نتایج جستجو برای عبارت :

وقتی داشت میرفت خودم دیدم اشکاشو پاک میکرد

اهنگ بغضمو قورت دادم اون نگیره دلش
اهنگ اروم رفتش سمت فرودگاه
دانلود اهنگ میخواستم بهش بگم بمون چاره ای نبود
اهنگ ولی وقتي داشت ميرفت

میگفتی دیوونمی
دانلود اهنگ ویسگون ولی وقتي داشت ميرفت
دانلود اهنگ میگفتی دیوونمی میگفتم عاشقم شد
متن اهنگ یه شب بیشتر بمون از علیرضا فتاح
متن آهنگ بسه دیگه مهدی حاتمی
تو هم برو مثل همه منو بذار با غصه هام
تو هم نمیمونی پیشم تو هم نمیمونی به پام
خاطره هات مال خودت این شهر خاطره س واسم
من میمونم با دلی که پر از غصه و غم
(بسه دیگه هرچی که بود بسه دیگه بود و نبود
آخرشم گرفت تورو دنیای بی رحم و حسود)۲
بی تو یه پاییز دلم بی تو یه پاییز دلم
از گریه لبریز دلم کم میاد اشک آسمون
کم میاد اشک آسمون اشکاشو میریزه دلم
اشکاشو میریزه دلم اشکاشو میریزه دلم
(بسه دیگه هرچی که بود بسه دیگه بود و نبود .
آخ
تا به خودم اومدم ديدم حرف از رفتن و تموم کردن میزنهتا به خودم اومدم ديدم فهمید نباید میگفتم
نباید میپرسید نباید میفهمید
من قانون دوستی رد کرده بودم 
تا به خودم اومدم ديدم وقتي که نیست 
شدم بی قرارترین ادم دنیا
وقتي که مریض میشه دلواپس ترینم
وقتي تو جاده اس نگرانترینم 
وقتي که به خودم اومدم ديدم دلتنگی دیگه با عکس و حرف زدن تموم نمیشه
تازه شروع میشه دلتنگی فقط آغوش سیاره رو میخواد
وقتي به خودم اومدم ديدم که یه لحظه فکر کردن به نبودنش
چشام میش
تا به خودم اومدم ديدم حرف از رفتن و تموم کردن میزنهتا به خودم اومدم ديدم ای دل غافل فهمید لو رفتم نباید میگفتم
نباید میپرسید نباید میفهمید
من قانون دوستی رد کرده بودم 
تا به خودم اومدم ديدم وقتي که نیست 
شدم بی قرارترین ادم دنیا
وقتي که مریض میشه دلواپس ترینم
وقتي تو جاده اس نگرانترینم 
وقتي که به خودم اومدم ديدم دلتنگی دیگه با عکس و حرف زدن تموم نمیشه
تازه شروع میشه دلتنگی فقط آغوش سیاره رو میخواد
وقتي به خودم اومدم ديدم که یه لحظه فکر کردن
بعد از جداییشون،
یه هفته میشد برای آشغال گذاشتن جلو در هم بیرون نميرفت ، حبس مطلق، تموم پرده های خونه هم کشیده بود.
تو تاریکی گوشیشو میگرفت دستش زل میزد به عکس طرف .
عینه مرده ها بود ، تنش سرده سرد.
اصلا رنگ رو صورتش نبود .
