نتایج جستجو برای عبارت :

وقتی داشت میرفت خودم دیدم آشنا شد پاک میکرو

اهنگ بغضمو قورت دادم اون نگیره دلش
اهنگ اروم رفتش سمت فرودگاه
دانلود اهنگ میخواستم بهش بگم بمون چاره ای نبود
اهنگ ولی وقتي داشت ميرفت

میگفتی دیوونمی
دانلود اهنگ ویسگون ولی وقتي داشت ميرفت
دانلود اهنگ میگفتی دیوونمی میگفتم عاشقم شد
متن اهنگ یه شب بیشتر بمون از علیرضا فتاح
تا به خودم اومدم ديدم حرف از رفتن و تموم کردن میزنهتا به خودم اومدم ديدم فهمید نباید میگفتم
نباید میپرسید نباید میفهمید
من قانون دوستی رد کرده بودم 
تا به خودم اومدم ديدم وقتي که نیست 
شدم بی قرارترین ادم دنیا
وقتي که مریض میشه دلواپس ترینم
وقتي تو جاده اس نگرانترینم 
وقتي که به خودم اومدم ديدم دلتنگی دیگه با عکس و حرف زدن تموم نمیشه
تازه شروع میشه دلتنگی فقط آغوش سیاره رو میخواد
وقتي به خودم اومدم ديدم که یه لحظه فکر کردن به نبودنش
چشام میش
تا به خودم اومدم ديدم حرف از رفتن و تموم کردن میزنهتا به خودم اومدم ديدم ای دل غافل فهمید لو رفتم نباید میگفتم
نباید میپرسید نباید میفهمید
من قانون دوستی رد کرده بودم 
تا به خودم اومدم ديدم وقتي که نیست 
شدم بی قرارترین ادم دنیا
وقتي که مریض میشه دلواپس ترینم
وقتي تو جاده اس نگرانترینم 
وقتي که به خودم اومدم ديدم دلتنگی دیگه با عکس و حرف زدن تموم نمیشه
تازه شروع میشه دلتنگی فقط آغوش سیاره رو میخواد
وقتي به خودم اومدم ديدم که یه لحظه فکر کردن
دیشب تلاش کردم خودم را تصور کنم. سرم را فرو کردم توی بالش تا تمام روزنه‌ها را ببندم، بستنِ چشم‌های کافی نبود و باید جهان بسته می‌شد تا به مکان معهود بروم. اولین‌بار خودم را فرازِ صخره‌ای ديدم کنارِ دریایی نیلی و آسمانی نیلی، پاهایِ چوبی داشتم و دریا پشتِ سرم بود. بادی وزید و برگه‌برگه‌ام کرد و به دریا انداخت تا رسید به پاهای چوبی‌م. تمام که شدم رفتم به سمتِ خشکی.
دومین‌بار خودم را ديدم که صبحی که بناست اسرافیل در صور بدمد لحظه سقوط هواپی
دیشب شب عجیبی بود برام برای اولین بار برای اینکه شاید پا پیش بذارم،شاید هم اصلا بی دلیل،بدون اینکه بفهمم دنبالش رفتم توی کوی اساتید اونقدر که راه رو گم کردم؛مست و منگ بودم یک راست رفتم توی مسجد انگار تمام دنیا ریخته بود روی سرم.تا که وارد شدم بهترین مسجد از نظر خودم رو ديدم داشت دلی روضه امام هادی رو میخوند هنوز ننشسته بودم که بغضم ترکید فکر کنم فهمید حالم چطوره.چون بیش از حد توی دعا هاش به حاضرین در مجلس اشاره کرد حتی مشکل من رو هم ل
خودش به خودش تولدش رو تبریک گفته بود داشتم بی هدف چرخ میزدم که چشمم بهش افتاد 
جمله اش که خوندم یاد چند روز پیش خودم افتادم که تولدم بود و کسی جز خودم نبود که بهم تبریک بگه 
بهش تبریک گفتم .
