نتایج جستجو برای عبارت :

موقته نمیدونم چندم3

جدا نمیفهمم چرا بعضیا مهاجرت میکنن 
کل سال حالش بده 
دائم میگه از پسرا و دخترای این کشور حالم بهم میخوره
چرا اینا اینقدر عوضین ، چقدر بی‌خودن
الانم روزشماری میکنه برگرده
ولی میدونی اینی که من میبینم برگرده هم بازم ناراضیه

( این پست موقته )
که یادم بمونه و بنویسم یک روزی اواخر اسفند یه برررف درست حسابی اومد و حال دلمونو خوب کرد 
جان دلم 
چیکار کردی با من که روز بروز دیوونه ترت میشم؟ 
+مرسی از تبریکاتون ولی بچه ها من آدرس ندارم واسه دو نفری که سوال کرده بودین جواب بدم
آلمای عزیزم آدرستو برام بذار .راستش دوس دارم روزمرگیمو با جزییات بنویسم اما نميدونم چیه که مانعم میشه .کانال هم نمینویسم علاقه ای ندارم (این پی نوشت موقته و به زودی پاک میشه)
خب، من می‌خواستم یه پست دیگه بذارم، اما اینو تو چند تا از وبلاگای دوستان دیدم، بعد اومدم گذاشتمش. این قده همه‌گیر شده، فکر کنم هر کدومتون امروز پنج شیش تاشو دادید :دی، ولی خب این پست موقته، لطفا برید جواب بدید. :)
اگه دوست داشتید بیاید نتیجه رو تو کامنتا بگید بهم.
+ لینک سالمه؟ درسته؟ 
شاید حتی یک روز هم از وقتی که اسم دل نگاری را بالای آن دفترچه نوشتم فکرش را نمیکردم همچین اتفاقی بیفتد.
شاید هنوز نیفتاده.
و شاید انقدر کوتاه هست که ارزش نوشتن را نداشته باشد.
اما وقتی پایم به اینجا بکشد قول داده ام که بنویسم.

من دلم برایت تنگ شده!!
کم و زیاد هم ندارد این جمله.
شاید حتی یک روز هم از وقتی که اسم دل نگاری را بالای آن دفترچه نوشتم فکرش را نمیکردم همچین اتفاقی بیفتد.
شاید هنوز نیفتاده.
و شاید انقدر کوتاه هست که ارزش نوشتن را نداشته باشد.
اما وقتی پایم به اینجا بکشد قول داده ام که بنویسم.

من دلم برایت تنگ شده!!
کم و زیاد هم ندارد این جمله.
دیشب تو مسجد دیدم که یه گوشه نشسته و تو خودشهرفتم پیشش و بهش گفتم چکات برگشت خورده؟انگار دوست داشت بهم یه چیزی بگه و نمیتونستمیگفت یه مشکلی دارم ولی نمیگفت چیبهش گفتم اگه دوست داشتی رو کمک من حساب کن و ازش جدا شدم و رفتم تو صف نمازبعد از نماز اومد پیشم و گفت مشکلش چیهمشکل خودیی داره و بهم گفت هر کاری میکنه نمیتونه ترکش کنهاز دیشب ذهنم درگیر همین مسئله است و خیلی ناراحتمدوست دارم کمکش کنم ولی نميدونم چه جوری+به دلیل اینکه حتی دیدن این پست
سلام.
خواستم بگم احتمالا دوباره اومدم و شاید این دفعه بمونم.
نميدونم . شاید احساس کردم زیادی دارم پر میشم. شایدم احساس کردم زیادی خالی شدم.
به هرحال اگه شروع کرده باشم، فقط از روی احساسمه که البته همیشه راستش رو نگفته.
ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم یا درد میارم یا درد خواهم آورد. بزارید به حساب جوونی و احساساتی بودنم.
* البته خب ما آدم ها همه چیزمون موقته. بخصوص احساساتمون.
* ساعت نزدیک یک شب و دیگر هیچ.