ساعت 3 شب که میشد ، صدای خندیدنش
بلند میشد از اون خنده های که همسایه ها رو هم شاکی ميکرد 
همیشه خنده هاش تهش به بغض و گریه ختم میشد 
میگفت من که واسه کسی مهم نیستم
پس چرا بهونه ی اونی رو میگیرم که دیگه برنمیگرده ؟
نمیدوست و
چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن قسمت چهارم
توی مسیر بودیم و منم در حال گوش دادن به اهنگام ولی همچنان حوصلم سر ميرفت.اخه میدونید من یه آدمی هستم که نمیتونم یه جا ساکت باشم و باید حرف بزنم. اینا هم که هیچی دوتا چوب خشک جلو نشسته بودن.-آقای فرمانده پایگاه.-بله؟!. -خیلی مونده برسیم به اتوبوس ها ؟! .-ان شاالله شب که برای غذا توقف میکنن بهشون میرسیم-اوهوووم.باشه. باهاش صحبت ميکردم ولی بر نمیگشت و نگامم نميکرد.دوست داشتم گوشیمو بکوبم تو سرش .تو حال خودم بودم و
سرم گیج ميرفت . جلومو نمیديدم میلرزیدم 
از درون تهی میشدم
درد داشتم
به زور خودم رو رسوندم طبقه دوم و ديدم هم اتاقیم خوابه.اون یکی هم نیست
پیام دادم به دوستم که بیا کمکم کن
نبود
کارت دانجشویی و بانکیمو برداشتم خودم تنها برم
احساس غربت و تنهایی حالم رو بدتر ميکرد.احساس اینکه چی و کی میتونه منو دوباره نترسونه؟بخندونه؟
اما اخه ساعت 11 شب باید ميرفتم به کی میگفتم که بذارن از خوابگاه برم بیرون و درمانگاه؟
اون دختره که مددکاره منو توی راه دید و باه
دیشب تلاش کردم خودم را تصور کنم. سرم را فرو کردم توی بالش تا تمام روزنه‌ها را ببندم، بستنِ چشم‌های کافی نبود و باید جهان بسته می‌شد تا به مکان معهود بروم. اولین‌بار خودم را فرازِ صخره‌ای ديدم کنارِ دریایی نیلی و آسمانی نیلی، پاهایِ چوبی داشتم و دریا پشتِ سرم بود. بادی وزید و برگه‌برگه‌ام کرد و به دریا انداخت تا رسید به پاهای چوبی‌م. تمام که شدم رفتم به سمتِ خشکی.
دومین‌بار خودم را ديدم که صبحی که بناست اسرافیل در صور بدمد لحظه سقوط هواپی
قدماش نامیزونه هی راه میره میشینه  میترسه گریه میکنه اشکاشو پاک میکنه باز راه میرهداد میزنه ولی فقط صدایِ خودشو میشنوه هیچ صدایِ دیگه ای نیستهیچ نجات دهنده ای نیست پاشو اشکاتو پاک کن و بگو زندگی ادامه داره . این زندگیِ لعنتی ادامه داره .
دیشب شب عجیبی بود برام برای اولین بار برای اینکه شاید پا پیش بذارم،شاید هم اصلا بی دلیل،بدون اینکه بفهمم دنبالش رفتم توی کوی اساتید اونقدر که راه رو گم کردم؛مست و منگ بودم یک راست رفتم توی مسجد انگار تمام دنیا ریخته بود روی سرم.تا که وارد شدم بهترین مسجد از نظر خودم رو ديدم داشت دلی روضه امام هادی رو میخوند هنوز ننشسته بودم که بغضم ترکید فکر کنم فهمید حالم چطوره.چون بیش از حد توی دعا هاش به حاضرین در مجلس اشاره کرد حتی مشکل من رو هم ل
خودش به خودش تولدش رو تبریک گفته بود داشتم بی هدف چرخ میزدم که چشمم بهش افتاد 
جمله اش که خوندم یاد چند روز پیش خودم افتادم که تولدم بود و کسی جز خودم نبود که بهم تبریک بگه 
بهش تبریک گفتم .
نمیدونستم همین تبریک ساده ، قراره شروع چه ماجرایی باشه 
به خودم اومدم ديدم 4 ماهه هر روز جویای حالش میشم و بحث میکنیم 
دلمو باختم ،ناخواسته  
امروز زیر بارون قدم میزدم و لذت میبردم ، گفت جدی تموش کنیم . همراه باد بهاری رفت، آروم و دوست داشتنی .
