نتایج جستجو برای عبارت :

عبازیگر نقش هاکان در سینمایی ترکی داداشم

نفر سوم از سمت راست، مرحوم #حامد_هاکان
 
امروز به #حامد_هاکان فکر می کردم. به این که فوت کرد و فراموش شد!هیچکس آیا #هاکان گوش می دهد؟! من طرفدار محسن چاوشی ام ولی به #هاکان خیانت کرده ام! همیشه وقتی که آهنگ هایی که با محسن چاوشی خوانده را گوش می کردم، منتظر بودم خوانِشِ #هاکان تمام شود تا چاوشی بخوانداگر من در زندگی ام چاوشی نشوم و بشوم #هاکان، آیا فراموش می شوم؟! این ترس چنان خوره به جانم چسبیدهمگر ما آدم های معمولی چه گناهی کرده ایم که در زمان
نفر سوم از سمت راست، مرحوم #حامد_هاکان
 
امروز به #حامد_هاکان فکر می کردم. به این که فوت کرد و فراموش شد!هیچکس آیا #هاکان گوش می دهد؟! من طرفدار محسن چاوشی ام ولی به #هاکان خیانت کرده ام! همیشه وقتی که آهنگ هایی که با محسن چاوشی خوانده را گوش می کردم، منتظر بودم خوانِشِ #هاکان تمام شود تا چاوشی بخوانداگر من در زندگی ام چاوشی نشوم و بشوم #هاکان، آیا فراموش می شوم؟! این ترس چنان خوره به جانم چسبیدهمگر ما آدم های معمولی چه گناهی کرده ایم که در زمان
آلبوم جدید و فوق العاده زیبای زنده یاد حامد هاکان با نام فرشته زمینی
این آلبوم به درخواست و با حمایت و پیگیری خانواده محترم زنده یاد حامد هاکان با نیت صرف عواید این اثر در امور خیریه انتشار یافت.
حامد هاکان در روز 12 مهر 1396 به دلیل ایست قلبی در سن 34 سالگی دارفانی را وداع گفت و در قطعه 300 بهشت زهرا تهران. برای همیشه آرام گرفت
روحش شاد و یادش گرامی.
( به همراه تمامی کاورها البوم )
پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنید

ادامه مطلب
آموزش رانندگی رو اینگونه آغاز کردیم:
داداشم: خب بگو ببینم گاز کدومه؟
من: کنار یخچال هارررررهاررررر هارررررهاررررر D:
داداشم: برمیگردیم خونه :|
من: نه نه هولم نکن گاز یکی از اون سه تاست.
داداشم ترتیبشونو گفت (و هنوزم نفهمیدم)
من: رواله.
داداشم: فرمون کدومه؟ :|
من: همون که گردالیه ^^
داداشم: خب برا امروز کافیه :|
من: آره ناموسا سخت بود.
+ ولی اگه یه داداش ندارین که باهم تو ماشین با شماعی‌زاده و امشب دل من هوس رطب کرده» قر بدین و کلا فرمون مرمونو ول کنه
بعد از ظهر داشتیم میخوابیدیم داداشم نشسته بود بهش گفتم خب بخواب اومد بخوابه بالشو از زیر سرش کشیدم
 بابام اینو دید اومد یکی خوابوند زیر گوش راستم بعد یکی هم زیر گوش چپم
مادرم اینو دید اومد یه عالمه داداشمو زد
بابام اینو دید یه مشت زد تو کلیه ام
 ‌رفتم تو اتاق داداشم با کمربند بابام منو زد
اومدم بیرون دیدم داداشم داره بابامم میزنه
فکر میکنید چی شد؟؟؟
همین الآن یه نفر از پنجره خونه مون اومد بالا و از لای پرده داشت تو خونه رو نگاه میکرد!!! چهرش تو تاریکی پشت پنجره مشخص نبود. فکر کردم داداشمه و شوخیش گرفته، ولی شک کردم، آخه داداشم که از خونه بیرون نرفته بود! بدو بدو رفتم تو آشپزخونه و دیدم داداشم اونجاست! بهش گفتم یکی پشت پنجره است!! سریع دوید تو کوچه! ولی طرف در رفت! داداشم گفت یه پسر حدودا 17 ساله بوده
 
یاد داستان اسکارلت (بر باد رفته) افتادم که یه ی تو شهر پیدا شده بود که
هاکان منگوچ نویسنده ترکيه ای
هاکان منگوچ نویسنده ترکيه ای که امروزه توجه جهانیان به خصوص ایرانیان را به خود جلب کرده است هاکان منگوچ با فلسفه زندگی خود و نوشته های خود الگو خیلی از طرفدان خود میباشد  هاکان منگوچ متولد شهر بورسا در ترکيه است. او از سنین کودکی علاقه زیادی به موسیقی داشت و در سن ۱۵ سالگی نی و پیانو آموخت.  همسفر شدن او با نی او را با عرفان و فلسفه صوفیگری آشنا کرد.  در پی آن زبان عثمانی را آموخت و سالها بعد در دیار شمس تبریزی دوره
چشمای منتظر مجید هاکان
متن آهنگ مجید هاکان به نام چشمای منتظر