دوباره داشت حالم بد می‌شد و می‌رفتم تو فکر و خیال. تو همه‌ی اون فکرایی که به شدت حالم رو بد می‌کنه و انگیزه‌ام رو برای زندگی و آینده می‌گیره ولی نمی‌خواستم تسلیم شم دیگه. تسلیم افکار بد و احوالات بد. پس آهنگ گذاشتم و شروع کردم به رقصیدن. غرق حرکات شدم. غرق زیبایی. غرق افکار خوب. و همینجوری ادامه دادم. انقدر که اصلا آخرش یادم رفت چرا حالم باید بد باشه! 
درسته که یه راه‌حل موقته ولی برای چند لحظه هم حالم خوب باشه خیلیه! 
بعدش هم یادم
سلام
-امروز بعد از سه ماه که میخواستم برم و نمیرفتم، رفتم مدرک کارشناسیم و گرفتم که البته موقته و باید برای اصلش درخواست بدم. مسخره نیست؟ دیگه اصل و فرع چه لوس بازی ای که از خودتون در میارید؟ همون بار اول اصلش رو صادر کنید دیگه.  قشنگ نشستن فکر کردن و در همه حوزه ها دارن مردم و میچاپن، مثلا همین تعویض شناسنامه، یا تعویض کارت ملی، اصلا چرا کارت ملی باید تاریخ انقضا داشته باشه؟ بعد از اون تاریخ میگنده آدم؟ یا چی؟ یه شماره هست برای تا آخر عمرت دیگ
میتونم ؟ واقعا میتونم؟ من هیچی بارم نیست به لحاظ علمی ، هیچی !
نميدونم که واقعا در توانم هست بدم یا نه. نميدونم ، نميدونم، نميدونم.
کاش یه روزی بشه که خیلی آدم فهمیده ای باشم ، والبته کاش اون روز همینطوری بگم هنوز هیچی نميدونم.
#انجمن 
۹۸۰۱۲۵ ، ۱۰:۲۸
توجه توجه
مهم    مهم    مهم
نکته اول: برای کار در سایت پی سی رنک حتما از مرورگر سایبر فاکس استفاده کنید تا کد کپچا برایتان رویت شود
نکته دوم:دوستانی که تمایل دارند توی دو سایت آی پی ایرانی و پی سی رنک فعالیت کنند و یا در حال حاضر مشغول فعالیت توی این دوسایت هستند یه نکته رو در مورد این دو تا سایت باید بگم که تعداد اگهی در این دو سایت کاملا متغیره و در طول روز چندین بار اگهی فعال میشه(ساعت 12 شب هم اگهی ها ریست میشوند وسعی کنید حتما استفاده کنید )
ن
با سلام.
چن تا از وبلاگ دوستان و. رو خوندم و دیدم که از عشق گفته بودن، من که الان 29 سالمه از عشق چیزی نميدونم اصلا نميدونم چیه! ابوالفضل پور عرب گفت من گشتم نبود نگرد نیست. حالا نميدونم چی به سرم میاد. نميدونم با این فرمون چی میشه.
قسمت حقیقی فرکانس غصه هاتون منفی باشه.
یاعلی
نميدونم چرا ، چرا یهو دلم از عالم و ادم گرفت گرمم شد قلبم تند تند زد ! 
چه اشتباهی کردم من ! ولی اشتباه نکردم یه نوع اعتماد بنفسه بذار بدونه منم دارم تلاش میکنم منم میخوام اونی بشم ک میخوام .
نميدونم چرا اینجوری شدم یهو *_*
خیلی بده از ی سری ادما بدت بیاد خیلییییی خیلییی بده ! کاش اصلا اینجور نشه واقعا ! ولی عجیب از ی سریا بدم امد چراشو خودمم نميدونم 
نميدونم چرا دلم نمیخواد دیگه پر مفهوم بنویسمش!
حرفی ندارم!
در واقع جایی برای حرف زدن نذاشتی!
فقط یه چیزی بگم بهت.
دفعه ی دیگه که داری میری، بذار حداقل آدم حرفشو بزنه بهت، بعد برو.
اینو قبلا هم گفته بودم!
همین پند وقت پیش! نه خیلی دور.
بهت قول میدم دیگه دلم برات تنگ نشه! هیچ وقت.
شدنی نیست، ولی من این کار رو می کنم!
می دونی که رو دنده ی لج بیوفتم، غیرممکن ترین کار ها رو ممکن می کنم!
