعت نماز خوندنت روی 70 کیومتر بر ساعت بوده امسال بیارش روی 50 کیلومتر بر ساعت و.
 
پدربزرگ وجود همسرم* : همیشه سعی کن حلال بخوری.لقمه را ساده نگیر، اگه لقمه ات را مراقبت نکنی شروعی میشه برای ساده انگاری های بعدی . میگی من که این کارو انجام دادم بقیه ش هم روش مثلا حالا که دارم  حروم میخورم پس نماز برای چی بخونم و.
 
*وی به مناسب
باران می بارید
پدربزرگ
آفتابگردان ها را
زیر خاک خیس خورده باغچه
قرنطینه کرد
و به خواب رفت
(پدر بزرگ خسته بود)
آفتابگردان ها از قرنطینه فرار کردند
آفتاب می تابید
عمر پدربزرگ به قد آفتابگردان ها نرسید
باران می بارید
پدربزرگ را
زیر خاک خیس خورده قرنطینه کردند
آفتابگردان ها
روی قبر پدربزرگ تکثیر شدند
1
قرار شد خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ در روستا تبدیل به مکانی برای گردشگری شود. چند وقتی هست که شورای روستا به فکر ترمیم آن و مدرن تر شدنش هستند و کارهایی انجام داده اند اما این تصمیم، مخصوص به خانواده ی ما بود و خانه ی بزرگ و حیاط دارمان در بهترین جای روستا. تصمیم بر این شد که تا تابستان سال بعد اقداماتی قطعی برای تغییر خانه و همچنین روستا انجام شود.
در طول تمام آن صحبت ها، قلبم بیشتر و بیشتر فشرده میشد. گردشگری همان معنی را میداد که روستا نبودن، ه
1
قرار شد خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ در روستا تبدیل به مکانی برای گردشگری شود. چند وقتی هست که شورای روستا به فکر ترمیم آن و مدرن تر شدنش هستند و کارهایی انجام داده اند اما این تصمیم، مخصوص به خانواده ی ما بود و خانه ی بزرگ و حیاط دارمان در بهترین جای روستا. تصمیم بر این شد که تا تابستان سال بعد اقداماتی قطعی برای تغییر خانه و همچنین روستا انجام شود.
در طول تمام آن صحبت ها، قلبم بیشتر و بیشتر فشرده میشد. گردشگری همان معنی را میداد که روستا نبودن، ه
برایش نوشتم "خوبی؟"جواب داد "نه آنقَدرها که باید باشم" فهمیدم باز همسرش را فرستاده أند مأموریَت ، نوشتم"فکر نمیکردم عشق آدم را تا این حد بی طاقت کند ، فردا برمیگردد دیگر ، دوستِ بیقرارِ من" گفت"نشسته أم پیراهن هایش را اتو میکنم که عطرَش تویِ خانه بپیچد و دل گرفتگی از سَرَم بِپَرَد "جمله أش را که خواندم دلم لرزید ، یادِ شب ها و روزهایِ دلگرفتگی أم افتادم که نمیدانستم برایِ رها شدن از حالِ نامعلومِ پر از غٌصه أم چه کار باید بٌکنم فقط کاغذی برداش
پدر بزرگ وی: اینا چی بود گذاشتی تو ماشین؟
وی: کتابام.
پدربزرگ وی: واسه چی؟
وی: میخوام برم.
- چرا؟
+ چون درس نمیخونم!
- میخوای بخونی بخون میخوای نخونی نخون!
صبح! 
-میری بری؟
+اره.
- واسه چی؟
+ میخوام تنوع باشه!
- خب اینجام تنوعه دیگه! یکم برو بالا یکم بیا پائین یکم برو سوئیت سمت راستی یکم برو تو جپی! خودش تنوعه!
مادربزرگ وی در حال سو استفاده از علاقه شدید وی به مرغ به همراه فلفل دلمه ای و بوی ان و واااای لعنتی!! : میخوای حالا ظهر بمون مرغارو بخور بعد برو!
و
میرزا محمد تقی خوان  فراهانی زاده 1186 هزاوه اراک، درگذشت 20 دی 1230 کاشان مشهور به امیر کبیر، یکی از صدر اعظم های ایران در زمان نصرالدین شاه قاجار بود. امیر کبیر همسر عزت الدوله، خواهر نصر الدین شاه قاجار بود و سبب ازدواج دخترش تاج الملوک با مظفر الدین شاه قاجار، پنجمین شاه از دودمان قاجار، پدربزرگ ششمین پادشاه قاجار، محمدعلی شاه، نیز شمار می رود.
ادامه مطلب
پسر:حوصلم سررفته
پدر:یه ملاقه ازروش بردار
پدریزرگ:میخوای زیرشا کم‌کن
مادر:همین الان اینقدربازی کردیم
مادربزرگ:بیا ببین چی دوست داری بیارم بخوری
پسر:نه میخوام برم بیرون بریم خونه یکی
پدر:مثلا کجاحرف شهربازیا رستوران نباشه ها
پدربزرگ:عجب دوره زمونه ای شده این بچه ها پی حرف نمیرن هی خرج میتراشن
مادر:منم حوصلم سررفته
مادربزرگ :میخوای آش درست کنیم دورهمی بخوریم
امام زمان:یه سربه من بزن حال وحوصلت خوب میشه 
این جمعه هم داره میگذره امام خوبم کج
برایش نوشتم "خوبی؟"جواب داد "نه آنقَدرها که باید باشم" فهمیدم باز همسرش را فرستاده أند مأموریَت ، نوشتم"فکر نمیکردم عشق آدم را تا این حد بی طاقت کند ، فردا برمیگردد دیگر ، دوستِ بیقرارِ من" گفت"نشسته أم پیراهن هایش را اتو میکنم که عطرَش تویِ خانه بپیچد و دل گرفتگی از سَرَم بِپَرَد "جمله أش را که خواندم دلم لرزید ، یادِ شب ها و روزهایِ دلگرفتگی أم افتادم که نمیدانستم برایِ رها شدن از حالِ نامعلومِ پر از غٌصه أم چه کار باید بٌکنم فقط کاغذی برداش