تموم بود و نبودم بودی نیستی و حالا نیست و نابودم
توی هجوم بود و نبودت فهمیدم بی تو خیلی محدودم
نگو نگو نه نمیخوای حتی یه ثانیه منو
بدون تو تمرین کردم روزای با تو بودنو
حالا که دیگه نمیخوام کسی بیاد به جای تو
چشمای منتظر من منتظر جواب تو
تو بانوی تمام نمای زیبایی زندگیم
بایه جواب مثبتت محکمش کن روابطو
محکمش کن روابطو
تموم بود و نبودم بودی نبودم نبودی نبودم بودی
نیستی و حالا نیست
صب تلفن خونه زنگ خورد. شماره خونه داداشم بود. برداشتم و گفتم: جانم؟
جوجه با خنده گفت: للاااااااااام!
- سلام عششششقم! حالت چطوره؟؟؟
- عمه! اوباب بخر!
- حباب چقدری؟
- حباب گنده ی گننننده!
- باشه عزیزم!
.
ظهر گوشیم زنگ خورد. شماره خونه داداشم:
- سلام
- للاااااااام!. عمه اوباب میخوام!
- قربونت برم الهی! باشه. میگیرم.
- الان میخوام!
- الان سر کارم عمه.
- عمه! اوباب گننننده!
.
شب گوشی خونه زنگ خورد. شماره خونه داداشم.
- للاااااااام!
- سلام عسلم!
- عمه اوباب گرف
دانلود رایگان سریال ترکي محافظ The Protector (Hakan : Muhafiz)
دانلود سریال محافظ با زیرنویس فارسی چسبیده و لینک مستقیم
سریال محافظ Muhafiz با کیفیت HQ480P و HD720P و FullHd1080P
فصل 1 و 2 و 3 زبان اصل + زیرنویس فارسی تا قسمت آخر اضافه شد
Free Download Turkish Series The Protector (Muhafiz) Hardsub Farsi
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جهت دانلود سریال + توضیحات تکمیلی به ادامه مطلب مراجعه نمایید.
عناوین سریال : م
حالم خوب نیست
یه بحثی پیش اومد بین داداشم وشوهر خالم
همون لحظم من خونه خالم بود
شوهر خالم حرفایی زد که واقعا دلم شکست وگریه کردم
داداشم پیام داد من نگفتم شوهر خالم چی گفته
اما گفت دیگ حق ندارم برم خونه خالم
شنبه تا ۴شنبه کلاس دارم نمیدونم حالا ک دیگ خونه خالم نمیام باید کجا برم
هیچکس درک نمیکنه که چقدر بابت این رفت وآمد اذیت میشم
کاش خدا کاری کنه.❤
 
باباش با ن ها و ملحفه یه خونه طوری درست کرده بود و خودش نشسته بود تو خونه هه و جوجه مثلا در میزد و دونه دونه جونوراشو میفرستاد تو خونه.داداشم یواشکی فیلم گرفته بود.
با صدای بم ، به قول خودش وشککناک، گفت:منم منم! الفنتههه! درو باز کنید!داداشم پرده رو زد کنار که: بفرمایید آقای الفنت!. و دوباره پرده رو کشید.
 
- سلام سلام! منم منم جیرااااف!- بفرمایید آقای جیرف!
 
- باز کنین!. منم منم! پنترررر!- بفرما پنتر!
 