این که در حال حاضر و این وضع برام آسون ترین کاره!
درس خوبی بهم دادی.
مرسی ازت!
همیشه از بی خبر رفتن متنفر بودم!
نه
نميدونم چرا چند وقتی امار بازدید وبلاگم با رتبه الکسام اومده پایین نميدونم واقعا چرا شاید مربوط به این باشه که تنظیمات اصلی قالبم رو دستکاری کردم یکم الان هم این مطلب رو گذاشتم ببین تغییری تو این مواردی که گفتم به وجود میاد یا نه ؟؟
یکی ازم پرسید چرا انقد درگیر یه خواستنی ، گفتم نميدونم یعنی واقعا نميدونم ها درگیر یه بازی ام که توش خیلی ضعیفم اما بازم دارم ادامه میدم این بازی مثل این میمونه که سوار یه گاری باشی و اون سوار بنز هرچی تلاش کنی بهش نمیرسی ، ولی باید به بازی ادامه بدم ولی نميدونم چرا! ولی میدونم همین ندونستن یعنی که خیلی خواستمو میخوام  
یکی ازم پرسید چرا انقد درگیر یه خواستنی ، گفتم نميدونم یعنی واقعا نميدونم ها درگیر یه بازی ام که توش خیلی ضعیفم اما بازم دارم ادامه میدم این بازی مثل این میمونه که سوار یه گاری باشی و اون سوار بنز هرچی تلاش کنی بهش نمیرسی ، ولی باید به بازی ادامه بدم ولی نميدونم چرا! ولی میدونم همین ندونستن یعنی که خیلی خواستمو میخوام .
نميدونم نميدونم نميدونم !
+ کاش یکی باهام حرف بزنه و براش درد دل کنم و بهم راهی نشون بده و تهش نگه چقدر عوض شدی ! حالم از این جمله بهم میخوره !
چرا چپ و راست به ادم میگید چقدر عوض شدی !؟ خب ادم عوض میشه بدیهیه ! عوض نشه و تو همون حالت بمونه جای تعجب داره ! پ انقدر با یه لبخند احمقانه خشک شده رو لبتون نیاید به ادم بگید چقدر عوض شدی ! باشه ؟
+ من عصبانی نیستم :)
همه چیز برای من از فیلم Interstellar شروع شد. توی ماه مرداد شروع کردم به دیدن فیلم و به توصیه ی یکی از اعضای فیلم بین(!) خانواده، این فیلم رو دیدم. خب باید اعتراف کنم که در اون زمان به معنای واقعی هیچی از فیلم نفهمیدم و البته این رو به حساب بد بودن فیلم گذاشتم.
گذشت و گذشت تا حدود یک ماه پیش که همون عضو خانواده ی فیلم بین از تهران اومد خونمون. دقیقا یادم نیست که چی شد که بحثمون به کوانتوم و بحث های فیزیکی کشیده شد. و ایشون گفت که یه چند وقتیه که به همراه ش
هشتم فروردین 98 من سی و پنج ساله شدم. این عدد مثل ناقوس کلیسا که شهری رو از خواب بیدار میکنه مدام تو سرم میکوبه. میدونی ذهنم پر از کلاف به هم پیچیدست. نميدونم  گره کدومش رو باز کنم. نميدونم با احساسات منفی که کنار همه اینها دارم چه کنم. نميدونم چه راهی رو در پیش بگیرم برای ادامه. شرایط بدیه امیدوارم بتونم بخوبی ازش بیرون بیام
جدی قرار نبود این ترم شبیه ترم پیش شه
چه مرگمه؟
من که دارم درس میخونم آخه
اه
بابا مگه چقد میتونم این وضعیتو تحمل کنم
گندش بزنن این دانشگاه کوفتیو که از روزی که پامو توش گذاشتم یه لحظه ام احساس موفقیت نکردم
.
.