برایش نوشتم "خوبی؟"جواب داد "نه آنقَدرها که باید باشم" فهمیدم باز همسرش را فرستاده أند مأموریَت ، نوشتم"فکر نمیکردم عشق آدم را تا این حد بی طاقت کند ، فردا برمیگردد دیگر ، دوستِ بیقرارِ من" گفت"نشسته أم پیراهن هایش را اتو میکنم که عطرَش تویِ خانه بپیچد و دل گرفتگی از سَرَم بِپَرَد "جمله أش را که خواندم دلم لرزید ، یادِ شب ها و روزهایِ دلگرفتگی أم افتادم که نمیدانستم برایِ رها شدن از حالِ نامعلومِ پر از غٌصه أم چه کار باید بٌکنم فقط کاغذی برداش
سلاااااااااااااااام
یا رومی روم یا زنگی زنگ»
این روزا پیام مربوط به تبریک یلدا رو زیاد میبینیم و میخونیم
ادمو یاد شب چله های قدیم میندازه
همه میرفتن خونه پدربزرگ و مادربزرگ
سماور مادربزرگ غلغل میجوشید قوری چای روی سماور استکان نعلبکی و قند شکسته داخل سینی و قندان
والور مادربزرگ وسط خونه و دیگ مسی روی اون و داخل دیگ مسی چغندر یا که شلغم و یا هم سیب زمینی در حال پختن
لحاف کُرسی گوشه اتاق و روی پایه کرسی پدربزرگ هم منقل کرسی رو تمیز کرده و ک
من تو را در فرورفتگی هر کوهدر کابل های بزرگ برقدر سنگلاخ راهدر ابتدا و انتهای هر جاده می بینممن تو را در قواعد هندسی،در چهار و پنجِ معلقِ خیامدر کتاب و دفترِ پرفسور امین می بینم!تو معادله ی درجه سومی مگر؟ از دست هایت فاکتور می گیرمو جذر چشم هایت رادرونِ دفترم می نویسم. پلک هایم را به هم می فشارمو اشک هایم را جمعچشم هایم را ضربمردمک ها را تفریقو صلبیه ی چشمم را در سطح دنیا تقسیم می کنممن تو را در قرنیه می بینمدر آستیگماتیسمِ چشم های پدربزرگمن
- امیر. امیر کبیر. بله، فامیلم کبیره. واسه شما جالبه، واسه من خیلی هم مسخره‌ست.
- حتماً یکی از اجدادم خیلی آدم گنده‌ای بوده واسه همین به ما می‌گن کبیر. مسخره چیه مومن، راست میگم. پدر و پدربزرگم همیشه چشماشونو درشت می‌کردن و یه طوری حرف می‌زدن انگار من رعیت بودم و اونا شاه، حالا بماند که از مال دنیا آه در بساط نداشتن. بعد یه بار از پدربزرگم پرسیدم که چرا به ما می‌گن کبیر؟
- ببخشید من یکم گلوم خشک شده بود. شما آب نمی‌خورید براتون بیارم؟. خب
سختیه توی خونه پدر و مادر زندگی کردن و بچه ی ته تغاری بودن اینه که بقیه متاهلای خونواده دیگه دعوا های ریز و درشت خودشونم یه سرش رو میکشن توی خونه ی بزرگترا و گند میزنن به روح و روان و دو دیقه راحت توی خونه نشستنت. بچه دار هم که بشن بدتر دیگه، میارن بچه هاشونم میفرستن خونه ی پدربزرگ مادربزرگ، خودشون میرن پی خوش گذرونیشون؛ اصلا خوش گذرونی نه پی کارا و گرفتاریای خودشون. اونوقت باید دعوای فسقلی هاشونم تحمل کرد، مواظبشونم بود که یه وقت نخورن به در
پدربزرگ بودی. رفتی. آرام و نجیب و باعزت. همان‌طوری که همیشه دوست داشتی. خداحافظی‌ات را همان روز اول فروردین کردی که وصیت‌نامه را درآورده بودی برای اصلاح. می‌رفتم و می‌آمدم و مشغولت می‌کردم که دست از نوشتنش بکشی. برایت یک لیوان شیر گرم آوردم؛ ولی حتا متوجه حضورم نشدی. چهره‌ات آشفته بود. بعد از خواندن وصیت‌نامه، چرایی آشفتگی‌ات را فهمیدم. روز آخر گفتی:رقیق‌القلب شدم» آن‌قدری که قلبت نا نداشت بتپد؛ و یک‌هو، دم ظهر یکشنبه ایستاد.
شب اول
پدربزرگ بودی. رفتی. آرام و نجیب و باعزت. همان‌طوری که همیشه دوست داشتی. خداحافظی‌ات را همان روز اول فروردین کردی که وصیت‌نامه را درآورده بودی برای اصلاح. می‌رفتم و می‌آمدم و مشغولت می‌کردم که دست از نوشتنش بکشی. برایت یک لیوان شیر گرم آوردم؛ ولی حتا متوجه حضورم نشدی. چهره‌ات آشفته بود. بعد از خواندن وصیت‌نامه، چرایی آشفتگی‌ات را فهمیدم. روز آخر گفتی:رقیق‌القلب شدم» آن‌قدری که قلبت نا نداشت بتپد؛ و یک‌هو، دم ظهر یکشنبه ایستاد.
شب اول
تنفر. حسیه که به استاد مهندسی اینترنت دارم. بعد کلاسش که هیچ انتراکی هم نداره، کلاس بعدی کنسل شده بود. ما رو از هشت تا دوازده به عنوان جبرانی نگه داشته. وقتی اومدیم بیرون داشتم ضعف میکردم از گرسنگی و مغزم شارژش تموم شده بود. 
قرار بود به جای اون کلاس کنسل شده بریم کافه!
 