صداشو بلند تر کرد:- منممم! لااااایننننن!-
امشب بعد مدت ها با عموی خانوم.م هم صحبت شدیم.
گفته بودم که یک فامیل مشترک با هاشون داریم.
اون فامیله رفته بود کربلا و ولیمه داده بود امشب.
به محض این که اومد داخل و نشست و من رو دید، برگشت از داداشم پرسید که محمدرضا چی شد؟ سربازیش تموم شد؟
داداشم گفت آره، بعدشم سریع رفت سرکار.
عموی خانوم.م یک آهی کشید.
چند دقیقه بعد من رفتم دوباره باهاش هم صحبت شدم. اصلا انگار نه انگار که خانوم.م  هم وجود داشته.
من به قسمت اعتقاد دارم، شما چی؟!
اینم یه کلیپ دیگه از برگشت عشقم لی مین هوووو
این بهترین حس و اتفاق دنیاست
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
https://www.namasha.com/v/tkuJYw3z
کلیک کن
من خیلی خوشحالم خیلییییی❤❤❤❤
این کلیپا رو از  کانال نماشا دوستم کپی میکنم و ازش اجازه گرفتم
امروز تولد داداشم هم هست وای چه جالب
داداش واقعیم نه مجازی
اسمشم محمدامین هست 
تولدت مبارک داداش جوووووونم❤❤❤❤
قلب آبی به افتخار داداش استقلالیم
ما خانوادگی استقلالی هستیم اونم سرسخت
عرضِ سلام و ادب خدمتِ همه ی عزیزان
چند وقت پیش یه واسطه ای، یه دختر خانومی رو به مامانم معرفی کرد و گفت ایشون گزینه ی خوبی هستن واسه ازدواج با داداشم، داداشم و مامانم به همراهِ عمه م، رفتن به دیدنِ اون دختر، و قرارشون توی یه کافه بود و اون دختر خانوم هم با مادر و زن داداشش اومده بود.
داداشم ایشون رو نپسندید، هم اینکه از نظر ظاهری دلخواهش نبود هم اینکه از پوششِ اون دختر خوشش نیومد (دختره مانتو جلوباز پوشیده بود و در کل حجابش موردِ پسندِ داداشم
یکی از مشکلاتی که در اوایل سال 99 پی آمده است ، تغییرات و نوسانات شدید قیمت گوشی هواوی در ایران است. به همین دلیل اطلاع از قیمت های روز از اهمیت بالایی برخوردار است. در این اوضاع سال نو ، خرید گوشی موبایل به آسان از بازار امکان پذیر نیست. اما در همین زمان سایت های اینترنتی بهترین شرایط را برای خرید فراهم می کنند. هاکان موبایل یکی از بهترین سایت های ایرانی در زمینه خرید گوشی است. گوشی های تمام برندهای معتبر دنیا را عرضه می کند. از این جهت برای است
صالح بادمچی ( Salih Bademci ) بازیگر نقش هاکان در سریال ترکي روزی روزگاری ( Oyle Bir Gecer Zaman Ki ) و فیکرت در سریال عروس استانبول است و  متولد 15 آگوست 1984 شهر ازمیر ترکيه است .
او فارق التحصیل دبیرستان آناتولی است و در سال 1994 با بازی در فیلم سينمايي Mıymıntılar Kralı بازیگری حرفه ای اش را آغاز کرده .
صالح بادمچی تا کنون در سریالهای زیر بازی کرده است :
Elveda Rumeli
Öyle Bir Geçer Zaman kiFatihZeytin TepesiUlan İstanbul
و Ulan İstanbul
بازیگر نقش هاکان در سریال روزی روزگاری با ویلما الس و فرح زینب عبدا
بره‌ی ناقلا خیلی سربه‌سر خواهرش میذاره، ولی وروجک خیلی خیلی هوای بره‌ی ناقلا رو داره. خوراکی بهش بدی، میگی مال داداشم کو؟ جایی بخواد بره میگه پس داداشم چی؟ بچه‌ای با داداشش دعوا کنه پشتش درمیاد. این خواهران که همیشه دلسوز و دل‌رحم‌ان. مثلا همین امشب داشت با چادر و جانماز مامان مثلا نماز می‌خوند، بره‌ی ناقلا هی اومد چادرشو کشید، مهرشو برداشت، جلوش وایستاد و. بعد از چند دقیقه که مهرشو پس آورد، وروجک برگشت با خوشحالی گفت "داداش خوووبیه :)
ساعت نه تونستم برم افطار بخورم 
همکارم ساعت یازده اومده میگه میای جای من من برم افطار؟ خشکم زد! گفت فقط یه استکان چای تونستم بخورم :| 
سر میز شام دوستمو دیدم 
با هم حرف زدیم 
میگه اگه میخوای طول بکشه و بعد بگی نه. نمیخوام داداشم ضربه بخوره 
میگم خوب چیکار کنم؟ ما هیچکدوممون نباید اشتباه کنیم دوباره 
گفتم باید این فرصتو بدی 
گفتم قرار نیست هر خواستگاری ای میشه دلبستگی و وابستگی ایجاد شه (یکی اینا رو به خودم بگه:/ ) 
گفت داداشم دقیقا همون موقع ک
میدونید چرا اینقدر میگم
چون اثراتش هنوز تو زندگیمونه 
بهنام ماشینم ۵۰۰ میلیونی خریده میگه عموهام بلد نبودن کار کنن
اخه بچه جون اون کاری که الان شما دارید میکنید حق خوریه که اینقدر براتون سود داشته 
اصلا داداش چیع؟!؟!
بیچاره بابام سهمش از اون کارخانه از همه  بیشتر داراییش کمتر چرااا؟!
چون همش میگفت اول داداشم ماشین بخره بعد من
اول داداشم خونه بخره بعد من.
بیچاره بابام 
آقا تهش قراره چی بشه من ازشون نمیگذرم  
ضرر مالی به کنار گند زدن این 
 
برم ؟!
نرم ؟
برم ؟
نرم ؟
برررررررررررررررررم‌؟
میرمممممممممممممم :))

+
 
برای خنده میرم :) میدونم اینبارو  میبازم :دی ولی میرم :)))
برای خنده هم شده میرم :)) 
کجا ؟!  مسابقات شطرنج :))) با کی میری ؟  با داداشم :)) 
هزینه ثبت نامم حتی به داداشمم گفت من ندارم بدم :))) داداشمم گفت فقط تو بیا باشه اونش با من :)))
دیگه هیچ بهانه ی برای عدم حضور تو این مسابقه ندارم اینبار برای خنده :دی و البته حکم حکومتی
داداشم میریم که داشته باشیم مسابقه شطرنج :)))) 
  
