نتایج جستجو برای عبارت :

ولی وقتی داش میرفت

‏رفتم مصاحبه یارو پرسید موضوع آخرین کتابی که خوندی چی بوده ؟
گفتم درباره یه پسری بود که بخاطر کسب علم و دانش حتی روزای تعطیلم ميرفت مدرسه
گفت چه جالب اسمش چیه ؟
گفتم حسنی به مکتب نميرفت وقتي ميرفت جمعه ميرفت
فک کنم چون نخونده بودش زنگ زد حراست بیان بندازنم بیرون
اهنگ بغضمو قورت دادم اون نگیره دلش
اهنگ اروم رفتش سمت فرودگاه
دانلود اهنگ میخواستم بهش بگم بمون چاره ای نبود
اهنگ ولي وقتي داشت ميرفت

میگفتی دیوونمی
دانلود اهنگ ویسگون ولي وقتي داشت ميرفت
دانلود اهنگ میگفتی دیوونمی میگفتم عاشقم شد
متن اهنگ یه شب بیشتر بمون از علیرضا فتاح
که خب حکایت منه جمعه اومدم کتابخونه بالاخره. خوبیش اینه بیدار شذم. اینجا هم خلوت. البته فعلا. بشینم ببینم میشه امروز کافکا جانو تمام کرد یا نه. 
همین سر صبی بعد مدتها زود بیدار شدن چه حرفی دارم بزنم. 
یه کنج دنج پیدا کردم واسه خودم. 
چشم چپم که هنوز میپره هیچ بغل بینیمم اضافه شد به پرش های زیر پوستی :/ واقعا رو اعصابه
خیلی ها از خوبی های عشق گفتن
خیلی ها از بزرگی های‌عشق
خیلی ها از درجات عشق
تو هیچ کدوم از اینها شکی نیست و چون کسایی که از عشق‌ حرف‌زدن ادم خای بزرگی بودن مثل حضرت مولانا نمیشه رو حرفشون حرف زد ولي اون چیزی که قبل تمام خوبی ها و درجات عشق من بهش ایمان دارم اینه که
عشق یک بیماری ناعلاج هست، چون تا وقتي که عاشق نشدی هیچ اتفاقی‌نیفتاده ولي به محض این که عاشق میشی دیگه اون ادم قبل نیستی، دیگه دلت ، دل نیست کلا هیچ چیزت مثل قبل نیست فقط شدی کسی ک
فقر دردناکه و غمبار. ولي موقتيه و میشه از این وضعیت اومد ببرون؛
ولي زمانی دردناکتره که با جهالت زیادی همراه باشه، 
اخیراً موردی دیدم که مرد معتادی بچه نوزاد داشت، شیرخشک نداشتن برای بچشون و همسرش ميرفت در و همسایه برای غذا و شیر بچه درخواست کمک می کرد. درحالی که مرد همیشه پول تریاکش در اوليته. 
یا موردی دیدم که یه نفر کار می کرد و ٣ میلیون تومن حقوق میگرفت، به جای پس انداز به گرونترین و عالی ترین رستوران ها و کافی شاپ ها و به قول خودش عشق و حا
چند روز پیش یه جمله انگیزشی قشنگ برای خودم رو کاغذ نوشتم و گذاشتم تو جیب مانتومهر از گاهی سر کار که بودم نگاهش میکردم و لبخند میزدم.تو مترو که بودم و حوصلم سر ميرفت، اون تیکه کاغذ کوچولو رو از جیبم درمیاوردم و نگاش میکردم و دلم قنج ميرفت.خلاصه که اون یه تیکه کاغذ کلی انرژی داشت توش.امروز سوار تاکسی شدمراننده تاکسی ادم خیلی مودب. خوش برخورد و پر از حس خوب و انرژی بود.حس خوبشو ازش گرفتم و تو مسیر هم کلی براش حس های خوب تر خواستم تا همیشه هم
همه گفتن بعد دیدنش گریه میکنی راستش خودمم هم باور کرده بودم که گریه میکنم
اخه من وقتي بهش فکر میکردم گریه میکردم چی برسه ببینمش
دیدمش خیلی عادی دست دادم حتی دلم نمیخواست  روبوسی کنم ولي زشت بود دیگه!
