نتایج جستجو برای عبارت :

عنوشته پدرم رفت

یه کسی  تعریف می کرد:
کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغازه خشکبارفروشی پدرم در بازار.
 پدرم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت یک مشت آجیل برای خودت بردار، 
دوستم قبول نکرد. از پدرم اصرار و از اون انکار،
تا اینکه پدرم, خودش یک مشت آجیل برداشت و ریخت تو جیبها و مشت دوستم.
از دوستم پرسیدم:تو که اهل تعارف نبودی, چرا هرچه پدرم اصرار کرد, همون اول, خودت  برنداشتی؟
دوستم خیلی قشنگ جواب داد:
آخه مشتهای بابات بزرگتره.
خدایا اقرار می کنم که مشت
پدرم از صبح توی قیافه بود. نمی‌دانم از چه چیزی دلخور یا عصبانی بود. هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسید. من طوری بزرگ شده‌ام که همه‌چیز را به خودم می‌گیرم. خودم را مقصر تک‌تک اتفاق‌های کوچک و بزرگ می‌دانم. معلوم است که بی‌حوصلگی پدرم جای خود دارد. من با ترس بزرگ شده‌ام. این رفتار پدرم فقط یک چراغ را در ذهنم روشن می‌کرد؛ مگر اینکه کسی از عکسای منو مصطفا براش اسکرینشات فرستاده باشه، وگرنه چه دلیلی داره آخه؟!»
پ.ن: امشب بعد از مدت‌ها نشستم و حرف‌هایم
امام باقر- علیه السّلام- از پدر بزرگوارش نقل مى‏کند که: پدرم با عدّه ‏اى از
خاندان و یارانش به باغى رفتند. دستور داد تا سفره‏ اى گسترده شود. وقتى خواستند
مشغول خوردن شوند، آهویى از طرف صحرا آمد و ناله کنان نزد پدرم رفت. از پدرم
پرسیدند: اى پسر رسول خدا! این آهو چه مى‏گوید؟حضرت فرمود: او مى‏ گوید سه روز
است که چیزى نخورده ‏ام، دست به او نزنید تا بگویم با ما غذا بخورد.آنها قبول
کردند. حضرت آهو را خواند و آهو مشغول خوردن گشت اما یکى از یاران ام
انشاء_دبستانی
نام و نام خانوادگی : کاظم بی نام؛ کلاس: دبستان
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟
قلم بر وسط سفید کاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاءام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر برکتی می باشد. سال گذشته پسرخاله ام زیر تریلی چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاک بازی کردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیدا نکردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من د
انشاء_دبستانی
نام و نام خانوادگی : کاظم بی نام؛ کلاس: دبستان
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟
قلم بر وسط سفید کاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاءام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر برکتی می باشد. سال گذشته پسرخاله ام زیر تریلی چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاک بازی کردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیدا نکردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من د
( بوی پدر )
پدرم
شبا دیر میومد
همه در خواب بودیم
جز مادر
صبحِ که بیدار میشدم 
تـویِ اون هوای سرد
رفته بودش پدرم
 رخـتِ خـوابِش خالیَ بود
میخـَزیـدَم آروم
سـوی رخـتِ خـوابِ گرم بابا
اون مُتـکا و پَتـو 
بوی بابارو میداد
کاش بودی بابا
حبیب رضائی رازلیقی
تقدیم به تمام پدران که هستند و پدرانی
که آسمانی شدند
روز پدر مبارک
سلام
دقیقا 35 سال پیش در چنین روزی  پدرم  در عملیات خیبر به شهادت رسید. من و خواهر و برادرم یتیم شدیم، مادرم بیوه شد و مادربزرگم داغدار فرزندش شد.
 البته اونموقع شهادت پدرم تایید نشد. گفتند که مفقودالاثر شده. ما امیدوار بودیم که پدرم اسیر شده باشه. یادمه وقتی آزاده ها به کشور بازگشتند، ما هم گوش به زنگ بودیم که شاید از پدرم خبری بشه ولی نشد.