من میدون
فردای عروسی داداشم خانواده زنداداشم صبحانه آوردن در خونمون، یه سری از فامیلامون(بیشتر خانما) اومدن اینجا واسه صبحانه و نهار. پسرعموم که 12، 13 سالشه هم اومد. پی اس فورش رو هم با خودش آورده بود. داشتن با داداش دومیم بازی میکردن حالا بازیش چی بود؟ مورتال کمبت! بعد فینیشر داشت طرف دل و روده ی اون یکی رو درمیاورد میپرید هوا برمیگشت رو کمر اون یکی ترق ترق خردش می‌کرد بعد با یه نیزه میزد چشای فلک زده رو در میاورد و با کمال تعجب می‌دیدی زنده هم مونده!!
چند شب پیش تا خود صبح کابوس دیدم حالم بد بود صبحش . ساعت 12 ظهر بابام زنگ زد گفتم سلام خوبی ؟؟؟ 
گفت نه .
گفتم چی شده ؟؟؟ و همه چیزو برام گفت و دیگه نتونست حرف بزنه گریش گرفت قطع کرد .
زنگ زدم مادرم کامل برام گفت . خودم و مادرم پشت گوشی زار زار گریه کردیم . بعد از قطع کردن من 1 روز تمام اشک ریختم برای داداشم .
نمیتونم بگم چی شده ولی دوستای عزیزم ازتون میخوام برای برادر 2 دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید .
من آدمی نیستم که اعتقادات مذهبی داشته باشم ولی به
با داداشم رفتیم رستوران.غذا سفارش دادیم نشسته بودیم رو یکی میز
صندلیایی که تو دیوار کار میذارن ‌.هیچ جا رو نمیتونستیم ببینیم جز رو به
رو .تقریبا هم تاریک بود فضا .و نورهای فانتزی گوشت تلخ این ور اونور
گذاشته بودن .‌‌خلاصه .منم اصلاااا به این فضا ها آشنایی ندارم تو
تاریکی هیچ جااارو نمیدیدم .داشتم کور مال کور مال با داداشم‌ که رو به
روم نشسته بود حرف میزدم که دیدم یه آقایی اومد و نشست میز رو به روی ما
.این آدم انقدددد قیافه اش آش
بسم الله مهربون :)
 
1. امتحان سخت بود، خیلی هم سخت بود! طوری که بعدش منی که هیچ وقت چک نمیکنم وسط حیاط نشسته بودم و تند تند داشتم میشماردم ببینم تعداد درست هام به اندازه ی نصف سوال ها هست که پاس شم یا نه، که تهش هم نشد البته!
میم خیلی ناراحت بود، دوست پسرش طفلکی اومد بغلش کرد که یهو با عصبانیت داد زد ولم کن، بغل تو مگه برای من نمره میشه؟! از اون لحظه هر موقع قیافه دوست پسرش یادم میاد هم خندم میگیره هم دلم میسوزه، بنده ی خدا بدجوری جا خورد!  به نظ
سلام به همه ی دوستان.
یه سوالی داشتم از شما عزیزان از اینکه نظرات تون رو بگین خیلی ممنونم میشم. من یه مدتی هست که به دختر خانومی علاقه دارم و قصدم ازدواج هست و با ایشون رفت و آمد و خانوادگی داریم.
همین چند روز پیش از طریق پیام بهش ابراز علاقه کردم و بهش گفتم میتونیم با هم آینده داشته باشیم چون میترسیدم از دستش بدم، برای اینکه  تا ۲ سال آینده شرایط ازدواج رو ندارم و دختر خانوم در جواب ابراز علاقه ام گفتن من تو رو به چشم داداشم میبینم و بدون تعارف
ما یه گروه فامیلی داشتیم و داریم و فوق العاده فعال 
 چند سال پیش؛ اخر شبا اکثرا همه آنلاین بودن.
فعال تر از همه داداشم بود و فوق العاده شیطون .
یه شب از چت ها، اسکرین گرفت تا برای یه عده که گروه نبودن، ارسال کنه. 
خدا رو شکر یه زمانی بود که کسی داخل گروه نبود 
داداشم ابتدا  اسکرین ها رو فرستاد گروه 
هر کدوم از اسم دختر های فامیل و من و خواهرم رو با یه نام سیو کرده 
من به نام عطا 
خواهرم ساسان 
دختر خاله هام و دختر دایی هام  خسرو؛ کیوان، سامان، د
در حال حاضر فروشگاه های زیادی ، موبایل رو در بسته بندی محصولاتشون قرار دادند. دیجی کالا که صدر این فروشگاه هاست اخیرا قیمت گوشی های موبایلش خیلی بهتر شده. اما خیلی از گوشی ها خصوصا گوشی های آیفون و مدل های جدید گوشی رو در سبد خریدش نداره. از بین فروشگا های تخصصی موبایل ، موبایل دات آی آر ، بیشتر حالت تبلیغی داره و خودش اغلب فروشنده جنس نیست و میاد فروشگاه های دیگه رو معرفی می کنه. سایت زومیت هم اخیرا سیستم چند فروشندگی رو به بخش بلاگ هاش اضافه
 
امروز داداشم زنگ زد به شهرداری  منطقه و کلی با استدلال و منطق و روشهای علمی و اینا بلاخره
راضی شون کرد که برای رفاه حال منطقه ی ایکس  کاری کنند !!
 