نمیدونستم همین تبریک ساده ، قراره شروع چه ماجرایی باشه 
به خودم اومدم ديدم 4 ماهه هر روز جویای حالش میشم و بحث میکنیم 
دلمو باختم ،ناخواسته  
امروز زیر بارون قدم میزدم و لذت میبردم ، گفت جدی تموش کنیم . همراه باد بهاری رفت، آروم و دوست داشتنی .
باید میر
خودش به خودش تولدش رو تبریک گفته بود داشتم بی هدف چرخ میزدم که چشمم بهش افتاد 
جمله اش که خوندم یاد چند روز پیش خودم افتادم که تولدم بود و کسی جز خودم نبود که بهم تبریک بگه 
بهش تبریک گفتم .
نمیدونستم همین تبریک ساده ، قراره شروع چه ماجرایی باشه 
به خودم اومدم ديدم 4 ماهه هر روز جویای حالش میشم و بحث میکنیم 
دلمو باختم ،ناخواسته  
امروز زیر بارون قدم میزدم و لذت میبردم ، گفت جدی تموش کنیم . همراه باد بهاری رفت، آروم و دوست داشتنی .
باید میر
خودش به خودش تولدش رو تبریک گفته بود داشتم بی هدف چرخ میزدم که چشمم بهش افتاد 
جمله اش که خوندم یاد چند روط پیش خودم افتادم که تولدم بود و کسی جز خودم نبود که بهم تبریک بگه 
بهش تبریک گفتم .
نمیدونستم همین تبریک ساده ، قراره شروع چه ماجرایی باشه 
به خودم اومدم ديدم 4 ماهه هر روز جویای حالش میشم و بحث میکنیم 
دلمو باختم ،ناخواسته  
امروز زیر بارون قدم میزدم و لذت میبردم ، گفت جدی تموش کنیم . همراه باد بهاری رفت، آروم و دوست داشتنی .
باید میر
کنار خیابون ایستاده بودم منتظر تاکسی و بعد از مدتهای طولانی که یک سره کلاه به سر داشتم، موهامو به دست باد سپرده بودم و از خوردنشون به صورتم حظ میبردم که یهو با صدای بوقِ نکره ای چشمامو باز کردم که ديدم یه شیء آبی به وسعت دیدِ من در فاصله ی چند سانتیمتری داره بهِم نزدیک میشه.  درِ پشتِ نیسان بزرگواری که -ویراژ میداد و  سبقت از راست هم گرفته بود و به دلیل چِت‌زدن راننده ش به خاطرِ سختیِ ایام روزه‌داری- باز مونده بود، سایید به نوک بینی‌م و من از
با مامان برمی‌گردیم خانه. پاش درد گرفت و تا آخرِ مسیر نرفتیم. از  دور سایه‌ی جمعیت را  دیدیم و با دوستش برگشتیم خانه. 
خانه جور قشنگی نیست. باباهه خودش را گرفته و حرف نمی‌زند و صدای ایران اینترنشنال را بالاتر می‌برد. خواهره از دم در شروع کرده به بهانه‌گیری و غرغر و باج‌خواهی که چرا یک روز برای خودتان وقت گذاشته‌اید.
من سال‌ها بود که نمی‌رفتم راهپیمایی. فکر کنم تا این سن فقط یک‌بار رفته بودم. شاید چون از جمعیت می‌ترسیدم. شاید چون خجالت می
دوباره باتفعل حافظ دوباره فال خودم
دلم گرفته دوباره به سوز حال خودم
تو نقطه اوج غزل های سابقم بودی
چه کرده ای که شکستم خیال وبال خودم
چرا نمیشود حتی بدون تو خندید
چرا،چگونه،چه شد این سوال خودم
چرا نمی رسد این بهار بعد از تو
چرا نمیرود این خزان سال خودم
اگر ندهی پاسخی به جان خودت
که میروم به نیستی و بی خیال خودم
با مامان برمی‌گردیم خانه. پاش درد گرفت و تا آخرِ مسیر نرفتیم. از  دور سایه‌ی جمعیت را  دیدیم و با دوستش برگشتیم خانه. 