باید میر
خودش به خودش تولدش رو تبریک گفته بود داشتم بی هدف چرخ میزدم که چشمم بهش افتاد 
جمله اش که خوندم یاد چند روط پیش خودم افتادم که تولدم بود و کسی جز خودم نبود که بهم تبریک بگه 
بهش تبریک گفتم .
نمیدونستم همین تبریک ساده ، قراره شروع چه ماجرایی باشه 
به خودم اومدم ديدم 4 ماهه هر روز جویای حالش میشم و بحث میکنیم 
دلمو باختم ،ناخواسته  
امروز زیر بارون قدم میزدم و لذت میبردم ، گفت جدی تموش کنیم . همراه باد بهاری رفت، آروم و دوست داشتنی .
باید میر
خودش به خودش تولدش رو تبریک گفته بود داشتم بی هدف چرخ میزدم که چشمم بهش افتاد 
جمله اش که خوندم یاد چند روز پیش خودم افتادم که تولدم بود و کسی جز خودم نبود که بهم تبریک بگه 
بهش تبریک گفتم .
نمیدونستم همین تبریک ساده ، قراره شروع چه ماجرایی باشه 
به خودم اومدم ديدم 4 ماهه هر روز جویای حالش میشم و بحث میکنیم 
دلمو باختم ،ناخواسته  
امروز زیر بارون قدم میزدم و لذت میبردم ، گفت جدی تموش کنیم . همراه باد بهاری رفت، آروم و دوست داشتنی .
باید میر
چهارده پونزد سالم بود و مثل اکثر نوجوونا فکر ميکردم رویایی ترین روز زندگی هر دختری عروسیشه!عروسی یکی از بستگان دعوت بودیم.  وقتي عروس و داماد رو ديدم قند توی دلم اب شد که یعنی میشه یه روز من جای اون باشم؟خودم رو تولباس سفید و کفش پاشنه بلند تو بغل داماد تصور ميکردم و دلم قنج ميرفت! تو اون لحظه اون دختر برای من بزرگترین الگو شده بود! چقدر صورت تر و تمیز و خوشکلش رو دوست داشتم و به ابروهای پرپشتم لعنت فرستادم چون از ترس معاون مدرسه نمیتونستم برش
خب امروز همون روزی هست که تنهاترینم و باید خودم رو بغل کنم. جدایی از ح سخت بود اما ارزشش رو داشت.
دیشب پریشان گذشت و خواب‌های مولکولی ديدم
الان به طرز عجیبی خوبم و البته تلقین هم می‌کنم که خوب باشم. مهم نیست خودم رو جمع می‌کنم من سخت تر از این رو هم داشتم و اگر نداشتم بذار بر سختترینشون هم غلبه کنم.
من می‌تونم.
داشتم ميرفتم . سه تا دختره روبروم بودن. یکیشون هی نگام ميکرد میگفت غزل! غزل!
من هم به روی خودم نمیاوردم
ديدم همچنان ادامه میده به قوت قبل! برگشتم ديدم پشت سرم کسی نیست
گفتم شما با منی؟ گفت اره مگه اسمت غزل نبود؟
گفتم نه ! 
گفت ولی خیلی بهت میاد :||
از همون اول، وبلاگ برام حالت مسکنی رو داشت که روزای سردرگمی و گیجی و غم‌های مبهم بهش پناه می آوردم، اثری داشت که توی نوشته های کاغذی نبود، حتی اگه کسی نمیخوند، حتی اگه نظری نمیومد، همین نوشتن اینجا، حالم رو بهتر ميکرد.