سال ها بعد، بعد از حدود یازده سال چشم براهی، مشتی استخوان تحویل خانواده ما دادن و گفتند این استخوان ها مت
همیشه سومین روز ماه مبارک رو دوست داشتم.
اولین سال هایی که کامل روزه میگرفتم، یعنی حدود دوازده سیزده سالم بود، توی همین روزهای مبارک، پدرم داشت می رفت کربلا.
منم خیلی خیلی دوست داشتم تجربه کنم این سفر رو. یهو رفتم یک گوشه و حرف دلم رو بهش گفتم ولی بی درنگ با مخالفتش رو برو شدم.
فردای اون روز، وقتی ظهر از مدرسه رسیدم خونه پدرم به صورت ناگهانی بهم گفت بریم و این طوری روزه سومین روز ماه مبارک رو توی مسیر کربلا افطار کردم.
و با لطف ارباب و مهربانی پ
هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد از شنیدن خروپوف های بابام این قدر خوشحال بشم ولی شدم!
خروپوف هاش یعنی هست و بودنش یعنی یه قوت قلب بزرگ. 
این مرد واقعا ستون خانوادس ، نمیتونم قدرتشو نبینم،نمیتونم عظمتشو نادیده بگیرم. نمیشه ازش چشم پوشی کرد ، سگ این مرد شرف داره به صد تا مثل بهنود و مسیح علینژاد و امثالهم. این آدم شیش نفر آدمو نون داد و یه عمر شرافتمندانه زندگی کرد. اینا چیکا کردن؟ 
هر وقت باد به یه جهت دیگه چرخیدن.
هنوز هم قهرمان جهان من پدرم است.
یک شب که نمی‌دونم کِی بود، فکر می‌کنم بهار آخرین سالی بود که پدرم ، حالا به هرحال. داشتم دونوازی سه‌تار و پیانویِ آلبوم زرد، سرخ، ارغوانی ِ امیرحسین سامُ گوش می‌کردم و کتاب می‌خوندم که به حالت ناجوری که زاویه‌دار به طرف پاتختی بود و زیر نور لوستر خوابم برده‌برد. پدرم مثل همیشه که می‌یومد برای نماز صبح بیدارم کنه، در زد و اومد تو، واقعیت اینه که من خیلی خوابم سبکه و همزمان با در زدن بیدار شدم. پدرم گفت بَه بَه.»  و اومد روی صندلی‌م که ب
باسلام و عرض روز خوش و خسته نباشید
پسری 28 ساله، داری تحصیلات بالا، شاغل و از نظر مالی تامین هستم، از نظر
اقتصادی کاملا مستقل از پدرم هستم و بخاطر شرایط کاری ام در شهری دور از
خانواده ام زندگی میکنم، حدود 8 ماه است که به خانمی علاقمند شده ام که از
هر لحاظ ایده آل من هستند و میخام با ایشون ازدواج کنم
اما از اونجا که در خانواده ما ازدواج فامیلی مرسوم بوده و از بچگی اسم من
رو کنار اسم دخترعموم گذاشتن پدرم مانع از ازدواج من هستن، تا بحال خیلی با
پ
برق چشمان تو بر ظلمت میدان تابیدکوه لرزید و به یمن قدمت ویران شدخوب فهمید خودش تیغ علی یعنی چهآنکه از دیدن شمشیر دودم عریان شد!
تیغ در مرحله ی آخر تعریف علیستپدرم گفت از این وصف کمی دلگیر استهمه ی زندگی ات بوی عطوفت داردچه کسی گفته علی یکسره با شمشیر است؟!
از علی گفتم ویک بند جسارت کردمکاش میشد بزنم از بدنم دستم راکاش قصاب جوانمرد تو باشم آقاتا به دستم بزنی خوب ترین مرهم را
پدرم گفت خدا را به خدا در عالمآنکه اول به تو رو کرد فقط میفهمدشانه ی زخ
وقتی در حیاط رو باز میکنم که برم خونه دخترم از داخل خونه هی میگه : باباتتتت ، باباتتتت
منم از تو حیاط هی میگم: جووووونم ، عششققم ، عمرممم .