گریه نکردم و حتی دلم نمیخواست پیشش باشم تمام خاطرات بد جلو چشمام رژه ميرفت از بدن کنارش فقط عذاب کشیدم
قبل ترها وقتي مامان به هر دلیلی ناراحت بود، میفهمیدم که یک جای کار میلنگد. خانه کسل میشد؛ بی حوصلگی مامان به همه ی ما سرایت میکرد. وقتي دل و دماغ هیچ کاری نداشت، دست و دل ما هم به زور به کاری ميرفت. بعد از چند روز که شروع میکرد به تمیزکاری، به گردگیری و به جان آینه ها می افتاد میفهمیدم حالش خوب شده. صدای جارو برقی میگفت دوباره سر حال آمده و خدا میداند چقدر خوشحال میشدم از شنیدن صدای جارو کشیدن و تمیزکاری. امروز که بعد از یک هفته به جان خانه افتاد
دو برادر بودن که یکی از انها 17 سال داشت و مترس نامیده شوده بود و برادر دیگری10  سال بیشتر نداشت داریس نام نهاده شده بود.
روزی برادر بزرگتر که داشت در مرزعه کار میکرد از دوستش خبر جنگی را در مرز شنید و بعد از چند روز به کمک لشکریان شتافت.او را از دشمن هیچ باک نبود و شجاعانه در برابر دشمن ایستاد که در همین راه جانش را باخت.
خبر به گوش برادر کوچک تر که رسید روز ها گریه کرد و در غم افسردگی اسیر شد ولي معتقد بود برادرش زندست.
او به خانه که می امد با نگاه
دو برادر بودن که یکی از انها 17 سال داشت و مترس نامیده شوده بود و برادر دیگری10 بیشتر نداشت داریس نام نهاده شده بود.
روزی برادر بزرگتر که داشت در مرزعه کار میکرد از دوستش خبر جنگی را در مرز شنید و بعد از چند روز به کمک لشکریان شتافت.او را از دشمن هیچ باک نبود و شجاعانه در برابر دشمن ایستاد که در همین راه جانش را باخت.
خبر به گوش برادر کوچک تر که رسید روز ها گریه کرد و در غم افسردگی اسیر شد ولي معتقد بود برادرش زندست.
او به خانه که می امد با نگاه ،خاط
 توی دوران دانشگاه یه استاد خوش پوش و خوش رنگ و لعاب جوونی داشتیم که تقریبا همه دخترا و شایدم حتی پسرای دانشگاه علاقه و توجه خاصی بهش داشتن و هرجا که ميرفت موجی از توجهات و نگاه ها رو به خودش جلب میکرد.  استاد مذکور از نظر پوشش هر روز با یه مدل و رنگ جدید از کت و شلوار و کفش مارک میومد دانشگاه و خیلی هم به سر و وضع خودش اهمیت میداد اینقدر تر و تمیز بود که آدم بطور ناخودآگاه در برابرش یاد خاک روی کفش و چروک لباسش میوفتاد و آرزو میکرد اونها رو نداش
مدتیه که در مورد آهنگ جنتلمن ساسی ,و باز خورد هایش در مدارس مطالبی میشنویم ,با وجود اینکه مخالف خفقان و خشکی مدارس ایرانم اما در مورد این آهنگ کاملا مخالفم . 
چند هفته پیش وقتي پیاده از مسیر کوچه ميرفتم پسر بچه شش هفت ساله ای روی دوچرخه ميرفت تا به من رسید گفت ,هی خانوم س.ک.س.ی قرش بده!!!!!!!!دقیقا همون تکیه آهنگ جنتلمن ,ذهنم مشغول شده بود که چرا این بچه انقدر وقیح این حرف میزنه و ایا اصلا معنیشو میدونه یا نه!!
واقعا داریم به کجا میرسیم?
تیاتری از پارسا پیروزفرو توی تیاتر شهر دیدم.موضوع جالبی داشت ولي یکم کند پیش ميرفت به نظرم و اینکه من خیلی خیلی حس مزاحمت ایجاد کردن برای دوستی که باهام اومده بود داشتم.سعی میکردم لذت ببرم ولي اخراش دیگه واقعا این حس بدی که داشتم باعث میشد فقط دلم بخواد تموم بشه زودتر.ولي موضوعش که جالب بود.