و تصمیم نهایی این شد که امروز جلسه ی بزارن برای رفع مشکلات پیش رو منطقه .
 
در آخر شهردار اون منطقه پشت خط به داداشم گفت :
من در طول این سی سال خدمتم تو شهرداری یکی از این شهروندان شهرم رو ندیدم بیاد زنگ بزنه
و اینجوری با دلیل و مدرک و منطق و علم و . اعتراض شو بیان کنه و برای رفع مشکلات پیش رو منطقه 
_بنظرم برادر بزرگتر داشتن یا کوچیکتر اما با اختلاف سنی کم(مثلا ۲ سال) خیلی خوبه.خواهر بزرگتر هم خوبه.کلا اینکه یه فرزند قبل از خودت باشه خوبه ترجیحا برادر : )
اغلب همکلاسی ها و دوستام برخلاف من ، بچه ی اول نیستن.بعد هرچی که میشه میگن "آره به داداشم که گفتم ، گفت فلان" ، "اینجای درسو نمی فهمیدم ، داداشم واسم توضیحش داد" ، "داداشم میگه اگه فلان کارو کنید بهتره" ، "صبحها با داداشم میامهمینجا کارمیکنه/درس میخونه" ، "این درس رو داداشم قبلا پاس کر
شیدای خیالی رو خوندم شیدای خالی.
بهش میگم مگه شیدای گلدار هم داریم؟ 
بنده خدا گُلاش ریخت :)))) 
 
 
+ انقد چهارتایی خندیدیم که لپام درد میکنه :))))))))
 
 
+ چیزی که میخواستم تعریف کنم این بود که من هروقت خسته و کوفته و داغون برمیگردم خونه و تو همکف دکمه اسانسورو میزنم اسانسور توی بالاترین طبقه ممکنه :/ از بس که بدبخت و بد شانسم :/ بعد یه روز دیدم عه همکفه و مجبو نیستم شونصد سال نوری منتظر وایسم. داشتم قر میدادم برا خودم و میگفتم "ژوووون همکفه" و همزمان
به خواهرم میگم یه چیز خوش‌حال کننده بگو میگه فردا عروسیه. چند ساعت پیش داداشم زنگ زد گفت بهار کجایین؟ گفتم کیلومتر ۳۲۷ رشت. گفت نه اسکل یکم دقیق تر! گفتم خب کیلومتر ۳۵ آمل. رسیدیم بالاخره. دوست دارم این مهمونیارو. نه غذاشو نه تجملات و نه دستپخت و نه هر چیز دیگه‌ای. از جون و دل بودنشو دوست دارم. یه وقت هست یکی ده مدل غذا میذاره جلوت ولی توانش ۳۰ مدل بوده، یه وقتم هست یکی فقط نون پنیر آورده ها، ولی میچسبه به جون آدم. قضیه‌ی این مهمونی‌ها هم همینه.
این عکس توضیح داره
من: داداااش تو رو خدا به کتابام دست نزن
داداشم=لبخند ملیح
من: دااادااااش تو رو قرآن موهامو نکششش کچل شدم
داداشم=لبخند ملیح
من:داداااش میخوام بخوابم سر و صدا نکن
داداشم=لبخند ملیح
در آخر گلاویز میشم و مادر وارد میشه
مامانم=لبخند ملیح
من و داداشم= اون دنیا

 