وقتی در حال رو باز میکنم دستاش رو باز میکنه میاد بغلم منم نازش میکنم ، بوسش میکنم و احتمالا تا کلی وقت از بغلم پایین نیاد و بعدش هم بازی میکنیم با هم . 
شهدای ِ مدافع حرم ، شهدای ِ مظلوم امنیت نوع ِ بشرند  نه تنها ایران .
فرزندان و همسران آنها به اندازه ی کافی دلتنگی دارند ، بی پدری دارند ما دیگر با بحث های س
مادرم داره از پدرم جدا میشه تمام وسایل خونه رو مادرم با پس اندازش گرفته ما بچه ها شاهدیم آیا در صورت طلاق میتواند این وسایل را از پدرم بگیرد؟ آیا شهادت و تصدیق ما تاثیری دارد؟ چه روشی وجود دارد تا بتوانیم این وسایل را بگیریم؟

سلام بله. ولی فاکتور داشته باشند خیلی بهتر است

منبع: سایت وکالت دادراه
چارلی چاپلین می نویسد با پدرم
رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط؛ یه زن و شوهر با 4 تا بچشون جلوی ما بودند.
وقتی به باجه رسیدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون اعلام کرد،
ناگهانرنگ صورت مرد،تغییر کرد !!
نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نمیدانست چه بکند.
ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین
انداخت،سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زدو گفت: ببخشید
آقا،این پول از جیب شما افتاد. مرد ک
بعضی موقع ها دلم به حال خودم میسوزه.
خیلی خیلی تنهام.
به جز پدر و مادر، هیچ کس دیگه ای رو به عنوان یه دلسوز واقعی ندارم.
و واقعا حس خورد شدن و له شدن می کنم که یه روزی سایه پدرومادرم بالا سرم نباشه.
پدر واقعا مثل کوه می مونه پشت آدم.
توی زندگیم هرکاری کردم بعد خدا، پدرم پشتم بود. مثل کوه. همیشه گفت برو جلو. محکم باش. توقف نکن. 
هر موقع از زندگی ناامید میشم، پدرم واقعا نجاتم میده.
و مادرم.
هرچه بخواهم بگویم و بنویسم از محبت این دو، کم گفتم. مادرم فکر
پدرم آدم جالبیه 67 سال سن داره، کم حاشیه ترین آدمی هست که توی همه عمرم دیدم ، از 12 سالگیش کار کرده و جور یک خانواده رو کشیده . خرج تقریبا پونزده نفر میداد، پدرم کارگر کارخانه بوده و بعد سی سال بازنشسته شده. 
راستش یه ویژگی هایی داره که خیلی ساده ولی منحصر به فردن:
دروغ نمیگه،مال مردم نمی خوره ، حرفش و عملش یکیه ، کم حوصلس، زود جوش میاره  ولی آدم خیلی خوبیه و انسانه. 
فیللم فارست گامپ رو دیدین؟  پدرم دقیقا مثل فارست گامپه ! 