نميدونم چه حسی دارم
خنگ؟
ضعیف؟
تنبل؟
اسکول؟
نفهم؟
بدشانس؟
نميدونم واقعا
نميدونم
دیگه با چی به خودم انگیزه بدم؟
کانال بزنم تکست عاشقانه بذارم توش :))))
احمقم
احمق
من نميدونم چه حکمتیه تا ما برنامه میریزیم برا مسافرت همه جا بارونی میشه جو هوا خراب میشه و سیل میاد :|  خانواده نظرشون اینه ک بذاریم خرداد بریم ک بارونا بند اومده :/ 
من نميدونم واقعن چه حکمتیه :/ 
کاش میشد روتیشنمونو عوض میکردم.دلم میگیره وقتی بخوام هم گروهی اونا بشم :|  نميدونم این چه حس مزخرفیه.بد نیستن اصلا مشکل از منه که دلم زودی میگیره.حس غریب بودن دارم.از بس متفاوتم :/ 
سلام
اون کار عجیب دوم کنسل شد. ولی یه جور دیگه انجام خواهد شد.
فردا (امروز) هشتم فروردین 98 با رفقا میرم سفر.
نميدونم کجا!
نميدونم تا کِی!
نميدونم با کیا!
نميدونم هوا چطوریه و چه اتفاقاتی در انتظارمه
ولی.
عشق است همشوووووووووووووووووووو.
پیش به سوی کلی هیجان باحاااال
هورااااااااااااااااا
سه دسته ادم تو زندگیمون هستند .
که این آدم ها مثل بخش هایی از یک درخت میتونن باشن.
برگ ها.شاخه ها و ریشه
بعضی از ادم ها مثل برگ درخت میمونن
وقتی باد بوزه .اون ها هم باهاش میرن
وقتی فصل عوض بشه.اون ها عوض میشن
اون ها دوستی هاشون موقته.مثل خوشی تابستون یا وابستگی موقت
مثل برگ در اغاز زیبا هستند . اما سرانجام رفتنی هستند مثل برگ میریزنن
وقتی بهش فکر میکنیم  میتونیم ادم هایی که تو زندگیمون برگ بودن رو بخاطر بیاریم.
میتونیم ازشون به خاطر درسی که
سه دسته ادم تو زندگیمون هستند .
که این آدم ها مثل بخش هایی از یک درخت میتونن باشن.
برگ ها.شاخه ها و ریشه
بعضی از ادم ها مثل برگ درخت میمونن
وقتی باد بوزه .اون ها هم باهاش میرن
وقتی فصل عوض بشه.اون ها عوض میشن
اون ها دوستی هاشون موقته.مثل خوشی تابستون یا وابستگی موقت
مثل برگ در اغاز زیبا هستند . اما سرانجام رفتنی هستند مثل برگ میریزنن
وقتی بهش فکر میکنیم  میتونیم ادم هایی که تو زندگیمون برگ بودن رو بخاطر بیاریم.
میتونیم ازشون به خاطر درسی که
درباره این روزهای افتضاح
روزها نميدونم چرا بیدار میشم و شبا نميدونم چرا میخوابم
مدام گیجتر و گیجتر میشم
مدام باهات حرف میزنم و بحث میکنم
مدام به خودم فحش و لعنت میدم
همه ی عوامل رو با هم شخم میزنم و همه چی رو هم تاثیر میذاره
دیگه نميدونم چی چه جایگاهی تازه چی درسته چی غلط چی خوبه چی بد
تا چشامو میبندم بدترین صحنه ها میاد جلو چشمم
کابوسو زندگی میکنم، پیر شدم تو یک آن، تموم شدم
تا ب حال تو عمرم انقدر کوچیک نشده بودم 
یعنی خودم خودمو کوچیک نکرده بودم .
از ساعت ۱۰ شب هر دقیقه جاهای مختلف التماسشو کردم .
نميدونم واقعا چکار کنم 
شیطونه میگه پاشم برم تهران پیشش
دیشب ک هرچی حرص داشت رو من خالی کرد همه خستگی ها و عصبانیتش رو پشت گوشی جوری فریاد میکشید انگار . هیچی نگفتم اخر سر هم من بودم ک باز معذرت خواستم
بعدش تا ساعت ۳ کلا گریه کردم 
الانم ک . تا همین الان هر دقیقه بهش پیام دادم ولی  
واقعا نميدونم چکار کنم دارم میت
مدتها بود که احساس میکردم گسستی در حال رخ دادنه در وجودم. اما امشب احساس کردم به آخرین لحظاتش رسیدم. آغاز این سفر رو دقیقا نميدونم. حوالی چهار سال پیش. حالا چیزی حل نشده. اما اتفاقاتی در من افتاده که نميدونم چطور باید ازش حرف بزنم. مرگ برای من حل شده؟ پرسش ندارم اما حل؟نميدونم. شاید فهمیدم که رازیه که باید سر به مهر بمونه. اما توی این سفر چیزهایی که باید به دست می آوردم رو به دست آوردم.