خانه جور قشنگی نیست. باباهه خودش را گرفته و حرف نمی‌زند و صدای شبکه‌ی خبری خارجی را بالاتر می‌برد. خواهره از دم در شروع کرده به بهانه‌گیری و غرغر و باج‌خواهی که چرا یک روز برای خودتان وقت گذاشته‌اید.
من سال‌ها بود که نمی‌رفتم راهپیمایی. فکر کنم تا این سن فقط یک‌بار رفته بودم. شاید چون از جمعیت می‌ترسیدم. شاید چون خجالت م
من خیلی وقتا خودم دست خودمو گرفتم 
خودم اشکای خودمو پاک کردم 
خودم موهامو نوازش کردم 
خودم خودمو آروم کردم 
خودم تو آیینه قربون صدقه خودم رفتم 
خودم خودمو رها کردم 
خودم حال خودمو پرسیدم 
من خیلی وقتا خودم هوای خودمو داشتم 
بهترین دوست زندگیم فقط و فقط خودم بودم
امروز صبح رفتیم برای ثبت نام دانشگاه.
وقتي رسیدیم اول یه پسر بچه رو ديدم که داره قابلمه به دست خارج میشه!
بعدش دورترو ديدم که واو! چقدر شلوغه! اینجا چه خبره؟ درست اومدیم؟
بعدم یکی دیگرو ديدم که دوتا سطل پر از حلیم دستش بود داشت ميرفت!
همینطوری رفتیم جلو و دیدیم دارن حلیم نذری میدن!
اصن یه دفعه شرایط یه جوری شد یادمون رفت برای چی اومدیم اینجا
اول صبحی گشنمونم بود رفتیم تو صف حلیم گرفتیم و نشستیم تو فضای سبز دانشگاه خوردیم! :دی
و در نهایتم گفتن ب
من خیلی کمرنگم :| جدن کمرنگم و وقتي خط چشم میکشم تازه معلوم میشه چشم دارم با اینکه چشمام ریز نیست. و یا وقتي رژ میزنم تازه احساس میکنم که لب دارم :| و وقتي خط چشم دارم و رژ لب، اعتماد به نفسم زیادتر میشه. اما اینجوری نیست که همیشه با آرایش برم بیرون. آرایش کردن حال و انگیزه میخواد و باید بگم من فقط وقتي دارم میرم یه دوست مهم رو ببینم فقط خط چشم میکشم. اینا رو گفتم چون خودم رو الآن توی آینه روشویی ديدم که با ویتامین E رنگی که زدم و موهای تمیز و حالت گر
خب، توپستای قبلیمم گفتم. می‌خوام از این به بعد، یه‌سری قانون‌های سفت و سخت‌تر و محکم‌تری برای خودم بذارم که با یه هل دادن کسی، اینجوری پرت نشم روی زمین. فقط و فقط و فقط برای خودِ الان و خودِ چندسال بعدم، که بهشون مدیونم. مدیونم، چون هر اتفاقیم که بیفته، اگر اشتباه کنم، اگر قضاوت بشم، اگر با کله بخورم زمین و اگر دیگران تصمیم بگیرن منو از زندگیشون حذف کنن، تنها کسی که توی این ماجراها کنارم میمونه، خودمم. خانواده و دوست و آشنا، یه‌جایی آدمو و
گفتم باور دارم ولی دلم آرام نمی گیرد. گفت آرامش را هم بخواه. آرامش را خواستم. در این نوشته ها تکرار کرده ام که تقریبا بی قراریم را قرار بخشیده اند. پنج شنبه افطاری دعوتیم. نمی خواهم بروم. صورت ها و صدا های نا آشنا و من باید لبخند ن تاب بیاورم. نسخه ی استاد برایم این بود که خودم را مشغول کنم. آمدم فیلم ببینم. ديدم شاید امام زمان راضی به اینطور وقت گذراندن نباشند. آمدم سه تا کتابی که از نمایشگاه خریده ام را شروع کنم، یاد شنبه افتادم و احساس کردم ح
یه مدت وقتي یه اخلاق بدی می‌ديدم درونم پیدا شده با خودم می‌گفتم باز خویه که فلان اخلاقو ندارم»
عموما هم اخلاق زشت بعدی که تو خودم می‌یافتم همونی بود که قبلا به نبودش می‌نازیدم

حالا هر وقت به خودم می‌گم باز خوبه که فلان اخلاقو ندارم» ادامه میدم اونم پیدا میشه نگران نباش»
میخوام یه چیزی بگم که تا حالا جایی نگفتم، شاید باورش واسه بعضیا سخت باشه اما میگم شاید یکی باورش بشه.اونی که دلش پاکه و هنوز یکم ته قلبش جا داره واسه رفاقت با خدا و شهدا
سال 96 بود که اوضاعم خیلی به هم ریخته بود،داشت کارم به منکری خدا میکشید،هیچ بویی از انسانیت در من باقی نمونده بود، با یه خانمی آشنا شدم، اولش هدفم یه چیز دیگه ای بود اما او یه فرشته بود، یه فرشته ی به تمام معنی.