خانم مسنی که بعد از سالها و پس از ثروتمند شدن به زادگاهش برمیگرده و بیان میکنه که با یکی از مردای سرشناس شهر رابطه داشته و ازش باردار شد و وقتي مرد بچ
من وقتي این سوالِ با حالت تعجب یه دانشجوی کارشناسی ارشد رو شنیدم تا صبح خوابم نبرد:|
درحدی بهش فکر کردم که با خودم عهد بستم اگه یه روزی بچه دار شدم و تا این حد حاضر نباشه به چیزای به این واضحی فکر کنه میزارمش بهزیستی به جان باباش قسم
شما نظرتون چیه؟
آقای دچار شما جواب بده یه مدت کفشدوزک توی وبلاگتون میچرخید.
راه ميرفت؟قدم میزد؟میخزید؟ پروازم میکرد آیا؟
پ.ن:
یه سوال دیگه ش:
رفته بودیم کوه کلی گیاه و علف زرد بود گفتم وای بهار که اینا سبز میشن چقد
سالها پیش حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت مقدار سرزمین هایی را که با اسبش طی کند به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار ميرفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمینها سوار بر اسب شد و با سرعت شروع کرد به تاختن با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتي گرسنه و خسته بود متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند. وقتي مناطق قابل توجهی را طی کرده بود و به نقطه ای رسید که از شدت خستگی و
الان ساعت ۴:۱۸ بامداده  عه شد ۴:۱۹ ولي من هنوز خوابم نبرده .
وقتي به دلیلش فکرمیکنم به دلتنگی میرسم ،البته اینکه تا نزدیکای ظهرخواب بودم هم میتونه تاثیربزاره .
امروز کلی کارا کردم ولي انگار زور دلتنگی از خستگی بیشتره که نمیزاره بخابم 
شایدم دلیلش مشغول بودن ذهنمه به خاطر بعضی از کارام که نصفه رهاشون کردم مثلا میتونم چنتاشو بگم ؛همین آهنگی که میخاستم تمرین کنم وبخونمش خیلی اتفاقی پیداش کردم و خوشم اومد فردا بیشتر تمرینش میکنم 
یا مثلا .
اُ
امتحان متون فقهم
تموم شد .
فردا ساعت ۱۰ تا ۱۲ آخرین و به معنای واقعی کلمه غول مرحله اخر امتحانا رو تموم میکنم .تجارت !
واقعا این ترم خودم نبودم .
ینی این ترم هیچی نبودم .
یه عالمه اعصابم خرابه .خوابم میاد !و تجارتم قانون ها رو حفظ نکردم ‌.موندم قراره چی بشه تهش؟
هر چی بشه اما من یه دل سیر از فردا وقت دارم زبان بخونم و داستان بنویسم و برم باشگاه .و از هم مهم تر یه یه هفته رو برم اردبیل .
یا مثلا تبریز .از گرما پختم اینجااااا.
فقط من فر
زیر نور زرد آشپزخانه وقتي طعم کاپوچینو یک ربع پیش هنوز توی دهانت مانده و بدمزه است از سکوت و یک گوشه ایستادن راسکلنیکوف لذت میبری.
وقتي لوژین سونیا را به ی متهم کرد، راسکلنیکوف واکنشی نشان نداد. منظورم از واکنش، یعنی همان واکنش لحظه ای ست، همان اولين چیزی که در برابر تاثیری قوی بروز میدهی. ایستاد یک گوشه و سعی کرد همه چیز را در سکوت خوب بفهمد. چون ماجرا چه با داد و فریاد چه با گریه چه با هرچیز دیگری پیش ميرفت. سکوت و فهمیدن. بعد درونش نفرت شک
همین دوساعت پیش با کلی حرص روی یه برگه کلی جمله سرهم کردم که ته همشون ی جمله بی ربط بود که من الان حالم بده چرا کسی
نیست تو لیست شماره هام که بتونم هروقت خواستم زنگ بزنم  و هرچی تاکید میکنم هرچی خواستم بهش بگم و اونم هیچ تاکید میکنم هیچ
قضاوتی نکنه؟!!!!!!
و این فرد نبود !
و الان بعد دوساعت این فرد پیدا شد !
همین فرد با همین مشخصات !
کلی کلی پیشش حرف زدم !
ولي ادامه ندادم !
گفت تلفنتو بده که فلان و اینا.
ولي ندادم .
خدایا تو فرستادی  این اون فرد بود یا
سرم داره میترکه . سر به زیر که بودم چشام اینقدر درد نمیکرد . تنم اینقدر نمیلرزید . دستام اینقدر سرخ نمیشدن . سر به زیر که بودم درخت درخت بود . ستاره ستاره . آسمون آسمون . آبی آبی . نارنجی نارنجی .دوست دوست . مادر مادر . پدر پدر . 