اما الان یکم فرق کرده، از هر سه تا پست، دوتاش میشه موقت یا پیش نویس که انتشار پیدا نمیکنه. میترسم از نوشتن از خودم، از درونیات. میترسم از قضاوت، از کامنتایی که گاهی بی‌هوا و بدون هیچ قصدی میاد و حالم رو بدتر میکنه. تازه این در
فقر دردناکه و غمبار. ولی موقتيه و میشه از این وضعیت اومد ببرون؛
ولی زمانی دردناکتره که با جهالت زیادی همراه باشه، 
اخیراً موردی ديدم که مرد معتادی بچه نوزاد داشت، شیرخشک نداشتن برای بچشون و همسرش ميرفت در و همسایه برای غذا و شیر بچه درخواست کمک می کرد. درحالی که مرد همیشه پول تریاکش در اولیته. 
یا موردی ديدم که یه نفر کار می کرد و ٣ میلیون تومن حقوق میگرفت، به جای پس انداز به گرونترین و عالی ترین رستوران ها و کافی شاپ ها و به قول خودش عشق و حا
از همون اول، وبلاگ برام حالت مسکنی رو داشت که روزای سردرگمی و گیجی و غم‌های مبهم بهش پناه می آوردم، اثری داشت که توی نوشته های کاغذی نبود، حتی اگه کسی نمیخوند، حتی اگه نظری نمیومد، همین نوشتن اینجا، حالم رو بهتر ميکرد.
اما الان یکم فرق کرده، از هر سه تا پست، دوتاش میشه موقت یا پیش نویس که انتشار پیدا نمیکنه. میترسم از نوشتن از خودم، از درونیات. میترسم از قضاوت، از کامنتایی که گاهی بی‌هوا و بدون هیچ قصدی میاد و حالم رو بدتر میکنه. تازه این در
چند روز پیش یه جمله انگیزشی قشنگ برای خودم رو کاغذ نوشتم و گذاشتم تو جیب مانتومهر از گاهی سر کار که بودم نگاهش ميکردم و لبخند میزدم.تو مترو که بودم و حوصلم سر ميرفت، اون تیکه کاغذ کوچولو رو از جیبم درمیاوردم و نگاش ميکردم و دلم قنج ميرفت.خلاصه که اون یه تیکه کاغذ کلی انرژی داشت توش.امروز سوار تاکسی شدمراننده تاکسی ادم خیلی مودب. خوش برخورد و پر از حس خوب و انرژی بود.حس خوبشو ازش گرفتم و تو مسیر هم کلی براش حس های خوب تر خواستم تا همیشه هم
دیروز نشسته بودم با گوشم بازی ميکردم که ديدم ۲ تا شاخک روی آستین چپم ت میخورن!! چنان جیغ جیغی راه انداختم که نگوووو ، طفلک دامادک داشت سعی ميکرد با دست سوسکه رو بگیره که جیغ من قطع شه فقط :/بدیش اینجا بود که نه میتونستم به سرعت تیشرتمو درارم نه میتونستم خودم سوسکه رو بندازم زمین نه میتونستم بگم سوسک . خلاصه که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه لحظه ء بسیار سخت و دردناکی بود .
یه لحظه یادش افتادم و یطوری شدم حق دارم بهم برخورده ؟ خیلی حس بدی بود حالا این بی اعتمادیه و ترس حق بااونه ولی خوب بود به روم نمیاورد 
به نظرم وقتي چیزی از طرفت نمیدونی یعنی یه بی اعتمادیه هست ته ته دلش !
پس چه ارتباطیه این؟ حتما سر فرصت باید به روش بیارم و بگم . 
حتی مایل نیستم دیگه صحبت کنیم بخاطر این همه ترس !
کاش منم کمی تودار بودم و هیچیمو نمیدونست . ! 
ازین به بعد باید حواسمو جمع کنم چیزیو نگم و توضیح ندم ووو. هرچند خودش میپرسه منم جواب می
یه لحظه یادش افتادم و یطوری شدم حق دارم بهم برخورده ؟ خیلی حس بدی بود حالا این بی اعتمادیه و ترس حق بااونه ولی خوب بود به روم نمیاورد 
به نظرم وقتي چیزی از طرفت نمیدونی یعنی یه بی اعتمادیه هست ته ته دلش !
پس چه ارتباطیه این؟ حتما سر فرصت باید به روش بیارم و بگم . 
