نتایج جستجو برای عبارت :

ناراحتم ازت واقعا که

بزرگ ترین ترسم در حال حاضر اینه که رتبه ام 11 بشه:| جدی میگم! بس که من شانسم خوبه:| سر مرحله دو هم می ترسیدم با فاصله یکی دو تست درنیام که خدا رو شکر اینطور نشد ولی تو دوره سر یکی دو نمره نقره شدم.
الان هم واقعا ترجیح میدم رتبه ام اگه قرار نیست تک رقمی بشه بیست سی بشه حداقل نه یازده.
امسال یکی دو تا از یازده ها از شهر ما بودن و من واقعا دلم می خواست برم بغلشون کنم بگم بیا گریه کنیم:| :))
وقتی یکی از مدالای شهرمون تو دوره اومده بود میم بی شعور رو ببینه و م
هیچی خوب پیش نمیره :( ما درحال کات کردیم و من دوس ندارم :( من دوس ندارم کات کنم ولی میخوام کات کنم ، چون کار درست اینه کات کنم :( من ا اینکه تو این وضعیت شخمیم ناراحتم :( ا اینکه اون اینجوریه ناراحتم :( ا اینکه من باید کات کنم ناراحتم :( بعد کات کردن زیر پوستی با کامک که البته اصن با این قابل مقایسه نیست ولی من خیلی ناراحتم که دارم یه دور شدن دیگه رو تحمل میکنم :(( من میخام بمونم :( کاش یه جوری بشه که بتونم امید داشته باشم به درست بودن انتخابم:( اقاااT
بابا لنگ درازِ کوچولوم؟
واقعا ازت متاسفم ولی من دیگه هییچ حسی بت ندارم
نمیدونم چرا اما تو قلبم دفن شدی عزیزم
نمیتونم بگم چرا یا چجوری، اما دیگه مهم نیستی، ناراحتم، از اینکه دیگه دوست نداشته باشم ناراحتم ولی خب تو دیگه نیستی کوچولوم :)
حس میکنم اندازه‌ی سه سال قبل از این ناراحتم
شاید حس میکنم کافی نیستم
حس میکنم بی‌مصرفم
راستش دوست نداشتم بگم، ولی اینجور حس میکنم
دوباره خودمو دیدم که سرمو کردم زیر آب و آب میخوره تو صورتم و چشمامو باز نگه داشتم و آب زیاده و سنگینه و میخوره تو صورتم
این یعنی اندازه‌ی سه سال قبل از این ناراحتم
معده‌م درد میگیره و فکم و سرم و گردنم
و با گریه دو شب میرم که آمپول مسکن بزنم
این یعنی فکر کنم ناراحتم 
چیزی تو من شکننده شده و ترمیم نشده
یا شاید شکنن
گیر کرده تو دلم که بگم از ام شهرآشوب متنفرم و هیچوقت نبخشیدمش 
و بیشتر بدم اومد چون فکر کرد چون شوهر کرده و زاییده پس برتره و حق داره هرچی به ذهن کثیفش و دهن ش رسید بهم بگه و فکر کن که کوچیکتره! 
و از خودم ناراحتم چون اون ع ن یی جوری وانمود کرد که خودمم هوا ورم داشت نکنه تقصیر منه و اومدم تو وبم پست حلالیت گذاشتم و اوشون چی کار کرده بود؟ در وبشو تخته کرده بود رفته بود طاقچه بالا گذاشته بود و یکی هم اومده بود تو خصوصی منو زیر شکنجه روحی گذاشته بو
یک نفر اشتباها قضاوت کردم الانم ناراحتم :(
دوست دارم بهش همین الان زنگ بزنم و ازش معذرت بخوام :(
ولی داداشم میگه بیخیال بشم چون هر کسی مثل من بود این اشتباه رو میکرد و دچار سوء تفاهم میشد !
ولی من الانم واقعا از خودم و از نفر وسط که باعث این سوء تفاهم و قضاوت من شد ناراحتم :((

+
اولین قضاوتم بود ':(
نمیدونم چکار کنم؟!