 
سه شنبه بدترین دعوای عمرم رو با داداشم کردم،ما معمولا فوش هایی که بهم میدیم از بیشعور نمیکنه،یعنی من اینقدر عصبی بودم هرچی از دهنم درومد بارش کردم والدینمم که همیشه دخالت میکردن از شدت وحشتناک بودن اوضاع هیچی نمیگفتن فقط یه گوشه وایستاده بودن تا در صورت کتک کاری احتمالی جدامون کنن
به صورت جدی نود درصد تقصیر داداشم بود اون ده درصد اشتباه منم این بود که بهش اعتماد کردم!!
ببین یکی از وسیله هاش دست منه و خونه رو زیر رو کرده دنبالش منم در ح
دید وبازدید عید و سری زدیم به یکی از سادات محل
از باب خودشیرینی و محکم کردن پیوند میگم:
سید و شیخ شاخه های یه ریشه اند یه جورایی فامیلیم ها!
سید میخنده
داداشم میگم البته زحمتش مال ما شیخاست آقایی ش مال سادات!!
میگه خدارو شکر کنین چارشنبه نیست
رفقا از باب مزاح بهم میگن: سد چارشنبه
با خنده میگم حالا یکی از چهارشنبه هاتونو تعریف میکنین که حساب کار دستمون بیاد؟!
خاطره ای از جوونیاش تعریف کرد
گفتم: میگن هرروزتون نوروز باد، با این حساب ما عوام هر روز
19 سالمه ولی بابامو به اندازه ی 9سال شاید دیدم . ولی به اندازه ی 900 سال محبت دیدم ازش .  بچه که بودم تا سه چهارصب بیدار میموندم بابا بیاد! آخرشم خوابم میبرد .بابایی که حتی تو مراسم خاکسپاری مادرش نبود چون سرکار بود
الان هرفیلم مراسمی که میبینم جای خالی بابا حس میشه! تو خاص ترین مراسم ها هم تو سرکار بودی همه ی عموها بودن ولی تو .
داداشم نفس منه بابای دوم من . همه ی کارامو داداشم انجام داده! از همون بچگی . اگه چیزی نیاز داشتم به بابا زنگ نمیزدم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
ما بچه مثبت ها کل زندگیمون رو وقف کار برای اسلام میکنیم.
با خیلی از افرادی که به ظاهر حذب اللهی هستند کاری ندارم.
ولی داداشم که به عنوان یک بچه حذب اللهی درجه هست و توی کار جهادی الگوی منه اینطوریه.
یعنی در بیست و چهار ساعت روز نهایتا هشت ساعت استراحت و خواب داره شانزده ساعت دیگه رو فقط و فقط کار میکنه جمعه و شنبه هم نداره فقط در خدمت اسلام هست.
اگه هم بخوام یک نمونه از کارای روز مره داداشم رو بگم براتون همین قدر کافیه ک
مدتی هست که کلیپی دست مردم میچرخه که فکر کنم از شبکه سه سیما پخش شده. ای میگه: یکی اومد پیش حضرت علی در حالی که دستش از مچ قطع شده بود. حضرت علی دست اون رو گذاشت روی جایی که قطع شده بود و وردی خوند و دست چسبید به محل بریده شد و درست شد.سرِ شام بودیم که همین رو از فلان شبکه ی اون ور مرزی پخش کردن.
من گفتم هیچ امامی معجزه نداشته و نداره. معجزه فقط مال پیامبران هست. داداشم میگه نه حرفت درست نیست پس این همه کتاب در مورد معجزات امامان نوشتن چیه ی
یکی از اهنگهای کاراسودا
دانلود اهنگ کارا سودا از هاکان پکر
دانلود اهنگ مورد علاقه اکیا
دانلود اهنگ anlatamam

دانلود آهنگ toygar isikli بنام sonunda
دانلود اهنگ‌ جشن مجردی اکیا
دانلود اهنگ گروه پرا در کاراسودا
دانلود اهنگ جدید تویگار ایشیکلی
در دوران جاهلیت عادت داشتم موقع مطالعه باید آهنگ گوش میدادم
آهنگ های تکراری که بارها شنیده بودم و باعث حواس پرتیم نمی شدند
معین، شهرام صولتی، امید و بعدترها داریوش که همه معادلات موسیقی منو به هم زد و شد تنها خواننده ای که می شنیدم
و صد البته آهنگ های ترکي استانبولی که بر خلاف فیلماشون خیلی پرمحتوان به نظر من
البته جدیدتر ها رو نمی شناسم و نشنیدم و نمیدونم سلیقه جدیدای اونا هم شبیه سلیقه جدیدای ایران هست یا نه 
ولی قدیمیا رو من خیلی دوست داش
یه خاطره بگم براتون :کلاس نهم بودم و مشغول درس خوندن برای امتحان عربیم پسر خالم زنگ زد بعد یکم شوخی کردن گفت که منو داداشم حاضرشیم قراره با دختر خاله هامو پسر خالم بریم بیرون منم که از خدا خواسته حاضر شدم و بعد اماده شدن داداشم واومدن پسر خالم رفتیم بیرون بعد یکم دور دور رفیم فست فود . خلاصه هرکی یه چیزی سفارش داد و نشستیم خوردیم .کنار میزمون دوتا پسر ویه دختر نشسته بودن منم که فضول خیره خیره نگاهشون میکردم و به حرفاشون گوش میدادم ( هر چند
همه‌شان قدهایشان بلند است اسمورودینکا.
همه‌شان دراز شده‌اند‌. من اما هنوز شانزده‌ساله‌ام. حالا از همه‌شان کوچکترم. پسرخاله‌ام، برادرِ زن‌داداشم، خواهرِ زن‌داداشم، پسرعمه‌‌ام، همه‌شان یکهو دراز شده‌اند، من اما مانده‌ام همچنان اینجا. در پی تو، که از همان ابتدا دراز بوده‌ای. همه‌شان رفته‌اند پی زندگی‌هاشان، برای خودشان کسی شده‌اند. به دنبال تشکیل خانواده، بچه‌ پس‌انداختن و جمع‌آوری مال دنیا هستند. می‌دانی اسمورودینکا، هم
بازم قصه قصه ی مادر بزرگه!
نمی دونم تا حالا چرا این اعجوبه رو کشف نکرده بودم؟
قبل از مامان بزرگ بگم که داداش من (کوجک تر از من)شدیدا بی کار تشریف داره!!در این حد بی کار که نه تنها میشینه بازی تیم مورد علاقه ی خودش رو می بینه ،بلکه به جز اون هم میشینه بازی حریف ها رو می بینه تا از شکست اون ها مشعوف بشه!"می دونم شدیدا تباهه"
 