عادت میکنیم
به همه چی
به دوری به نزدیکی به دل بستن به دل کندن به پاس شدن به مشروط شدن به خوش گذرونی به گریه کردن به خندیدن به دعوار کردن به دلتنگی به نالیدن به دوست داشتن به دوس داشته نشدن به حسودی کردن به کوفت به زهرمار
نميدونم چی میتونه آرومم کنه
همه چیزو امتحان کردم. همه چی.
کم مونده برم گل بکشم.
گفته بودم ریدم به دانشگاه و سیستمش نه؟
ریدم به این حجم از استرسی که نميدونم تهش قراره چه گوهی به سرمون بگیره.
حتی نميدونم چه احساسی باید داشته باشم.
امشب مادر و خاله ها اومدن خونه مون شام خوردیم ، همسایه روبروییمون یه پسر جوونیه که بعضی مواقع بسته به حالش میاد گیتار میزنه و میخونه ، امشبم از اون شبا بود ، سه چهار تا آهنگ هم خوند ، خیلی جذاب بود.♤
کاش می فهمیدم که نباید انقدر با خودم یکی به دو کنم سر هرچیز کوچیک و بزرگی ، چون دارم عذاب می کشم.قبل ترا می گفتم  ول کن‌بابا.به جهنم.هر جور دوست داره فکر کنه ، اما نميدونم چی شده که جدیدا آدما برام خیلی مهم شدن ، کلمات و نگاه ها و رفتارا.اذیت می
سه دسته ادم تو زندگیمون هستند .
که این آدم ها مثل بخش هایی از یک درخت میتونن باشن.
برگ ها.شاخه ها و ریشه
بعضی از ادم ها مثل برگ درخت میمونن
وقتی باد بوزه .اون ها هم باهاش میرن
وقتی فصل عوض بشه.اون ها عوض میشن
اون ها دوستی هاشون موقته.مثل خوشی تابستون یا وابستگی موقت
مثل برگ در اغاز زیبا هستند . اما سرانجام رفتنی هستند مثل برگ میریزنن
وقتی بهش فکر میکنیم  میتونیم ادم هایی که تو زندگیمون برگ بودن رو بخاطر بیاریم.
میتونیم ازشون به خاطر درسی که
باور کن که نميدونم. حتی یه ذره هم نميدونم 
میتونی فقط بغلم کنی و مراقبم باشی؟ میشه من تهیونگ باشم و تو کوکی که گل فروشی داره و هر روز صبح قهوه میخوره و بغلش بی نهایت پر از آرامشه و دستاش خداست؟ میشه من توی بغل تو بخوابم کوکی؟ من تو رو کم دارم تو زندگیم 
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نميدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداریم، نميدونم چرا دوستت دارم نميدونم چرا هربار میبخشمت نميدونم چجوری یادم
همشهری همسر وقتی متوجه مشکل ما شد با مسئول مغازه‌های هوایی صحبت کرد. و گفت که طرف گفته شنبه بیاین تا براتون اوکی کنم و کارگاه نجاری رو تحویلتون بدم. حالا که همسر رفته گفتن نچ! باس صبر کنید تا مزایده! :/ و من واقعا نميدونم چرا این پترن "اول امیدواری صد در صد و بعد ضد حال زدن" تو تمام گزینه‌های ما داره اجرا میشه!؟
مهمونام گفتن هفته بعد اوایل هفته میان. یکی دوستامم که با همسرش مشکل حاد پیدا کرده و ممکنه هوس کنه چند روزی بیاد پیش من. و ما اتاق خالی
ی غم. خیلی خیلی خیلی عجیب یهو ب دلم نشسته
ی بغض وحشتناک
نميدونم چرا
هیچ دلیلی براش پیدا نمبکنم
شاید از اینکه قراره برم ناراحتم هان؟
شاید چون نشد ب دل خدافظی کنم
ی سلام هول هولی دادم و دویدم بیرون
نميدونم
قلبم سنگینی میکنه تو سینه م
ی غم. خیلی خیلی خیلی عجیب یهو ب دلم نشسته
ی بغض وحشتناک
نميدونم چرا
هیچ دلیلی براش پیدا نمبکنم
شاید از اینکه قراره برم ناراحتم هان؟
شاید چون نشد ب دل خدافظی کنم
ی سلام هول هولی دادم و دویدم بیرون
نميدونم
قلبم سنگینی میکنه تو سینه م
انقدر تو خیالم باهاش حرف زدم که نميدونم اگه ببینمش چی میخوام بگم!