 نفر وسط هم بهم گفت بیخیال بشم و نگم :(
دوست دارم رو در رو به اون نفری که قضاوتش کردم بگم ولی چون تا چند ماه دیگه نمیتونم رو به رو ببینمش
حس و حالم مثل لنگه کفشی ست که سالها راه را برای کسی هموار کرده و دست آخر به یک کفش خوش رنگ و لعاب تر فروخته شده.احساس تکه سنگی را دارم که هر لحظه به طرفی پرتاب میشود و تیپا میخورد.احساس دوست نداشتنی بودن میکنم.حجم این احساسات منفی به تمام اعضای بدنم فشار آورده و سیاه و کبودم میکند.
امروز که از بخش خارج شدم،روی حیاط بیمارستان یک لحظه مکث کردم،ایستادم،بغضم را فرو دادم و دوباره حرکت کردم و در تمام مسیر زمزمه میکردم"من سنگی ام و چیزی ناراحتم نمی
توی دوران دبیرستانم هر قدر از دوست دورو و مسخره ام "ح"  ضربه خوردم
حالا توی دانشگاهم دیدم دوستی که انتخاب کردم "ی" همونقدر احمق و عوضیه ، همونقدر منفعت طلبببب و حریص ، حسود و واقعا غیردوست 
غیردوست
هرچی هست  ، دوست نیست واقعا ناراحتم که چرا این دو ترم توی اکیپ مسخره ای بودم که تمام گفته هاشون یا غیبت پشت همدیگه بود یا پشت پسرای مردم و واقعا متاسف شدم برا خودم ک اینجور ادمای چیپی دور و ورمن و من؟ من دو ترم دانشگاهمو با اینا گذروندم 
من اییینقد ب
تاب آوردن از من یه آدم تازه ساخت. امروز دیدم خیلی چیزها که پیش تر باعث میشد اعتراض کنم دیگه حتی ناراحتم نمیکنه. به پشت سرم نگاه میکنم و از خودم می پرسم من بودم واقعا؟!و جواب مثبته. قطعا من بودم که از این روزها عبور کردم و تکه های خودم رو باز به هم گره زدم تا "من" بشم.
خیلی دلم گرفته.خیلی خیلی.دلم میخواد فقط گریه کنم!
این همه تلاش کردم برای اینکه وزنمو کم کنم ولی درست همون جایی که باید ادامه میدادم جا زدم.
از دست خودم ناراحتم!که همه چیو نادیده میگیرم.ناراحتم که کم آوردم.که بدون اینکه متوجه باشم داشتم آرزومو فراموش میکردم.
من قرار نبود جا بزنم!واقعا قرار نبود.
این همه تلاش کردم 71 رو ببینم.این همه ذوق داشتم براش.دوباره همه تلاشم تباه شد.الان 77 رو دیدم.خیلی ناراحتم.خیلی
چقدر بد کردم به خودم به جسمم.
بچه ها میخان دور هم جم شن امروز 
ساعت ۳ 
گفتم میام تا فقط دهنشون بسته شه اما واقعا حوصله ندارم 
دلیلی هم نداره برم .
تنها دلیلی ک میخاستم برم قبلا تارا بود الان ک اون با بشر راحت تره پس دلیلیم واسه رفتن من نیس
میگم بابام نبود بیارتم =/و تمااام 
ناراحتم شدن بدرک . . فهمیدی زهرا بدرک 
واقعا همون بهتر که هیچ کسیو راه ندم به زندگیم .
چقدر از دستت غمگین و ناراحتم فرناز.
بهتره تو تنهایی باشم تا بودن با آدم های .
امان از آدم ها . کمتر بیام نت غرق همین کتابای الکترونیک و سیگنال و ماشینم بشم که اونا به واقع دلگرم کننده تره لحن کتاباشون از آدم های اطرافم .
نه از عشق و عاشقی بهره بردم و نه از دوستی و نه فامیل .