تناقض رو درک نمیکنه ،
وسط نهار و سرگیجه و گنگی سر و تمام شدن قرص اضطرابم و البته آن سردرد کذایی، پدر خبر داد که مهمان داریم و و قرار است که عمه و شوهرش فقط یک ساعت بمانند و بروند. عمه خیال می‌کرد که پدرم و زنش روزه هستند و برای مراعات آن‌ها تصمیم گرفتند که زود برگردند. پدرم هم برای اینکه تصورات خواهرش به هم نریزد حرفی نزد که خواهرم! ما دیگر مثل سابق سرحال نیستیم و قرص‌ها اجازه نمی‌دهند که روزه بگیریم. گفتم که حداقل تعارف نزنند که یک موقع ماندگار شوند! وگرنه باید بس
گاهی فکر می‌کنم انواع اجنه در بدن پدرم حلول می‌کنند. کارهای عجیبی می‌کند که اگر غریبه‌ای وارد خانه شود با دیدن آن حرکات گمان می‌کند پدرم بازیگری‌ست که هدفش در خانه، برهم زدن کلیشه‌جات روزمره برای ماست. دارد به سمتی می‌رود که ناگهان از راه رفتن باز می‌ماند و شروع می‌کند به خاراندن شکمش. آنقدر سخت، سفت و پرشور شکمش را می‌خاراند که هر لحظه گمان می‌کنم از اصحکاک شکم و ناخن‌هایش، هر آن آتش روشن می‌شود. برایتان بگویم که بعد از تلفن همراهش
13 سال داشتم که برای خواهر بزرگترم خواستگار آمد. یادم است که در مجلس خواستگاری پدرم به خانواده‌ی داماد فرمودند: ریش و قیچی دست خودتان و خواهر بزرگترم بدبخت شد.
14 سال داشتم که برای آن یکی خواهر "یک ذره" بزرگترم خواستگار آمد. در مجلس خواستگاری پدرم به خانواده‌ی داماد فرمودند: ریش و قیچی دست خودتان و . آن یکی خواهرِ "یک ذره بزرگترم هم بدبخت شد.
15 سالم شد. فکر میکردم افتادیم به دورِ ازدواج. اما کسی به خواستگاریِ من نیامد.
16 سال.
17
18
همانطور مجرد
بسم الله
از بچگی هر چیزی را خراب میکردم عذاب وجدان میگرفتم.از اینکه میتوانستم بیشتر مراقب باشم و نبودم و حالا خرابش کردم و زحمتی میشود برای خانواده ام.هیچ وقت پدرم برای خراب کردن هیچ چیزی حرفی به من نزد.حتی وقتی ال نود نو را مادرم داد که توی پارکینگ بزنم و من که شونزده سالم بیشتر نبود بیش از حد گاز دادم و خورد به در و مجبور شدیم دو تا از درهایش را عوض کنیم پدرم هیچ چیز به من نگفت.اما همیشه چون از خودم کسب و درآمدی نداشتم به خراب کردن چیزها حس بدی
خستگی کار در زمین های شالیزاری شمال ایران ان روزها که امکانات مثل امروز نبوده خیلی سخت بوداما الان شخم زدن باتراکتور نشا برنج با دستگاه وبرداشت شالی با کمباین بسیار راحت تر از بیست سال پیش در بندپی غربی بابل است.اری پدرم دنیا جوان شدپدرم تکیه گاه فرزندان همیشه سلامت باشی .وجودت پدر طلاست.
پدروحودت برایمان پشتوانه است.
پایدارباشی پدر حاجی مسلم حاجی آقا تبار
با سلام خدمت کاربران عزیز خانواده برتر، به شدت نیاز به راهنمایی دقیق شما دارم،
من پسری .2 ساله هستم و تازه از رشته پزشکی (پزشک عمومی) فارغ التحصیل شدم، خیلی بخوام خلاصه توضیح بدم من توی زندگیم شرایط بسیار سختی رو تجربه کردم، از وقتی یادم میاد دعواهای شدید پدر و مارم و طلاق گرفتن شون، و دیکتاتوری شدید پدرم بعد از اون، لازم به ذکره که جایی که من به دنیا اومدم طلاق اونم 20 سال پیش بسیار چیز بدی بوده و واقعا اثرات وحشتناکی روی زندگیم گذاشته و بعدش
به نام خدای شنهای طبس




اما آنچه به آن امیدواریم این است که حضرت امام ‌ای، پرچم را به دست
حضرت ولی‌عصر ارواحنا فداه برسانند. خاطره بسیار شنیده‌شده‌ای درباره پدرم
هست مربوط به محبت آیت‌الله شهید سید محمدباقر صدر و روزی که عمامه بر سر
پدرم گذاشتند. وقتی شهید صدر، عمامه را بر سر پدر گذاشته‌اند گفته‌اند:
شما آینده درخشانی دارید و از سربازان امام زمان(عج) خواهید بود» و این
برای من بسیار امیدبخش است.