اون روز نشسته بود فوتبال می دید که یکی از تیم ها گل زد!(من هم برای استراحت رفته بودم بیرون از اتاق و پیش داداشم و مادر بزرگ بودم)
بسم الله الرحمن الرحیم
الان سه ساله که داداشم داره میره مدرسهاما امان از یک روز که با نشاط بلند شده  دریغ از یک روز که گریه نکنه نگه نمیخوام برم مدرسه !!!!!
مامان و باباهم که دیگه هیچی .همش حرص میخورن.باهرزبونی باهاش حرف میزنن جواب نمیده .
فقط میگه: خستم نمیخوام .طولانیه.
دیوانمون کرده با هزار وعده و وعیدم نتونستیم به راهش بیاریم
واقعا وقتی آدم  نمیدونه باید چکار کنه کلافه میشه .
++هنوز که هنوزه عاشق درس و مدرسم .دلم لک زده برم دوباره بش
همه‌شان قدهایشان بلند است اسمورودینکا.
همه‌شان دراز شده‌اند‌. من اما هنوز شانزده‌ساله‌ام. حالا از همه‌شان کوچکترم. پسرخاله‌ام، برادرِ زن‌داداشم، خواهرِ زن‌داداشم، پسرعمه‌‌ام، همه‌شان یکهو دراز شده‌اند، من اما مانده‌ام همچنان اینجا. در پی تو، که از همان ابتدا دراز بوده‌ای. همه‌شان رفته‌اند پی زندگی‌هاشان، برای خودشان کسی شده‌اند. به دنبال تشکیل خانواده، بچه‌ پس‌انداختن و جمع‌آوری مال دنیا هستند. می‌دانی اسمورودینکا، هم
ساعت 2 بعد ازظهر :
 
سلام. این پست را در هوای سرد و با بک گراند یک موزیک که دوست دارید بخوانید :
 
+اصلا خدا گفته هوای ابری و بارونی پاییز رو باید تو خونه خودت باشی. کنار عزیزانت! تازه داداشم هم امروز میاد خونه. بعد من نمیومیدم که بد میشد. :)از همین جهت رضایت شخصی دادم و الان دو ساعتی میشه خونه تشریفم رو دارم. :)
 
+ جواب آزمایشای دیروز، فردا میاد گفتن. ولی چیزی نیست.من میدونم. اصن علم غیب دارم :))
 
+ هوا سرررده! ولی خوبه.
 
+ خدایا عاشقتم. خدایا شکرت. غصه
مدرسه یا بهتره بگم اموزش و پرورش امتحانای ترم رو توی دو هفته فشردهههه گذاشته و من عمیقا نمیدونم چه خاکی توی سرم بریزم  و جالب این بود که بعضی از بچه ها با همچین چیزی موافق بودن و وقتی باهاشون حرف میزدم و استدلالشون رو گوش میدادم پیش خودم میگفتم که واقعا چجوری یه ادم میتونه این حجم از بی منطق بودن رو توی وجودش جا بده :/ 
دارم این روزا شدیدا به علوم پایه مخصوصا ریاضی فکر میکنم ، واقعا ترجیح میدم علمو یاد بگیرم تا اینکه برم سراغ یکسری مهندسی هایی
گوشی رو تخت ثابت بود. صدای تاپ تاپ پاش اومد و بعد خودش که دو تا از عروسکای نوزادیش همراهش بود. یه هشت پای آبی که همیشه ی خدا یکی از پاهاش تو دهنش بود. و یکی دیگه م یه زرافه رنگارنگ که ازش زنگوله و سوت و اینا آویزون بود و هر وقت مینشست تو ماشین صداشو در میاورد و ذوق میکرد.ازش پرسیدم اینا چیه عمه؟!از جایی پشت دوربین کاغذ کادو و چسب و قیچی آورد و گفت: عیدی!- برای کیه؟!!!- یکیش برای تو یکیش برای مامانی. میخوام براتون کادو کنم.بعد داداشمو صدا کرد که کمکش ک
یه نکته در مورد خرید از دیجیکالا بهتون بگم قصد بدی گفتنش ندارما وگرنه هزارتا مزیت عالی داره که هیجا نداره فقط یه تجربستداداشم رفته بود لبتاب بخره اول وارد سایت شده بود قیمت لبتاب 200 هزار تومان بالاتر بود سپس با گوشی وارد شده بود 200 هزار تومن کمتر بوداین یعنی اینکه دیجی کالا اگه بفهمید مشتریش هستید قیمت ها رو گیرون تر میده من دقیق نمیدونم  این چجوریه ولی داداشم میگفت چندین بار چک کردم با سیستم های مختلف وقتی وارد حساب کاربری میشدم 200 تومن بال
نزدیک خونمون که بودم یه ماشین از پشت سرم
خیلییییییییی بوق میزد:\منم گفتم وللش هیچ واکنشی نشون ندم وهمینجور ساده
داشتم راهمو میرفتم یهو ماشین داشت نزدیکتر میشد باخودم گفتم واایییی این
ه ومیخاد منو به الانم براش وقته خوبیه چون هیچکسی توی خیابون نیست
وسر ظهر وهمه هم خوابیدن://
هیچی دیگه اون لحظه توی فکرم هیچ چیزی جز فرار کردن نبود:\\\
منم یه پامو گذاشتم جلو یه پامو گذاشتم عقب مثل این آدما که توی مسابقه های دو هستن هیمونجوری یعنی:\\\\\
فرا
توی مصاحبه ازم پرسید نظرت در مورد شهدای مدافع حرم؟! نظرم رو گفتم. گفت یعنی به نظرت به خاطر پول نرفتن؟! گفتم من کنار تموم اون رزمنده‌‌ها نبودم تا جواب این سوالو بدونم. اما حداقل یه نفر مثل شهید حججی رو می‌دونم به خاطر پول نرفت.
نتیجه این‌که کمتر از دو هفته مونده تا فهمیدنِ این‌که قراره معلمِ آینده شم یا مهندسِ آینده! 