چند ماهی رو باهم چت میکردیم که یه روز بحثمون شد درمورد خدا و شهدا و.
میدونم که براتون سوال پیش نیومده که موش رو تشریح کردیم یا نه، اما جواب میدم که بله. اول کبوتر رو بیهوش کردیم و استاد این قدر با لوازم مربوط به تشریح با دل و روده و قلبش ور رفت و شرحه شرحه اش کرد که جان به جان آفرین تسلیم کرد. بعد همین کار رو با موش کرد. ما ایستاده بودیم و به زنش های قلب کوچیک موش نگاه میکردیم، بعدش هم بی هیچ حرکتی، ایستادیم و به قلبی نگاه کردیم که دیگه هیچ تپشی نداشت. شاید کاری که تو زندگیمون هم زیاد انجام میدیم. انگار همه چیز داشت
یه شبی داشتم توی خیابون واسه خودم قدم میزدمدقیقا همون شبی که برای چندمین بار با واقعیت وجودیِ خودم آشنا شدم
همون شبی که برای چندمین بار به خودم اومدم و ديدم چقد دارم شبیه آدمایی شدم که زیادن!
همون شبی که برای چندمین بار متوجه شدم اونجوری که خودم فکر میکردم نیستم!
همون شبی که دروغ گفتم و فهمید!
اون شب داشتم به خودم فکر میکردم
چشمم افتاد به این راه زرد رنگ مخصوص نابینایان که توی پیاده بود
چشمامو بستم و تصورکردم که منم یکی از همون نابیناهام.
چن
که خب حکایت منه جمعه اومدم کتابخونه بالاخره. خوبیش اینه بیدار شذم. اینجا هم خلوت. البته فعلا. بشینم ببینم میشه امروز کافکا جانو تمام کرد یا نه. 
همین سر صبی بعد مدتها زود بیدار شدن چه حرفی دارم بزنم. 
یه کنج دنج پیدا کردم واسه خودم
چشم چپم که هنوز میپره هیچ بغل بینیمم اضافه شد به پرش های زیر پوستی :/ واقعا رو اعصابه
دیروز برای انجام مراحل اداری مربوط به کارم گذرم به حراست دانشگاه افتاد. منشی دفتر فرمی رو بهم داد بلند بالا، که باید تمامی اطلاعات خصوصی خودم و خانواده م رو براشون مینوشتم. یه قسمتی هم داشت تحت عنوان روابط که ازم خواسته بود اسم، شماره تلفن و شغل دقیق چهار تا از دوستان صمیمی و نزدیکم رو بنویسم. هر چی فکر کردم حتی یه نفر هم به ذهنم نرسید.هیچ کس!