سر به زیر که بودم سرم همیشه بالا بود ! سر تو آسمون که ميرفت دیر پایین میومد . 
وقتي سر به زیر بودم . پر از حس آشنا بودم . هر کدوم رو که میخواستم بدون نیاز به هیچ چیز دیگه ای حس میکردم . نه موسیقی میخواستم . نه رفتن به طبیعت . نه دید
امروز فیلمای ساخت 2018 رو دیدم و یه نکته یا بهتر بگم یه پیشرفتی تو فیلما دیدم فیلما واقع بینانه تر شدن فیلمای که دیدم ارزش معرفی ندارن ولي چشمگیر ترینشون یه فیلم ترسناک بود با این مفهوم جلو ميرفت که روحی به نام بریان در تعقیب یه دختریه که اونو بکشه که روح دوس دخترش که میگفتن بریان کشته بره تو اون دختر ولي خب تهش یهو ماجرای داستان عوض شد و نشون دادن که بریان روح بدی نیست اصن هیچ روحی بد نیست بلکه یه ادم زنده به خاطر زنده شدن دوباره دخترش داره اینک
جَبر نمیسه تسلیم جبر نشد شاید 
من خواستم بجنگم و شکست رو نپذیرم 
من خواستم خاکستر رو شعله ور کنم 
زورم نمیرسه
خواستم 
نشد 
مدت هاست کسی نگفته موهات قشنگه
چشت قشنگه 
تو بهترینی 
یا دوست دارم 
مدت هاست 
دلم برای هیچ کدوم تنگ نشد 
با اینکه اونقدر خالی بوده خزانم که سال ها خواب از پله بالا اومدنش 
قایم شدنم پشت اون در با شیشه ی رنگی رو ببینم 
اونجا که بعد اینکه ميرفت میشستم رو پله و به درخت انبه نگاه میکردم و میگفتم خوشبختم.
چقدر دلم دیگه هیچی ن
دختر شهید مدافع حرم علیرضا قنواتی:
وقتي بابا برای بار اول ميرفت سوریه باهاش رفتم یه قرانم بردم تا بدرقش کنم تو راه گریه میکردم بهم گفت میدونی وقتي میگیم تا زنده ایم رزمنده ایم یعنی همین ما باید بریم برای باقی موندن دین و ناموس و وطن و رفت.
@Agamahmoodreza
تیاتری از پارسا پیروزفرو توی تیاتر شهر دیدم.موضوع جالبی داشت ولي یکم کند پیش ميرفت به نظرم و اینکه من خیلی خیلی حس مزاحمت ایجاد کردن برای دوستی که باهام اومده بود داشتم.سعی میکردم لذت ببرم ولي اخراش دیگه واقعا این حس بدی که داشتم باعث میشد فقط دلم بخواد تموم بشه زودتر.ولي موضوعش که جالب بود.
خانم مسنی که بعد از سالها و پس از ثروتمند شدن به زادگاهش برمیگرده و بیان میکنه که با یکی از مردای سرشناس شهر رابطه داشته و ازش باردار شد و وقتي مرد بچ
امروز صبح رفتیم برای ثبت نام دانشگاه.
وقتي رسیدیم اول یه پسر بچه رو دیدم که داره قابلمه به دست خارج میشه!
بعدش دورترو دیدم که واو! چقدر شلوغه! اینجا چه خبره؟ درست اومدیم؟
بعدم یکی دیگرو دیدم که دوتا سطل پر از حلیم دستش بود داشت ميرفت!
همینطوری رفتیم جلو و دیدیم دارن حلیم نذری میدن!
اصن یه دفعه شرایط یه جوری شد یادمون رفت برای چی اومدیم اینجا
اول صبحی گشنمونم بود رفتیم تو صف حلیم گرفتیم و نشستیم تو فضای سبز دانشگاه خوردیم! :دی
و در نهایتم گفتن ب
تو کلاسمون میگفتن یکی از پسرای کلاس تا3شب درس میخونه
یکی دیگه از بچه ها مستقیم از  دانشگاه ميرفت کتابخونه و  درس میخوند
و من؟ تو دلم مسخرشون میکردم! و الان؟!
میمیرم واسه اون حالشون و غبطه میخورم بهشون.