منبع:
https://www.farsnews.com/news/13980214000345
هرمز شانه بلند فی را میان پنجه اش فشرد و گفت: "از مسلمان ها بیزارم." 
بانو آتوسا به آرامی گفت: "بیزاری چون فکر کردی همه مسلمان ها مسلمانند؟" 
هرمز شانه را میان لباسش گذاشت و چیزی نگفت. آتوسا دوباره گفت: "اسلام نمی تواند برای آدم های خودخواه و خودپرست کاری کند، یعنی هیچ دینی نمی تواند. خدا فقط به کسانی بال پرواز می دهد که بخواهند پرواز کنند، کسانی که بخواهند خوب باشند." 
هرمز پوزخند نفرت انگیزی زد و گفت: "این ها همه قصه است، چرا زرتشتی ها مثل این
صورت پدرم را میبوسم.
اما خودش میداند
آنان ک دوستشان داشتیم بیشتر درد دادند.
به آغوشش پناه میبرم
اما خودش میداند
غم من، هنوز غم همان دختر سرما زده ی سال پیش است
که سرش را به سینه فشرد و او گریست
پدرم را دوست دارم
و خودش میداند
تنها مردی است 
که حقیقتا مبارک است بودنش
که عمیقا گرامی اش میدارم
ادامه مطلب
هنوز جر‎ و ‎بحث بسیار شدیدی را که بین پدرم و یک مرد صهیونیست درگرفت به خاطر دارم. این مرد برای جمع آوری پول به نفع اسراییل به خانه‎ی ما آمده بود، و پدرم از صهیونیسم نفرت داشت. حتی فکر وجود چنین مشربی به نظرش احمقانه می‎رسید. بازخواهی سرزمین فلسطین پس از دوهزار ساله به نظرش همان قدر بی معنی می‎رسید که مثلا ایتالیایی‎ها خواستار پس گرفتن آلمان باشند، چرا که زمانی نیروهای روم باستان آن را اشغال کرده بودند. می گفت که تنها پیامد چنین ادعایی خو
*این متن برای مسابقه ی داستان نویسی برای مهربانی مهر توسط علی صالحی در تاریخ 11/3/97 نوشته شده است*

مادرم از ما متنفر بود، برای همین هم ما را ترک کرد. پدرم
از ما متنفر بود، برای همین هم مانع ادامه تحصیلمان شد. به نظرم می ­آید پاییز سال
هشتاد و یک بود، درست پنج سال بعد جدایی پدر و مادرم، ما را از تهران به وردیچ آورد.
حس میکنم دلیل اصلی این­کار هم هزینه ی کمتر زندگی در روستا بود. وضع خانواده ­ی ما
خوب بود اما بعد از اعتیاد پدرم همه­ چیز نابود شد.
ادامه
سلام خدمت دوستان
دختری ۲۶ ساله هستم که تقریبا دو سال و نیمه درسم تمام شده. تو کل زندگیم به جز یک نفر هیچ خواستگاری نداشتم. مقید به مسایل دینی هستم ولی نه خیلی افراطی . خودم برای خودم کار میکنم. و کارهای اینترنتی انجام میدم و درآمد مختصری دارم. 