حتی مایل نیستم دیگه صحبت کنیم بخاطر این همه ترس !
کاش منم کمی تودار بودم و هیچیمو نمیدونست . ! 
ازین به بعد باید حواسمو جمع کنم چیزیو نگم و توضیح ندم ووو. هرچند خودش میپرسه منم جواب می
یه لحظه یادش افتادم و یطوری شدم حق دارم بهم برخورده ؟ خیلی حس بدی بود حالا این بی اعتمادیه و ترس حق بااونه ولی خوب بود به روم نمیاورد 
به نظرم وقتي چیزی از طرفت نمیدونی یعنی یه بی اعتمادیه هست ته ته دلش !
پس چه ارتباطیه این؟ حتما سر فرصت باید به روش بیارم و بگم . 
حتی مایل نیستم دیگه صحبت کنیم بخاطر این همه ترس !
کاش منم کمی تودار بودم و هیچیمو نمیدونست . ! 
ازین به بعد باید حواسمو جمع کنم چیزیو نگم و توضیح ندم ووو. هرچند خودش میپرسه منم جواب می
دوباره باتفعل حافظ دوباره فال خودم
دلم گرفته دوباره به سوز حال خودم
تو نقطه اوج غزل های سابقم بودی
چه کرده ای که شکستم خیال وبال خودم
چرا نمیشود حتی بدون تو خندید
چرا،چگونه،چه شد این سوال خودم
چرا نمی رسد این بهار بعد از تو
چرا نمیرود این خزان سال خودم
اگر ندهی پاسخی به جان خودت
که میروم به نیستی و بی خیال خودم
خب یه جاهایی آدم کم میاره مقابل اینهمه سختی, اینهمه مخالفت , اینهمه سنگ پای ما افتادن,
یکی دو روز رو سایلنت بودم .وقتي خیلی ناراحت میشم خفه خون می گیرم,  بنیامین دوبار زنگ زد , نت گوشیمو خاموش کردم , به سیمم زنگ زد تو خیابون بودم گفتم برگشتم بهت زنگ میزنم,  برگشتم دلم نیومد زنگ بزنم به یک پیام بسنده کردم و نتم رو خاموش کردم  مشغول کارم شدم زمان از دستم رفت بنیامین باز زنگ زده بود و من باز آفلاین بودم.
به طور واضح در خودم فرار رو حس کردم 
تصمیم گر
با مامان برمی‌گردیم خانه. پاش درد گرفت و تا آخرِ مسیر نرفتیم. از  دور سایه‌ی جمعیت را  دیدیم و با دوستش برگشتیم خانه. 
خانه جور قشنگی نیست. باباهه خودش را گرفته و حرف نمی‌زند و صدای ایران اینترنشنال را بالاتر می‌برد. خواهره از دم در شروع کرده به بهانه‌گیری و غرغر و باج‌خواهی که چرا یک روز برای خودتان وقت گذاشته‌اید.
من سال‌ها بود که نمی‌رفتم راهپیمایی. فکر کنم تا این سن فقط یک‌بار رفته بودم. شاید چون از جمعیت می‌ترسیدم. شاید چون خجالت می
دو برادر بودن که یکی از انها 17 سال داشت و مترس نامیده شوده بود و برادر دیگری10 بیشتر نداشت داریس نام نهاده شده بود.
روزی برادر بزرگتر که داشت در مرزعه کار ميکرد از دوستش خبر جنگی را در مرز شنید و بعد از چند روز به کمک لشکریان شتافت.او را از دشمن هیچ باک نبود و شجاعانه در برابر دشمن ایستاد که در همین راه جانش را باخت.
خبر به گوش برادر کوچک تر که رسید روز ها گریه کرد و در غم افسردگی اسیر شد ولی معتقد بود برادرش زندست.
او به خانه که می امد با نگاه ،خاط
دو برادر بودن که یکی از انها 17 سال داشت و مترس نامیده شوده بود و برادر دیگری10  سال بیشتر نداشت داریس نام نهاده شده بود.