از خودم تعجب کرده بودم که آخه چرا؟ اصلا چطور شد که من به اینجا رسیدم؟ دوستامو از ذهنم میگذروندم و از خو
I am not the only traveler
من تنها مسافری نیستم
Who has not repaid his debt
که قرضش رو پس نداده
I've been searching for a trail to follow again
مدتیه که دنبال رد پات میگردم تا دوباره بهت برسم
Take me back to the night we met
منو برگردون به شبی که با هم آشنا شدیم
And then I can tell myself
تا بتونم به خودم بگم
What the hell I'm supposed to do
که باید چه غلطی بکنم 
And then I can tell myself
تا بتونم به خودم بگم
Not to ride along with you
با تو همسفر نشم
I had all and then most of you
من تمام تو را داشتم
Some and now none of you
ولی به مرور از دستت دادم
Take me back to the night we met
منو برگر
دیر آمدم. دیر آمدم. در داشت می‌‌سوختهیأت، میان "وای مادر" داشت می‌‌سوختدیوار دم می‌‌داد؛ در بر سینه می‌‌زدمحراب می‌‌نالید؛ منبر داشت می‌‌سوختجانکاه: قرآنی که زیر دست و پا بودجانکاه‌تر: آیات کوثر داشت می‌‌سوختآتش قیامت کرد؛ هیأت کربلا شدباغ خدا یک بار دیگر داشت می‌‌سوختیاد حسین افتادم آن شب آب می‌‌خواستناصر که آب آورد سنگر داشت می‌‌سوختآمد صدای سوت؛ آب از دستش افتادعباس زخمی بود اصغر داشت می‌‌سوختسربند یا زهرای محسن غرق خو
یه سری شبا دنبال یه کوچه هایی میگشتم که سر صدایی نباشه ،سال به سال کسی ازش رد نشه،از نور و ماشین و خبری نباشه
تا خودم و خودم خلوت کنیم
اینقد خودم بزنه تو گوشه خودم و ،خودم بغض کنه و دلش بگیره و گریه کنه که خودم و خودم قهر کنیم
البته قهرم کردیم
میدونی چن ماهه خودمو نديدم؟ جدی جدی قهر کرد رفت
صبا پا میشدیم باهم درد و دل میکردیم صب بخیر میگفتیم، شبا به بی کسی و تنهایی خودمون میخندیدیم و میشدیم همه کسه هم 
نمیدونم چرا رفتکجا رفت.چرا تنهام گذاشت
سرم گیج ميرفت . جلومو نمیديدم میلرزیدم 
از درون تهی میشدم
درد داشتم
به زور خودم رو رسوندم طبقه دوم و ديدم هم اتاقیم خوابه.اون یکی هم نیست
پیام دادم به دوستم که بیا کمکم کن
نبود
کارت دانجشویی و بانکیمو برداشتم خودم تنها برم
احساس غربت و تنهایی حالم رو بدتر میکرد.احساس اینکه چی و کی میتونه منو دوباره نترسونه؟بخندونه؟
اما اخه ساعت 11 شب باید ميرفتم به کی میگفتم که بذارن از خوابگاه برم بیرون و درمانگاه؟
اون دختره که مددکاره منو توی راه دید و باه
دلم تنگ شده است
برای چه یا که نمیدانم
فقط این حس مزمن شاید جایی دیگر، کسی دیگر دارد خفه ام میکند
میگویم و مینویسم
این روزها بیشتر
و کودکانه ارزو میکنم کاش هفته بیشتر از هفت روز داشت
کاش روز بیشتر از 24ساعت داشت
و خودم به خودم _بالغانه_ میگویم خب حالا که نیست، قرار است همینطور دست روی دست بگذاری؟ 
وقتي نمیدانم میخواهم چه کار کنم، حتی مواردی که "میدانم" را هم فدایش میکنم 
و چه فدا کردن بی ثمر و بی اثری
چقدر رقت انگیز 
زندگی دارد از دست میرود
مثل اب
-خی‌لی بهمون نزدیک‌تر از چیزیه که فکرشو می‌کنیم!مرگو می‌گم-
امروز فاطمه سلیمی رفتواقعا رفتدیگه از حالا به بعد پیش خدا است، دیدی به بچه‌ها می‌گن رفت پیش خدا؟حالا حالش خوبه.راحته. 