خانواده م فوق العاده بی حوصله هستند و اصلا اهل بیرون و مهمانی و تفریح و معاشرت نیستن. مشکلم اینه که پدرم اصلا منو حمایت مالی نمیکنه. وضع مالی مون بد نیست خدا رو شکر .ولی اصلا پدرم عین خیالش نیست که من مخار
سلام 
پسری هستم 24 ساله، ترم دوم کارشناسی ارشد مهندسی برق قدرت دانشگاه امیر کبیر هستم، مدتیه که واقعا خیلی دختر پسر عموی بابام رو دوست دارم ولی اون یک سال از من بزرگتره و من هنوز کار ندارم، ولی طبق قول پدرم که هر کدوم از پسرهاش ازوداج کنه یک خونه بهشون میده تا مدتی که یه کمی زندگی شون جون بگیره و خودشون خونه خودشون رو بخرن.
ولی شرایط من یه کمی پیچیده است و واقعا گیج شدم، من عمویی داشتم که یک خونه پدرم رو بالا کشید و میگه واسه خودمه، برادر اول
به نام خدای شنهای طبس


دختر سیدحسن نصرالله در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس:

 آنچه به آن امیدواریم این است که حضرت امام ‌ای، پرچم را به دست
حضرت ولی‌عصر ارواحنا فداه برسانند. خاطره بسیار شنیده‌شده‌ای درباره پدرم
هست مربوط به محبت آیت‌الله شهید سید محمدباقر صدر و روزی که عمامه بر سر
پدرم گذاشتند. وقتی شهید صدر، عمامه را بر سر پدر گذاشته‌اند گفته‌اند:
شما آینده درخشانی دارید و از سربازان امام زمان(عج) خواهید بود» و این
برای من بسیار
سلام نماز روزه هاتون قبول حق
مدتیه از طریق خواهرم با خانواده برتر آشنا شدم و فکر کردم که اینجا مناسب باشه تا مشکلم رو مطرح کنم. دختری 24 ساله هستم که در رشته ی تغذیه درس میخونم. پدرم از بازاریان معروف شهرمون هست و به همین دلیل از دبیرستان خواستگارهای زیادی داشتم که خیلی هاشون فقط به خاطر خانوادم بود و حتی یه بار هم منو ندیده بودن.
تا اینکه پارسال همین موقع ها پدرم اومد خونه و گفت که پسر دوستش که اونم تو کار فرشه تو رو دیده و از من خواستگاری کرده.
سلام به دوستان عزیز خانواده برتر
من یه دختر ۲۹ ساله هستم، خواستم از دختر خانوم های خانواده برتر بپرسم شده مردم به خودشون اجازه بدن براشون خاستگاری معرفی کنند که قبلا ازدواج کرده و بچه هم داره؟
دیروز یه نفر بهم گفت اگه یه همچین شخصی بیاد باهاش ازدواج میکنی. ؟ نمیدونید چقدر قلبم تکه تکه شد از این حرفش، این بود جواب اون همه تنهایی ها، این بود جواب اون همه نجابت در راه خدا؟ اون لحظه فقط لال شدم.
حالا با پر رویی تمام میگه خب چرا قبول نمیکنی؟ هم سن
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر والغلبه
پدرم همیشه این نکته را به من تذکر میداد که
مرتضی مثل زنبور باش نه مثل مگس،
زنبور به دنبال زیبایی ها میرود و در هر محیطی پا نمی‌گذاردولی مگس به هر محیطی پا میگذارد
زنبور بر روی گلها
مگس بر روی کثافت ها می نشیند
یک منتقد باید زیباییها را بیشتر ببیند تا زشتی ها را
منتقد وظیفه دارد زیبایی ها را به دیگران معرفی کند
اگر قلم در دست گرفتی وسیله مقدسی را در دست گرفته ای که خداوند به
12 بهار از عمرم می گذشت که پدرم با نفوذی که در بین گروه های مختلف مذهبی داشت، توانست بین مردم جایگاهی پیدا کند و روانه ی مجلس شود. آن روزها آرزوی هر کسی بود که صاحب چنین موقعیتی شود. فکرش را بکنید شهرت، رتبه و جایگاه اجتماعی، ثروت همه یک شبه چون خرگوشی خسته و نفس ن، به چنگالت درآیند. اما پدرم غیر از این ها به چیزهای دیگری نیز می اندیشید: خدمت، محبوبیت، آخرت.پدرم مرد میانسالی بود تحصیل کرده، با قد و قامتی میانه، چهار شانه و با اندامی متناسب که
سلام
من یه دوستی دارم که چند وقت پیش منو واسه برادرش خواستگاری کرد، من راضی نبودم ولی به خاطر اینکه دوستم ناراحت نشه صراحتا مخالفتم رو بیان نکردم‌ ولی چیزی هم که نشون بده موافقم نمیگفتم، با خانواده م هم مطرح کردم، پدرم ناراضی بود که رسما بیان خواستگاری، به همون بهونه جواب منفی دادم ولی دوستم ول کن نبود.