روزی برادر بزرگتر که داشت در مرزعه کار ميکرد از دوستش خبر جنگی را در مرز شنید و بعد از چند روز به کمک لشکریان شتافت.او را از دشمن هیچ باک نبود و شجاعانه در برابر دشمن ایستاد که در همین راه جانش را باخت.
خبر به گوش برادر کوچک تر که رسید روز ها گریه کرد و در غم افسردگی اسیر شد ولی معتقد بود برادرش زندست.
او به خانه که می امد با نگاه
با مامان برمی‌گردیم خانه. پاش درد گرفت و تا آخرِ مسیر نرفتیم. از  دور سایه‌ی جمعیت را  دیدیم و با دوستش برگشتیم خانه. 
خانه جور قشنگی نیست. باباهه خودش را گرفته و حرف نمی‌زند و صدای شبکه‌ی خبری خارجی را بالاتر می‌برد. خواهره از دم در شروع کرده به بهانه‌گیری و غرغر و باج‌خواهی که چرا یک روز برای خودتان وقت گذاشته‌اید.
من سال‌ها بود که نمی‌رفتم راهپیمایی. فکر کنم تا این سن فقط یک‌بار رفته بودم. شاید چون از جمعیت می‌ترسیدم. شاید چون خجالت م
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه ميکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پس
من وقتي این سوالِ با حالت تعجب یه دانشجوی کارشناسی ارشد رو شنیدم تا صبح خوابم نبرد:|
درحدی بهش فکر کردم که با خودم عهد بستم اگه یه روزی بچه دار شدم و تا این حد حاضر نباشه به چیزای به این واضحی فکر کنه میزارمش بهزیستی به جان باباش قسم
شما نظرتون چیه؟
آقای دچار شما جواب بده یه مدت کفشدوزک توی وبلاگتون میچرخید.
راه ميرفت؟قدم میزد؟میخزید؟ پروازم ميکرد آیا؟
پ.ن:
یه سوال دیگه ش:
رفته بودیم کوه کلی گیاه و علف زرد بود گفتم وای بهار که اینا سبز میشن چقد
من خیلی وقتا خودم دست خودمو گرفتم 
خودم اشکای خودمو پاک کردم 
خودم موهامو نوازش کردم 
خودم خودمو آروم کردم 
خودم تو آیینه قربون صدقه خودم رفتم 
خودم خودمو رها کردم 
خودم حال خودمو پرسیدم 
من خیلی وقتا خودم هوای خودمو داشتم 
بهترین دوست زندگیم فقط و فقط خودم بودم
سالها پیش حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت مقدار سرزمین هایی را که با اسبش طی کند به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار ميرفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمینها سوار بر اسب شد و با سرعت شروع کرد به تاختن با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتي گرسنه و خسته بود متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند. وقتي مناطق قابل توجهی را طی کرده بود و به نقطه ای رسید که از شدت خستگی و
برای همه چیز آماده بودمهر کاری از رو هدفی انجام شده بودمثلا عطری که روی مچ دستم زده بودم به خاطر این بود که وقتي کنار هم روی نیمکت پارک نشستیم ، وقتي که گرم صحبت بودیم ، وقتي که اون داشت صحبت ميکرد من باید .ولی مثله همیشه ترسیدمهمه ی برنامه ها رو لبخندش به هم زدبرنامه ها خوب بودندروی کاغذ من برنده بودمکلی تمرین کرده بودمخودم، نقشه هام، تمرینام جلوی آینه همش یه خونه  کاغذی بود که باد همشو برد و نابود کرد
دستش رو بالا آورد سوالش بی ربط بود ولی میخواست بپرسه گفت:استاد نمیشه برا همیشه بخوابم!؟
دانشجوها غافل از دل تکه تکه شدش بهش خندیدن.