منم می‌گم رفت پیش خدا.شبیه خواب بود، مسجد، مقبره، ولایت، همه‌ی این‌جاهایی که حست می‌کردم.بازم می‌گم خوب شد رفت پیش خدا.یاد خودم و فاطمه افتادم وقتي امروز تو بغلم گریه می‌کرد وقتي ریحانه رو می‌ديدم که حالش بده که از هزاررتا فامیل و آشنا دوست بهتره.می‌ديدم
یه روزایی بود که زندگی "آن"داشت.مهم نبود کجا بودم یا با کیا بودم.هر لحظه خودم آن داشتم و یه حس هایی رو میگرفتم و تجربه میکردم که میدونستم برنمیگرده.هر کسی هر مسیری که داشت خودش هم نشده بود یکی از خط کشی های اتوبان.واسه خودش حس خاصی داشت.همون عصری که بابام لواسون آواز میخوند یا روزایی که تهران رو با دوستام بالا پایین میکردیم یا مسافرت ها یا کتاب ها یا قصه ها.همه شون یه حس تازه ای داشتن،چون آدم های تر و تازه ای پشتش بودند.همه ی اون معلم های خوبی که
‏رفتم مصاحبه یارو پرسید موضوع آخرین کتابی که خوندی چی بوده ؟
گفتم درباره یه پسری بود که بخاطر کسب علم و دانش حتی روزای تعطیلم ميرفت مدرسه
گفت چه جالب اسمش چیه ؟
گفتم حسنی به مکتب نميرفت وقتي ميرفت جمعه ميرفت
فک کنم چون نخونده بودش زنگ زد حراست بیان بندازنم بیرون
اون روزی که گفت دلش رفته و برنگشته ، یهویی عجیب دلم پیچید تو هم ! ترسیدم براش. ترسیدم که دوباره گرفتار بشه ،دوباره همه زندگیش محدود بشه ،دوباره وابسته بشه، دوباره اشتباه کنه. میخواستم بهش بگم که کلی میترسم که دوباره لبخند با صورتت قهر کنه . میخواستم بزنم پس کله اش و بگم مرررد! به خودت بیا !
ولی هیچی نگفتم. فقط گفتم مواظب خودت باش . باشه ؟ مسلک مرغ زیرک رو الگو کن.
حالا امروز وارد کتابخونه که شدم ديدم رو بساطش خوابش برده . رفتم کنارش بیدار شد. ج
دیروز شیفت بودم آقای همکار که قبلا در موردش گفته بودمم شیفت بود با من.
شب قبلش مطلب تو اینترنت خوندم که چه جوری می تونم سر صحبتو با یه آقا باز کنم.
پیش خودم گفتم این آقا که خجالتیه حداقل من به یه بهانه ای باهاش صحبت کنم.
چند وقت پیش یه بار ديدم یه کتابی دستشه (از کتابش معلوم بود مربوط به آناتومی بدنه)تو اورژانس وقتي پشت میز نشسته بود داشت می خوندش.پیش خودم فکر کردم برم ازش سوال کنم اون کتابی که دفعه ی قبلی دستتون بود اسمش چیه؟‌کتاب خوبیه؟می خواس
شاید چریکی راست میگفت. شاید واقعا وقتشه که برم و همه چیز توی ذهنم همینقدر قشنگ بمونه و از خودم خاطره های خوبی هم بذارم و بعد همه چی سر وقت تموم شده ی خودش، تموم بشه. تا وقتي که دوست داشته میشم و بودنم بهتر از نبودنم باشه. احساس تنفر دارم نسبت به خودم دقیقا الآن. بخاطر احساساتم. به هر کسی. به گفتنش. به اینکه خودم رو به بقیه نشون دادم و با احساساتی بودنم خودم رو از چشم همه انداختم و حال همه رو از خودم به هم زدم و دراما ساختم نمیدونم. فاک مای سلف. 
دیشب با علی داشتیم از دغدغه ها و روزها و سالهای پیش رو و اینکه چند سال بعد هر کدوم کجا میتونیم باشیم میگفتیم و علی سرآخر گفت " بابا آخرش همه ی این بدو بدو ها و مشکلات ما هم تموم میشه . آخرش ما هم میریم اونطرف پیش بقیه . همه چی آخرش تموم میشه.قشنگی زندگی به همینه " بعد نشست پشت پیانو و یه آهنگ سفارشی واسم زد .