برم غرق کتابام شم :)
امروز قرار گذاشتیم با دوستان دبیرستانی با قدمت دوستی 8 ساله، که بعد چهار سال و اندی (حالا که داریم فارغ میشیم از تحصیل)همدیگه رو فردا ببینیم :) ولی چند ساعت بعد همه چیز کنسل شد :| راستش درکشون می کنم که کار دارن و نمیتونن، شده که کاری بره من هم پیش بیاد،کنسل بشه؛ ولی خوب خورد تو ذوقم واقعا :| خیلی زیاد. از این حس زود رنجیم متنفرم. نمی دونم چرا موضوع به این کم اهمیتی باید انقدر ناراحتم بکنه. این روزا این ویژگیم واقعا خیلی تو مخمه، حس خوبی ندارم. الان
آقا من بابت دانشگاه واقعا میترسم.
خدایا خودت کمک کن.
این خاله مام نمیکشه بیرون از ما انگار. نمیدونم چرا ملت شعور ندارن بعدن وقتی زل میزنی بهش تذکر میدی ناراحتم میشن!
گوه خوری اضافه میکنه.
مامانیم بهش هیچی نمیگه و براش مهم نیس.
مامانم فرشتس.

آقا یا خانوم بی که خصوصی پیام گذاشتین من الان چطوری باید جوابتو بدم هیچ آدرس چیزی هم نذاشتی. اصن تو کی هستی؟ نشناختم.
انقدر کم و بد درس می‌خونم این روزا که خجالت‌آوره واقعا! از خودم ناراحتم. دارم کاری رو تکرار می‌کنم که تو کنکور تجربی کردم. نزدیکای کنکور که رسید بیخیال شدم و همه‌چیز رو ول کردم. دیگه بدم میاد تو کانالم از اهدافمو امید و تلاش بنویسم وقتی اینجوری شدم. تا وقتی دوباره مثل قبل درس نخوندم خودمو از نوشتن درمورد درس و اهدافم محروم می‌کنم. دوست داری از امید و چیزهای خوب حرف بزنی؟ جون بکن درس بخون که بتونی!
انقدر کم و بد درس می‌خونم این روزا که خجالت‌آوره واقعا! از خودم ناراحتم. دارم کاری رو تکرار می‌کنم که تو کنکور تجربی کردم. نزدیکای کنکور که رسید بیخیال شدم و همه‌چیز رو ول کردم. دیگه بدم میاد تو کانالم از اهدافمو امید و تلاش بنویسم وقتی اینجوری شدم. تا وقتی دوباره مثل قبل درس نخوندم خودمو از نوشتن درمورد درس و اهدافم محروم می‌کنم. دوست داری از امید و چیزهای خوب حرف بزنی؟ جون بکن درس بخون که بتونی!
من دنبال دفترهای زشت با جلدهای زمخت و تیره که کاغذهای کاهی دارند می‌گردم. دوستم می‌گوید وقتی روی این کاغذها می‌نویسی انگار داری کلماتت را می‌اندازی توی فاضلاب. مکث می‌کنم. سالنامه جلد آبی زهوار در رفته‌ام را ورق می‌زنم و می‌گویم: عوضش امنیت‌شان حفظ می‌شود! کی حاضر است دست در فاضلاب کند برای یک مشت داستان و هیجانات و تخیلات چرکنویس شده؟ 
این ترم ۶ واحد ناقابل افتادم. و جالب اینجاست که تنها ترمی بود که انتظار افتادن نداشتم و اولین ترمی ب
میدونی واقعا نمیدونم چی بگم. امروز روز خوبی نبود. فقط ناراحتیای همیشگی. وقتی اومدم خونه نهار خوردم تا هفت خوابیدم. بعدش بیدار شدم هشت دوباره خوابیدم تا نه اینطورا. وقتایی که ناراحتم اینجوری میشه دیگه نمیدونی چیکار کنی حالتو خوب کنی. هیچ کارمم نکردم نه کتاب خوندم نه زبان نه هیچ کار دیگه. دستم به نوشتن نمیره. بیا امروزو بهم مرخصی بده. شاید اثر کرد. 