استاد گفت:چطور!؟
گفت آخه این اخرا دیگه باهام حرف نمی زد
دیگه حتی نگام هم نمی کرد.
خیلی کم می ديدمش.
اما وقتي می ديدمش دلم براش پر میکشید.
آخرین بار که داشت ميرفت.
گریه کردم دست خودم نبود.
اشکام بی اختیار جاری میشد رو گونه هام.
با چشمای اشکیم زل زدم تو چشماش.
اونم سردتر از همیشه زل زد تو چشمام.
اون لحظه می
امروز صبح رفتیم برای ثبت نام دانشگاه.
وقتي رسیدیم اول یه پسر بچه رو ديدم که داره قابلمه به دست خارج میشه!
بعدش دورترو ديدم که واو! چقدر شلوغه! اینجا چه خبره؟ درست اومدیم؟
بعدم یکی دیگرو ديدم که دوتا سطل پر از حلیم دستش بود داشت ميرفت!
همینطوری رفتیم جلو و دیدیم دارن حلیم نذری میدن!
اصن یه دفعه شرایط یه جوری شد یادمون رفت برای چی اومدیم اینجا
اول صبحی گشنمونم بود رفتیم تو صف حلیم گرفتیم و نشستیم تو فضای سبز دانشگاه خوردیم! :دی
و در نهایتم گفتن ب
س ميکردم دیگه غرزدن فایده نداره یه مدت کمرنگ باشم تو خلوت خودم دعا کنم و از چیزای ازاردهنده دوری کنم. رفتم. هیچ چیز بهتر نشد. مریم بدتر شد که بهتر نشد یه روز انقد باد کرده بود نیمه بیهوش هیچی نمیتونست بخوره. یه روز انقد درد داشت که ناله ميکرد و باز بیهوش میشد. امروز ولی از صبش بدبیاری بود. نحس و شوم. دلم گواهی بد میداد. ساعت یک و دو که اسمون سیاه و کبود شد و گرمب گرمب رعد و برق زد بیشتر دلم لرزید و ترس کل وجودم و گرفت. بی اعتنا به خودم گفت
هر روز می گذشت و جنگ من با خودم بیشتر می شد.نمره های پایین لب مرز و گاهی تجدیدی حرفای زده شده از دوست و خانواده عدم انگیزه و امید به بهتر شدن و اوضاعی که هرلحظه بدتر می شد و من.جهنم و سه سال تحمل کردم.
پیش دانشگاهی که بودم به خودم قول دادم کنکور تغییر رشته بدم اوضاع ریاضی و فیزیک بهتر شده بود اما هندسه تحلیلی بازهم تموم ساخته های تا الان و ازم گرفت.گریه تو کتابخونه و حرفای معلم جلوی همکلاسیام سال دوم دبیرستان و حس تحقیر شدن هرگز از یادم نمیره.نق
من خیلی کمرنگم :| جدن کمرنگم و وقتي خط چشم میکشم تازه معلوم میشه چشم دارم با اینکه چشمام ریز نیست. و یا وقتي رژ میزنم تازه احساس میکنم که لب دارم :| و وقتي خط چشم دارم و رژ لب، اعتماد به نفسم زیادتر میشه. اما اینجوری نیست که همیشه با آرایش برم بیرون. آرایش کردن حال و انگیزه میخواد و باید بگم من فقط وقتي دارم میرم یه دوست مهم رو ببینم فقط خط چشم میکشم. اینا رو گفتم چون خودم رو الآن توی آینه روشویی ديدم که با ویتامین E رنگی که زدم و موهای تمیز و حالت گر
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ وبلاگ به آدرس وب سایت AhmadKarami.Blog.ir تغییر کرد سوالات تستی پکیج شوفاژ گازی arayesh خدمات فنی اعتماد Etemad Technical Service بوت کمپ برنامه نویسی مپصا دانلود فایل وبلاگ گروه جغرافیا ناحیه یک گوزل دیار NanoTechnology اندیشه حقوقی