پ.ن: الان خوبم و دلخوش به همین چای و شکلات باراکا موقع کار . برم چند تا کارامو انجام بدم و کتاب بخونم سکم. فردا هم نوبت ژلیش دارم که این ناخنارو سر و سامون بدم.
پ.ن2: این ارث نوشتن
شورای تگذاری مسابقه عکس مردمی وقت زندگی» (عکاسی از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها) معرفی شدند.
به گزارش  به نقل از روابط عمومی رویداد، مرکز خدمات جامع روزانه سالمندان وقت زندگی برگزارکننده مسابقه عکسی مردمی وقت زندگی»، شورای تگذاری این مسابقه را معرفی کرد.
حسین محجوبی، اسرافیل شیرچی، محمدجواد فاطمی، فرهاد بوترابی، زهره آشوری و محمد حمزه‌ای اعضای شورای تگذاری مسابقه عکس وقت زندگی» هستند.
این مسابقه از سوی مرکز خدمات جامع رو
شورای تگذاری مسابقه عکس مردمی وقت زندگی» (عکاسی از پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها) معرفی شدند.
به گزارش  به نقل از روابط عمومی رویداد، مرکز خدمات جامع روزانه سالمندان وقت زندگی برگزارکننده مسابقه عکسی مردمی وقت زندگی»، شورای تگذاری این مسابقه را معرفی کرد.
حسین محجوبی، اسرافیل شیرچی، محمدجواد فاطمی، فرهاد بوترابی، زهره آشوری و محمد حمزه‌ای اعضای شورای تگذاری مسابقه عکس وقت زندگی» هستند.
این مسابقه از سوی مرکز خدمات جامع رو
دانلود رایگان سریال کریپتون Krypton با لینک مستقیم و کیفیت عالی
فصل اول کامل – فصل دوم قسمت پنجم اضافه شد
نسخه کم حجم و با کیفیت x265 اضافه شد
کیفیت ۷۲۰p اضافه شد
کیفیت ۱۰۸۰p اضافه شد
خلاصه داستان :
کریپتون ، نام سریالی اکشن و علمی تخیلی است که توسط دیوید اس گویر ساخته است. این سریال داستان پدربزرگ سوپرمن را روایت می‌کند که خاندانش از جامعه طرد شده‌اند. پدربزرگ سوپرمن یک نابغه‎ی فنی و مکانیکی است که سعی می‌‌کند دوباره نام خانوادگی‎شان را احیا ک
ﻧﺤﻮﻩ ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮ ﻼﺱ
2 + 2 = 4
ﺣﺎﻻ ﻧﺤﻮﻩ ﺳﻮﺍﻝ ﺩﺍﺩﻥ ﺗﻮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ!
رامین 13 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺳﺖ ﺳﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ مازیار ﺷﺸﻢ سینوس ﺯﺍﻭﻪ دست چپ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺍﺳﺖ

ﺍﻟﻒ ) ﺍﺮ رامین ﻧﺼﻒ ﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺧﺮﺝ ﻨﺪ مازیار ﻨﺪﺷﻼﺕﺩﺍﺭﺩ؟
ﺏ ) پدربزرگ مسعود را رسم کنید!
ج ) چرا؟
عاشق سوال آخر شدم

+دانش آموزم برام ارسالش کرد به نظرتون منظور خاصی داشته 
روز دانش آموز بر دانش آموزان امروز و دیروز مبارک
سلام سلام:)
چطورید؟
 
هفته پیش گفتم پدربزرگ نیک برگردن من پست سرگرمی میذارم شیرینی برگشتشون:)
که خدارو شکر برگشتن:)
البته هرکی بخواد بی دلیل بره همینه به اصرار نگه میدارم:))مگه من میذارم الکی الکی بذاریدبرید منو تهنا بذارید:))
ادامه مطلب
نمایندگان در نشست علنی امروز (یکشنبه، ۱۲ اسفندماه) مجلس شورای اسلامی، در جریان بررسی طرح اصلاح موادی از قانون انتخابات مجلس شورای اسلامی مصوب کردند که کاندیداتوری افرادی که ۳ دوره متوالی نماینده مجلس بودند، برای دوره چهارم ممنوع شود.
_______________
بنابرین از همین تریبون با پدربزرگ‌های مجلس خداحافظی میکنیم :

علی لاریجانی/علی مطهری/مسعود پزشکیان/علاءالدین بروجردی/محمدرضا تابش/سیدحسین نقوی حسینی/جواد کریمی قدوسی/محمد آشوری تازیانی/اسفندیار ا
تفاوت نسلها فقط اونجایی که نسل جدید با تماااام تحصیل کردگی و ادعای پیشرفت فکری و فرهنگی که داره نمی تونه حتی یکسال یه زندگی مشترک رو اداره کنه و با هر بهانه‌ی کوچیکی طناب زندگی‌شو با تبر قطع می‌کنه ؛ اون وقت نسل قدیم با همه ی بی سوادی و ادعاهایی که نداره همچییییین خوشگل زندگی می‌کنه که چهارشاخ گاردان نسل جدید بیاد پایین. 
 توی دادگاه پرونده داریم که طرف قیافه‌ی زنش یا شوهرش دل‌شو زده زندگی رو با دوتا بچه کوچیک ول کرده رفته اون وقت فتح خدا
موسسه خیریه سگال
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
دانلود رایگان فیلم مرد آهنی ۱ با دوبله فارسی [بی نِشون] فیزیوتراپی - ارتوپدی دانلود کتاب،خلاصه گتاب،مقاله و... کودک دانا راهزن نابینا دکوراسیون منزل RED APPLE برگزاری مسابقات کالاف دیوتی موبایل دفتر خاطرات