بزرگش هم اومدن خونه مون با پدر و مادرم حرف بزنن و وقتی دیدن که پدرم بازم راضی نیستن گفت که فردا با همسایه مون‌ میایم خونه تون که وا
سلام به اعضای خانواده ی برتر
من امسال پرستاری خودگردان ایرانشهر قبول شدم و باید ترم بهمن برم دانشگاه، مادرم دوست داره که من بخونم و مثلا همین پرستاری رو دانشگاه دولتی بیارم از طرفی پدرم و بقیه میگن برو دانشگاه شاید سال دیگه همینم نیاری، از طرفی پدرم میگه پولش زیاد هست (حدودا برای شروع ترمی 7 تومنه ) ولی من مجبورم و میدم چون تو به خودت اعتماد نداری که بشینی پشت کنکور.
ادامه مطلب
چندی قبل یکی از خبرنگاران آمریکایی از جاستین ترودو نخست وزیر کانادا سوال کرد: 
"شما قبلا گفته‌اید یکی از بزرگترین درسهایی که پدرم پیر ترودو (نخست وزیر فقید و اسبق کانادا) به من داد آن بود که به مردم اعتماد کن. 
آیا شما به ترامپ اعتماد می‌کنید تا زیر قولهایش نزند و از پیمانهایش خارج نشود؟"
وی پاسخ داد: 
"پدرم به من آموخت که به کانادایی‌ها اعتماد کنم." 
ادامه مطلب
متأسفانه من سواد روایت ندارم که آن‌چه که رفت را جوری برایتان توضیح دهم که حس کنید با ما بودید. با من و پدرم. رفته بودیم کوه و آبی از بالای کوه سراریز می‌شد پایین و آبشاری بالای کوه بود و خودمان بودیم و خودمان. من تنها، خودم و خودم بدون موبایل، بدون این‌که عکسی بگیرم یا فیلمی یا استوری ای یا پست اینستاگرامی یا هرچی. با روسری سبز و سارافون زرشکی و شلوار جینی که از فرط لاغری بعد از افسردگی برایم گشاد شده بود. می‌رفتیم بالا و بالاتر و پدرم مدام می
شعر در مورد پدر
اشعار در مورد پدر فوت شده
شعر در مورد پدر از دست رفته
پدرم تاج سرم چشم به راهت بودم
همه دم عاشق لبخند نگاهت بودم
ای فلک از چه زدی آتش غم بر جگرم
کاش جای پدرم من سر راهت بودم
ای سفر کرده به معراج به یادت هستیم
ای پدر ما همگی چشم به راهت هستیم
تو سفر کردی و آسوده شدی از دوران
همه ماتم زده هر لحظه به یادت هستیم
…………………………………………………
دلتنگ تر از هر شب و هر روز شدم من
بی مهر پدر، شمع پر از سوز شدم من
تقدیر مرا بی سر و سامان و سپ
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ کاربری سازی : تریلر , کاراوان , فروشگاه سیار, آتش نشانی , امدادی لاکچری ۱۱۰ خرید کد ussd سرمایه گذاری و کسب درآمد مطمئن برای شما هنرستان تدبیر نو آبادان مجری دکوراسیون داخلی نــــوترال افشین سلطانی مشاور تبلیغات اموزش و طراحی مبلمان قم