خب امروزم شروع شد فعلا زبان کار کردمو کتاب خوندم الانم رو تختم خوابیدم منتظر که بابا بیاد نهار بخوریم. از گشنگی ضعف کردم و بداخلاق شدم. من گشنه میشم خیلی بد میشم و خیلی بده که اینجوریم خودم میدونم اما واقعا دست من نیست این روزا به هوای قرصاست فکر کنم روز دوبار دقیقا دلم  بد ضعف میره :/ یکی ظهر یکی عصر ساعت پنج :/ بعد هی زیاد تر میشه. بگذریم یه چیز دیگه اومدم بهت بگم. یه اتفاق بد واقعا افتاده که ناراحتم باید بکنه ولی نمیدونم چه رفتاری چه حسی باید د
یکی از بچه ها گفت قبول نشده و اون یکی هم احتمالا نشده که چیزی نگفته. واقعا و عمیقا براشون ناراحتم چون خیلی زحمت کشیدن و به شخصه واقعا امیدوار بودم قبول شن. ولی احساسی که الان دارم ناراحتی مطلق نیست! برا بچه ها البته مطلقا ناراحتم ولی یه چیزی که هست اینه که ما فقط سر مرحله یک با هم یه چیزایی خوندیم و اشکالاتشونو ازم پرسیدن ولی سر مرحله دو مدیرمون که از همون اول ندیده و نشناخته مشخص بود عاشق میمه و به مادر یکی از دهما گفته بود"واسه شون با آقای میم
من یه بدبختی دارم‌همیشه ، اونم اینه که همه ی حالت های درونی م تو صورتم‌مشخص میشه ، مثلا موقع فکر کردن ، یا وقتی ناراحتم ، همه هم از چهره م هم از صدام‌متوجه میشن ، خب واقعا بدبختیه!
اره مثلا همین یه ساعتی که طبق توقعم یه نفر باید یه رفتاری که پیش بینی میکردم بکنه ، یه رفتار عجیب کرد ، خب خیلی ناراحت شدم ، الان زنگ زدم به مامانم و بهش میگم که دارم‌میام ، میگه گریه کردی؟ :)
اخه من هر خری رو بعنوان دوست حساب میکنم اخرشم میرسم به خود خودت *_*
۹۸۰۱۲۸ ،
خب، از اونجایی که نمیتونم از خیر ادبیات بگذرم و کل دیروز رو با گریه گذروندم، دارم در مورد دو رشته ای خوندن فکر میکنم و خب تو بخشنامه اش گفته یا باید نمره ی کنکور ۲.۵ انحراف معیار بیشتر از میانگین باشه یا تو المپیاد مدال طلا گرفته باشی یا معدل اول کلاستون باشید. و الان غیر از اینکه دوباره ناراحتم از طلا نشدنم،  دارم خودمو فحش میدم که کاش میخوندم و دو رقمی میشدم حداقل. الان نمیدونم رتبه ی من ۲.۵ انحراف معیار از میانگین بیشتر هست یا نه:/ در مورد مع
دیشب تو مسجد دیدم که یه گوشه نشسته و تو خودشهرفتم پیشش و بهش گفتم چکات برگشت خورده؟انگار دوست داشت بهم یه چیزی بگه و نمیتونستمیگفت یه مشکلی دارم ولی نمیگفت چیبهش گفتم اگه دوست داشتی رو کمک من حساب کن و ازش جدا شدم و رفتم تو صف نمازبعد از نماز اومد پیشم و گفت مشکلش چیهمشکل خودیی داره و بهم گفت هر کاری میکنه نمیتونه ترکش کنهاز دیشب ذهنم درگیر همین مسئله است و خیلی ناراحتمدوست دارم کمکش کنم ولی نمیدونم چه جوری+به دلیل اینکه حتی دیدن این پست
از شدت ناراحتی با خودم صحبت میکنم وقتی به اوجش میرسه صدام بلند میشه بعد یادم میاد نباید بلند صحبت کنم
نفسم
میگیره وقتی کسیو ندارم درمورد چیزایی که دوست دارم صحبت کنم باهاش وقتی
کسی رو ندارم وقتی ناراحتم بهش بگم ناراحتم ینی از بچگی این شکلی بودم
مجور بودم تمام احساساتم رو مخفی کنم
زندگی کاملا عادلانس اما
مهم منم که فعلا فشار روحی رومهدوس دارم گوشیمو پرتاپ کنم به افراد
خانواده بگم متنفرم ازتون بعد بلندشم برم برای خودم زندگی جدیدی بسازم
زر زده هرکی گفته. جسارتا :)
بعضی از کارشناس ها میگن انقد به پسرها فشار نیارین که تو مردی نباید ناله کنی، نباید از خودت نقطه ضعف نشون بدی، باید همیشه مثل کوه باشی و جایی برای استراحت و درد دل نیست. میگن مردها هم گاهی نیاز دارن درد دل کنن و از مشکلاتشون صحبت کنن.