انقدر تو خیالم دستاشو گرفتم که مطمئن نیستم حتی بتونم باهاش دست بدم!
حالا تو بگو فردا چجوری میخواد واسه منِ خیال باف بگذره؟
البته همیشه هروقت که خیلی ذوق داشتم واسه دیدنش یه جوری ریده میشد توش، ولی ایندفعه ذوق ندارم، یه جور نگرانی یا نميدونم، نميدونم چه حسی دارم.
احساس میکنم مجبورش کردم.
.
.
همیشه هم حضورِ شخص واسه ساختنِ خاطره لازم نیس
من انقدر با یه عالمه آهنگ باهاش خاطره دار
سلام 
امروز دقیقا نميدونم که چطوری بخونم که این حجم زیاد جزوه استاد تموم بشه 
فردا یکی از سخت ترین امتحانای تاریخ تحصیلم و میدم 
خدایا امیدم به شماست 
خدایا ارامش قلبی بهمون بده و ایمان راسخ 
دیگه دارم از برنامه هام عقب میمونم 
هر کی خوند التماس دعا 
یا علی 
نميدونم میخونه حرفامو یا نه نميدونم به اینجا سر میزنه یا نه.نميدونم ولی فقط یه چیزی رو میدونم که تو بهترینی تو اوج خوب بودنی  هر روز که میگذره هزار بار بیشتر از روز قبل میخوام بگم دوست دارم زندگیم
 تو مال خودمی .تموم
دیگه حتی به خودتم پست نمیدم
امروز مهمونش هنوز نرفته و صبح بخیر گفت و رفت سراغ کاراش و من مداااام کم دارررمش .
نگام کن .من تو رو نفس میکشم عزیزترین من عزیزترین من عزیزترین من عزیزترین من.
تو بهترین اتفاق تاریخیتو جانیتو جا
من همه جا دنبال رنگ و بویی از محبت تو نسبت به خودم میگردم . توی لحن‌ت . پیامات . توجهت به عملکردم . توی فال های روزانه . و از عید تا الان ، هزار بار به حسم ، غریزه‌م ، به تو ، به عشق ، به شک دارم . تو نه سردی نه گرم ، تو بی‌تفاوت هم نیستی . نميدونم نميدونم چجوری توصیف کنم . فقط کاش این روزا یه نشونه ببینم . این انتظار ، این کنجکاوی ، این ندونستن ها کشنده ست .
یه بارم به خودم اومدم دیدم دارم به فکری که دیگران راجع به م میکنن زیادی بها میدم و میترسم از گفتنِ نميدونم، نمیشناسم و . میترسم از شنیدنِ وای فلان فیلم رو ندیدی؟ فلان آدم رو نمیشناسی؟ و . و خب گاهیم تظاهر میکردم که از قضیه اطلاع دارم!
بعد دیدم خیلی موقعیت جفنگیه و تصمیم گرفتم عوض شم! این بین برای خودم یه تمرین درست کردم که یه جورایی تمرین پریدن تو دل ترس بود. اینجوری که خودم گاهی عمدا میرم و از چیزایی که نميدونم و حس میکنم دیگران با شنیدنشون ب
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ سوپاپی بزرگترین وبسایت کسب درامد از طریق بیتکوین گَوَن شرکت سامانه های بعد پنجم حراج اینترنتی محصولات موتور ساعت اپینک دانلود برنامه های روز کسب درآمد خانگی دست انداز برای فرزندانم...