حالشونو حسابی خریدارم
#مثل یک عدد هدف پرشور و حال و هیجان انگیز 
پ.ن:التماس دعا
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پس
گفتم که یه همکار کمک اومد و بهم یه مورد رو معرفی کرد اما تماسی برقرار نشد 
دو هفته ای فکر کنم گذشت شاید بیشتر یا کمتر 
امروز بهش یک کاری رو گفتم که نکرد و رفت 
مسئول شیفت اونجا بود 
بعد رئیس اومد 
از اونجایی که دلم از همه کمک ها پر بود و از این هم چندین باری بی اعتنایی دیده بودم درجا گذاشتم کف دست رئیس 
دو دقیقه بعد تو اتاقش داشت اون خانم رو دعوا می کرد و من در حالیکه سمت رختکن برا تعویض لباس می رفتم شنیدم 
وقتي برگشتم دیدمش که با کمک آقا داره صح
وقتي ميرفت فشرده ميرفت :/ حکایت منه این همه سال نرفتم نوبت کلاس انتخاب کردنم فشرده شد چون نمیدونستم اینجوری میشه خلاصه که از نهم شروع میشه تا هشتم مرداد ماه :/ حالا استرس گرفتم نگو ها. میدونی چی شد؟ با مها گفتیم حالا که سطح مون یکی نیست بیا روزامون یکی بشه روزا هم فقط همین بود بعد ما نمیدونستیم که فشردش اینجوریه بغل هم مینویسه:/ اینجوری شد نمیشدم تغییر داد. حالا اوليش که آسونه من همچینم صفر صفر نیستم. بگذریم سعی میکنم بهش فکر نکنم. دیگه در کار ان
هیچ من خوابیده ام الان زنگ زد حبیب کاف که میتونی بهم رمز دوم و اطلاعات کارت تو بدی میخوایی بلیط اتوبوس بخرم برم تهران ؟ جالب بعدازظهر که داشت ميرفت گفت عموم اینها دارند میرند من باهاشون میرم ولي معلوم نیست که کی میرند ؟ خوشبختانه کارت من مسدود شده بود هرچی زد خطا داد ؟!؟
پدر روزهای آخر در دو دستش  عصا میگرفت. راه که ميرفت، عصاها را روی زمین، پشت سرش میکشید. ولي نمیگذاشت کسی کمکش کند.
میگفت: مرد باید هزارتا از خدا بخواد، ولي یکی از بنده اش نخواد!
پی نوشت: کاش این درد آرام میگرفت و من احساساتم را منتشر نمیکردم. خوش ندارم ناراحتی هایم را به دیگران انتقال بدهم. خدایا مدد کن.
حامدهرجاخواستگاری ميرفت دختر خانواده دلش میخواست با خودش توله سگ خود راهم بیاورد.مادرش هروقت ازمحل دورمیشدتف برزمین میانداخت میگفت دختر که به هر دانشگاهی رفت بعدش توله سگ پرورمیشه.
تااینکه حامدمجبورشددورازدواج راباافرادی که توله سگ دارند خط قرمزبکشد.به مرور زمان سن اوبالاميرفت و متوجه میشدگهگداری  وقتي پیرمیشودنیازبه فرزندداردکه عصای دستش باشد. گرنباشدبایدباتوله سگ زندگی کند.
خانه اودردهات نیازبه سگ نگهبان داشت.هرباریک سگ میخریدآن
خوابتو دیدم دیشب .
خوابم مثل خوابای همیشگی نبود .
اینبار دستم تو دستات بود .
تکیه ام به شونه ات .
خیالم تخت بود .خیلی واقعی شاد بودم .بدون ترس از تموم شدن این خواب شیرین .انگار دنیاش.دنیای رویا نبود
سرمو که بلند میکردم .چشمات به چشمام خیره بود .
ميرفتیم .تو کوچه تو خیابون .نمیدونم به چه مقصدی اصلا به ناکجا آباد .مهم نیس کجا ميرفتیم!
مهم این بود که گرمای دستات حتی وقتي از خواب بیدار شدم هم .حس میشد !
دلم قنج ميرفت .از حرفای زمزمه طور
چرا من فقط وقتي از دردم حرف میزنم خوبم
چرا وقتي سرم از فکر و ایده پر باید با ذوق دقیقا مثل بچه ها با یکی اونا رو در میون بگذارم وگرنه سرم منفجر میشه
چرا من دلم میخواد با ادما حرف بزنم 
چرا من از تنهایی متنفرم 

اخه لعنتی وقتي یهو دور و برم رو خالی کردی از عزیزانم فکر اینو نکردی من بدون بودن کسی و تو تنهایی چه کنم 
پیش خودت نگفتی این دختر اگه کسی رو نداشته باشه که باهاش حرف بزنه له میشه 
خیلی نامردی بخدا البته خودت خدایی دیگه اخه چی بهت بگم 
یه لح
اول صبحی سر پیچی قبل از ایستگاه تاکسی نگاهمان به هم گره خورد.