ولی چرت گفتن.
من امشب امتحان کردم.
- یه مشکلی رو با خونواده در میون میذاری
- حالا دوتا مشکل داری!
تا قبل این یه فشار عصبی روم بود به یک علت بیرونی. الان صرفا مامان بابامم ناراحتن که من ناراحت
شب بیست و یکم نصیبم نشد و روزیم در حد ۱۵ ، ۲۰ تا فراز از جوشن کبیر بود:)))
خیلی ناراحتم که نتونستم به خستگی جسمانی غلبه کنم‌و بیدار بمونم.
وز ۷ صبح تا ۶ عصر دانشکده بودم ، کاش زودتر برمی گشتم خونه:(
بعد اومدم و متوجه شدم‌ مهمون داریم:/
با مامان سر این مسئله خیلی دعوا کردن و غر زدم ، شاید خدا جواب این کارهام رو داده. راست میگه دیگه! حقمه! اصلا درست برخورد نکردم ،خب دو شب قبلش اومدم‌عذرخواهی ولی موقع عمل اصلا فراموش کردم!!!
درست زمانی که باید با تقو
بسم الله الرحمن الرحیم.
از بعد از ظهر تا حالا تنهام و از این تنهایی رسما دق کردم :(
دلم میخواد یه ساعت بشینم غر بزنم و از همه ی چیزایی که بابتشون ناراحتم به الف بگم. ولی خب قشنگ معلوم بود حوصله ی ناراحتیم رو دیگه نداره. حتی ازم نپرسید دقیقا برای چی ناراحت و خسته م؟ برداشت خودش رو داره، فکر میکنه به خاطر امتحان ها یا این دوریه. منم چیزی نگفتم دیگه.
فارما و پاتو رو تموم کردم. اگه واقعا استاد راست گفته باشه و تشریحی بیاره قطعا میفتم، حتی برای تستی هم
یادتونه تو پست قبل درمورد داداشم غر زدم؟ امروز فهمیدم دلم پر تر از این حرفاست! مسئله اینه که ملت این روزای آخر رو حداقل میرن کتابخونه ای جایی که با آرامش و سکوت حداقل سعی کنن درس بخونن، بعد من رسما شدم پرستار بچه و خدمتکار نور دیده:| واقعا میگما! از صبح تا ظهر یا میخوره یا حرف میزنه. هی اینو بده، اونو بده. واقعا رو مخمه. هی حرف میزنه. الان مامانم تازه اومده و منم کلی غر زدم پیشش ولی نه تنها حالمو بهتر نکرد بلکه دلم میخواد گریه کنم واقعا. کاری هم از
شماره یک و از همه مهمتر به نظرم اینه که چرا گیم آو ترونز اینطوری تموم شد؟چرا چرا چرا چرا؟
نه واقعا چرا؟
من هنوزم اینقدر سرش ناراحتم که حد نداره!