صبح بعد آخرین کلاس ترم  نمیدونم چی شد ولی سر از راهرو بچه های برق درآوردم و با یه نگاه گذرا به تابلو اعلانات  رد شدم ولی هنوز چند قدم پیش ن
دلم بدجور برای خودم تنگ شده ولی نمیتونم به این سادگیا با خودم اشتی کنم چون من دیگه اون ادم ساده و مهربون قبلی نیستم هیولای درونم بدجورطغیان کرده 
اگه فرصت کنم گاهی به خودم سر بزنم اونوقت که می بینم از خودم خیلی فاصله گرفتم و بدجور دلتنگ خودم میشم
مَردی , شب موقعِ برگشتن از دهِ
پدری تو شمال ، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛
جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!خودش این‌طوری تعریف می‌کنه که:من
احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده
بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم ديدم نه سر در نمیارم!راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گر
فصل دوم : وضعیت بد
وضع نامتعادل دختر جوان آن چنان رقت انگیز بود که قلبم را سخت در هم فشرد و چون خانواده اش را مقصر می ديدم یک دنیا تنفر از خانواده اش در قلبم ریخت و ندیده آن ها را سخت قضاوت کردم! نمی دانم چرا وقتي به چهره نحیفش خیره شدم سعی داشت ذهنم را به گذشته پل بزند.
 انگار به فردی در گذشته هایم شباهت داشت. درونم متلاطم شده بود. یکی از کتاب های درسی ام را از کیفم درآوردم و سعی کردم خودم را با مطالعه به غفلت بزنم و از این غفلت آرامش بگیرم. هنوز نت
بسم الله الرحمن الرحیم
سه چهار ماه گذشت. و طی این ایام چندباری رو خود مادرم اینور اونور سراغ دیدن دختر واسه من ميرفت و منم جوابم همون بود که گفته بودم. اواخر مهرماه بود. یه شب طبق عادت نشسته بودم و فوتبال نگاه میکردم و کنارم یه سبد میوه گذاشته بودم. دیدن فوتبال با میوه یه چیز دیگه س. حرفه یی ها میدونن من چی میگم. نیمه تموم شده بود که مادرم اومد نشست کنارم و گفت: امروز رفتم یه دختر ديدم ماه، دلم براش ضعف رفته. منم یه نگاه معنی دار کردم و گفتم انشاال
سلام دوستان
یک کتاب پیدا کردم.کتابی درمورد شخصیتی که چند سال پیش به طور اتفاقی با نویسنده و شخصیت این کتاب آشنا شدم.اگه اون فیلم رو در اون موقع نمی ديدم شاید هیچ وقت با این شخصیت آشنا نمی شدم.یادمه اون موقع حدود 11 سالم بود و بعد از امتحان تیزهوشان بود که این فیلم رو ديدم.فیلمش رو عصر گذاشته بود و یادمه آخرای فیلم دیگه هوا کم کم داشت تاریک می شد.وقتي فیلم تموم شد با خودم گفتم عجب آدم باهوشیه این آدم(شخصیت اصلی فیلم رو میگم.).و از خودم پرسیدم یعنی
سلام  و درود 
وقتي که من  نوجوون بودم برای خودم روز شمار عید میزاشتم یعنی حساب تعطیلی ها رو همش و داشتم وقتي یه روز طی میشد یک روز از فرصت خودم کم میکردم  آخه خیلی خوش میگذشت نمیدونم چرا ولی اصن یه حال و هوایی داشت تمام عشقم به این بود که برم دید و بازدید و فوتبال کنم و فیلم ببینم 
ولی نمیدونم چرا الان چهار روز از تعطیلات میگذره و من دلم میخواد زود تموم بشه برم کاشان الان دل خوشیم 
فقط اینه که برم سرکار و بیام خونه و یکم بشینم پای لب تاب و پروژه
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ Belmontsuitcase تحصیل به زبان فارسی در خارج سین صاد عادله روستای توریستی رویین مشاوره مقاوم سازی بتن - افزودنی های بتن - فروش الیاف بتن م مثل معلم سنگ قلوه وبلاگ آموزش برنامه نویسی Center Technology