او هم مثل من گویا بی حوصله بود و دست هایش را بی تعلق بودند.
هردو سوار یک تاکسی شدیم و کنار هم نشستیم.
هردو همزمان خواستیم کرایه تاکسی را پرداخت کنیم و از این همزمانی هردو با هم دستمان را به عقب کشیدیم.
من اجازه دادم او ابتدا کرایه اش را پرداخت کند و او هم وقتي در حال پیاده شدن از تاکسی بودم در را برایم نگه داشت.
همه چیز داشت خوب پیش ميرفت که ناگهان مسیرمان از هم جدا شد!
اون به سوپرمارکت
تو همون هفته‌های اول حوصله شون سر ميرفت و سزارین می‌کردن
کشوی میز رو با هل دادن شکمشون می‌بستن
اگه بچه توی شکمشون لگد می‌زد، اونا هم فورا توی سرش می‌زدند تا ادب شه
اگه ویار می‌کردند، باعث به‌ وجود اومدن قحطی می‌شدن
به خاطر بی‌توجهی تا لحظه زایمان هم سراغ دکتر نمی‌رفتند و احتمالا تو اداره وضع حمل می‌کردند 
#نگاهش
#چشمهایش
#صدایش
#لبخندش
#دستهایش
#بوی عطرش
#وقتي جدی میشود
#وقتي مزاح میکند
#وقتي بلند بلند میخندد
#وقتي تعجب میکند
#وقتي نگران میشود
#وقتي قهوه‌اش را هم میزند
#وقتي نگاهت میکند
#وقتي نگاهت میکند
#وقتي نگاهت میکند
#وقتي نگاهت میکند
#وقتي نگاهت میکند
.
.
.
دلتنگشمدو روزه ندیدمش. حالا اسم این نمیدونم چیه، دوست داشتن زیاد، دوست داشتن عمیق، عشق هر چی که هست من رو تسخیر کرده. حسی که دارم اصلا قابل وصف نیست. و این یک حس گذرا نیست، هر روز در عین حال که آرامش عجیبی هم بهم میده عمیق تر میشه.کاش الان بیدار بود و در این سکوت نیمه شب باهم حرف میزدیم و دلمون برای هم ميرفت.
میدونم که براتون سوال پیش نیومده که موش رو تشریح کردیم یا نه، اما جواب میدم که بله. اول کبوتر رو بیهوش کردیم و استاد این قدر با لوازم مربوط به تشریح با دل و روده و قلبش ور رفت و شرحه شرحه اش کرد که جان به جان آفرین تسلیم کرد. بعد همین کار رو با موش کرد. ما ایستاده بودیم و به زنش های قلب کوچیک موش نگاه میکردیم، بعدش هم بی هیچ حرکتی، ایستادیم و به قلبی نگاه کردیم که دیگه هیچ تپشی نداشت. شاید کاری که تو زندگیمون هم زیاد انجام میدیم. انگار همه چیز داشت
آبیاری سنتی
در حال حاضر از هر متر مکعب آب مصرفی در بخش کشاورزی ایران ۵۰۰ گرم محصول به دست می‌آید. این رقم با استاندارد جهانی که ۳ کیلوگرم است، فاصله دارد. در بعضی مناطق، آبیاری بارانی و قطره‌ای از روش‌های صحیح مصرف آب است. برای کاهش تبخیر سریع آب از سطح مزارع و پیشگیری از ترک خوردن خاک، در صورت امکان بهتر است گیاهان به صورت ردیفی و روی پشته کاشته شوند. آبیاری نابهنگام موجب اتلاف آب می‌شود. بهتر است آبیاری را در هنگام عصر و شب که تبخیر حداقل ا
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

ترجمه متون تخصصی
دانلود آهنگ
خاطرات من و استدیو تفکرات یک آرمان مرزهای علمی مهندسی نفت (PetroPush Frontier) دلنوشته ها کسب درآمد "وَقَلِیلٌ مِنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ" همگام با مدارس سلماس بیت کوین - ارز مجازی نمایندگی ماشین لباسشویی سامسونگ در رشت