فک کنید دوشنبه منو هاجر با چه بدبختی رفتیم خونشون بعد ترافیک و اینترنتش تموم شد دوباره با چه بدبختی اومدیم خونه ما با چه بدبختی ای دانلود کردیم و نگاه کردیم و وقتی زیرنویس زد پایان واقعا نزدیک بود جفتمون بزنیم زیر گریه:(
گفتیم خب بخوابیم یامون بره باورتون میشه دو ساعت و نیم کامل فقط به سقف ز
هر بار که یه چیزی می شد می گفتم میام اینجا مینویسم و ثبتش میکنم. ولی دیگه واقعا حوصله ندارم. وگرنه باید همه ش اینجا باشم. همه ش داره یه چیزی میشه
اون پسره که باهاش قهر بودم عن آقا بالاخره فهمید که باهاش قهرم. دیشب از ساعت 9 تا 12 باهام داشت حرف میزد. البته بیشتر زر می زد تا حرف. نمیخواستم اعتراف کنم اما با وجود اینکه بخاطر حرفاش نبخشیدمش دیگه از دستش عصبانی نبودم. الان هستم. دیشب هم یه خوابای مزخرفی دیدم که عن آقا توش بود. از دستش تو خوابم راحت نیست
یه جمله جادویی وجود داره
هروقت از دست کسی ناراحتم که دیگه چرا به یادم نیست با خودم میگم من به دنیا نیامدم که فکر و ذکرم این باشه خودمو به یاد دوستانم بندازم به دنیا اومدم که به همه کمک کنم عشق بورزم و محبت کنم
وقتی ناراحت میشم که چرا کسی از من قدردانی نمیکنه میگم به دنیا اومدم که عشق بورزم و کمک کنم به همه حتی اگر قدردانی درکار نباشه
وقتی کسی دلم را میشکنه با خودم میگم به دنیا اومدم دل همه رو ترمیم کنم نه اینکه منتظر عشق باشم
با این جمله واقعا آ
از این که میبینم پدر و مادرم چندین ساله که نقش جدید پدربزرگ و مادربزرگ بودن رو دارن؛ در عین خوشحالی و حس خوبش، خیلی هم ناراحتم. از اینکه بالا رفتن سنشون رو میبینم، استرس تمام وجودم رو میگیره. انگار همین دیروز بود؛ من یه بچه ی کوچیک بودم و هم سن وسال تو فامیل نداشتم. مامانم میشد هم بازیم، موکت پهن میکردیم حیاط، با هم بازی می کردیم:). یا وقتایی که جارو دستی میکشید؛ وحشیانه می پریدم، رو شونه هاش. یا بابام دستامو می گرفت و ستون وسط خونه رو مثل یه قله
جمعه دچار حسادت شدم حالتی که به شدت  ازش بدم میاد ولی گاهی بدجور به سراغم میاد.
جالب اینجاست نسبت به کسی این حسو داشتم که خیلی دوسش دارم
وجالب تر اینجاست نسبت به مسئله ای که تو ذهن خودم شکل گرفته ، پیشروی کرده و نتیجه گیری شده
بعد از مدتها تو جمعی قرار گرفتم که درکنارشون بودن باعث استرسم میشد و این بیشتر به حسادت من دامن میزد
از اینکه حرفی برای گفتن در این جمع داشتم ولی نمیخواستم با بیانشون باعث جلب توجه بشم ناراحتم نمیکرد چون میدون
امروز شادی یه حرف قشنگ زد بهم. گفت به خودت فرصت بده. فرصت گذر از اندوه. و من شدیدا نیازمندم که زمان بگذره و این اندوهی که برام سنگینه به لطف زمان فشار کمتری بیاره بهم. بله! مشخصه که من دلم گرفته و به شدت ناراحتم. انگار تکه‌یی از قلبم کنده شده. روبرو شدن با بعضی مسائل برای من سخته که شاید شما بدونید چیه بهش بخندید. یعنی شاید از نظر شما این یه موضوع کاملا پیش پا افتاده باشه. ولی برای من به شدت سنگین و غیر قابل هضمه. شاید یه روزی از خود موضوع بنویسم. ا
الان تو راه آهنیم، داریم برمیگردیم، خسته و ناراحتم،دلم نمیخواد.
الان تو سالن داره سلام مخصوص آقا پخش میشه.
اقا من رو زود زود دوباره دعوت کن.
آخیش خدا رو شکر که نتونستم ببینمت دیگه ،خداروشکر واقعا♡ همینطوری فکر تک تک ون از سرم بپره ایشالا.♡
آقا ازت ممنونم. هیچ وقت یادم نمی ره که تو صحن آزادی دعا کردم دلم ترم شه و جلوی پات گریه کنم و چند دقیقه بعدش از در ورودی تشرف به حرم صحن آزادی اومدم از دور وایستادم نگات کردم ،همینجوری نگات کردم تا گریه ک
میگم خدا ، خداییش تو دیدی که من کاری نکردم ، پامو کج نزاشتم ، این همه مدت واسه خودم رفتم اومدم ، هیچ کار خلافِ شرعِ تو نکردمانصافا کاری کردم؟
دلیلِ این تهمتی که به من زده چیه؟
دلیلِ شک کردنش چیه؟
نمیدونم واقعا چرا یهو متوهم شد،خیلی ناراحتم کرده و دلم میخواد فقط به چیزایی که گفته بخندم ، اما ته دلم غصس!
نمیشه بگم بجهنم چی گفتِ اصلا ، از سرِ دلسوزی این حرفو زده
ولی الان که شنیدم خیلی جدی شک داره بهم ، .
نمیدونم
قطعا اینکه خدا میبینه بعضی جاها کفا
عجیبه.نمی‌دونم چرا این روزا انقدر نگران همه‌چیزم. نمی‌دونم چی باعث می‌شه اینقدر ناآروم و بی‌قرار باشم.برای خودم نگرانم. برای خیلی از دیگران هم. احساس بی‌ثباتی نسبت به آینده دارم. احساس گناه نسبت به گذشته.چرا اینقدر این دو تا رو می‌نویسم؟ حس ترس از آینده و حس گناه از گذشته. واقعا اگه منطقی نگاه کنیم من نه اونقدر گناه‌کارم و نه اونقدر ناآگاه از آینده. پس چی باعث می‌شه اینقدر نگران باشم؟
فکر می‌کنم مثل کسی‌ شدم که روی یه پل چوبی راه می‌‌
سلام دوستان گرامی
من به تازگی توی خانواده برتر عضو شدم و علت مطرح کردن مشکلم اینجا به این خاطره که احساس کردم اینجا واقعا براشون مهمه و راه حل های خوبی میدن، سایت های دیگه هم هست ولی فقط از تاپیک های خاله زنک و مسخره استقبال میکنن. 
مشکل من چیه؟
۲۶ سالمه، مادرم خیلی عصبیه و اخلاقش بده و گاهی تحمل ناپذیره برام. نمیدونم چه جوری باهاش رفتار کنم؟ اعتماد به نفسش هم خیلی پایینه، هم پدرم هم مادرم. و الان من، خواهر بزرگتر و برادرم هم اعتماد به نفس ندا
دیشب دوباره تپش قلب گرفته بودم و واقعا نمیتونستم راحت نفس بکشم یه کیسه برداشتم توش نفس کشیدم تا بلکه فکرم روی تنفسم متمرکز بشه و تپش قلب دست از سرم برداره و موثر هم بود ولی کابوس شبانه ام سرجاش بود اما با شدت کمتر ولی بازم نتیجه اش شد گردن درد وحشتناکی که الان دچارشم :/ 
دلیلش میدونی چیه؟ فرفری چندروزه ازش خبری نیست و نمیدونم بهش پیام بدم یا منتظر بمونم بازم! آخه بار آخری که حرف زدیم گفتم ازش ناراحتم و اون گفت وقتی سرحال باشه جدی صحبت میکنیم و
1. ایجاد مجتمع تفریحی-اقامتی-پذیرایی در مجموعه آبشار کاخک با توجه به اینکه این منطقه یکی از نقاط دیدنی-ییلاقی و تفریحی شهرستان و جنوب خراسان رضوی می باشد (طرح مطالعاتی آن توسط شهرداری شهرستان انجام شده است). منطقه آبشار کاخک به عنوان منطقه نمونه گردشگری  استانی در سفر اخیر هیئت دولت به تصویب رسیده است. وجود بارگاه امامزاده محمد عابد (ع) هر ساله تعداد زیادی از گردشگر مذهبی را به منطقه جذب می نماید.
2. ایجاد طرح گردشگری قنات قصبه گناباد به عنوان
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ pooyagazli.filelar waffen ss siyavashps *.* نــئـودیــوم *.* اسامی پزشکان پلی کلینیک شهید فلاحی و پلی کلینیک کوثر کتابخانه مرکزی استان همدان یوسف آزادمنش وبلاگ شخصی به امید آشنایی سحر نزدیک است...