پست رو با انضمامِ یک عکس خطرناک به پایان می‌رسونم.
هر سه مربوط به امسالن.
معذرت می‌خوام که برای بعضی از شما من تنها خوزستانی
 به اطلاع شما عزیزان میرسانم که یک جون به تعداد جون هام اضافه شد:-)
هم اکنون ششمین و اولین خواهرزاده پسر اینجناب چشم به جهان گشوده و خودش و مامانش و من هر سه تا حالمون خوبه:-):-):-)
قرار مثل خودم دو اسمه باشه ولی شما فعلا "امیرحسام" داشته باشین:-)
 
 
+ جای داداشم خالی, خیلی زود رفت و ندید این لحظه رو:`(((
- کامپیوترو روشن کرد و گفت: عمه! عکث بیبینم!
عکسای تو کامپیوتر همه قدیمیه.
خانواده ی خودمونو میشناخت. بابا. عمو. عمه. دنبال مامانش میگشت و من نمیتونستم بهش بفهمونم که مامانت اون موقع نبود!
عکس بچه های فامیل رو هر کدومو دید گفت: این من!. خصوصا اگه بچه تو عکس بغل داداشم بود.
بعد رسید به عکس پسرخاله م که پنج شش ساله بود. نمیتونست بگه خودمم. یه کم مکث کرد. بعد دیگه روش کم شد. گفت: عمه؟! این کیه؟!
گفتم: این حسین ه!
روشو گردوند به سمتم و با تعجب گفت: حث
همین الان داداشم اومد یه جعبه دستش بود، بازش کرد پر از چیزای دخترونه! گفت به کسی نگو ولی دارم برا خانومم از الان کادو جمع میکنم ! اول قند تو دلم آب شد! بعد با خودم گفتم بابا مسخره تو به فکر نتایج کنکورت باش! بعد دیدم به اون دختره حسودیم شد بابا :/ داداش خودمه اصلا!
سر میز شام بابام و داداشم کنار هم نشسته بودن. من و خواهرمم کنار هم. مامان هم سر میز نشسته بود. بابا نشسته بود جلوم.  یهو تو صورتم زل زد و گفت تو همیشه انقدر خوشگل بودی ؟
 
 
 
 
ساعت ده شبه و وقتی به کل روز نگاه می‌کنم، می‌بینم این تنها قسمت خوب امروزم بود‌.
نیم وجب بچه بودلج میکرد که پیش من بخوابهمن هم پشتش رو ناز کنمتا خوابش ببرهالان مرد شده برای خودش.تو اتاق با مانتو و شلوار نشستمداداش کوچکترش رو فرستاده که بگه: داداشم میخواد بیاد تو اتاق.من هم روسری رو سر کردم:)حیاغیرتایمانچقدر قشنگهاین پسرخاله 13 سالهمنو یاد قاسم بن الحسن می اندازه.
رفته بودیم خونه داداشم. تازه رسیده بودیم و منم بلند شده بودم که برم آشپزخونه کمک زن داداشم کنم که دیدم یه پشه کوره هی داره میچرخه که یهو حس کردم یه چیزی رفت تو بینیم و دیدم دیگه پشه کوره رو نیست :|
از شدت حس بد با انگشتام بینیم رو فشار میدادم و اولش هرچی سعی کردم چیزی ندیدم فکر کردم شاید فقط از جلوی بینیم گذر کرده و این فقط حس منه. رفتم جلوی آینه و همزمان دستمو از رو بینیم برداشتم که یهو دیدم یه پشه کوره ی مرده به چه بزرگی افتاد رو میز :| اصلا باورم
تقدیم به همه ی خانومایی که داداش دارن.
داداش داشتن خودش یه زندگیه.
داداش داشتن یعنی به جون داداشم راست میگم.
یعنی به جون داداشم که میخوام دنیا نباشه.
یعنی اق دادااااااااشمو عشقه
یعنی.میگه اجی اینی که پوشیدم بهم میاد خوبه؟
یعنیدعوا،کتک کاری ،خنده ،اشتی
یعنی فوتبال نگاه کردن وکل کل های باحال
یعنی.روت غیرت داره
یعنی .کسی نگات کنه مرگش حلاله
یعنیهمه بهت میگن تو ابجیشی برو باهاش حرف بزن راضیش کن
یعنی.یعنی انقداذیتش کنی کفر
میدونید سختترین کار دنیا تو این برهه زمانی چیه؟
اینکه بخوای اطلاعات غلط خانوادتو درست کنی
اطلاعاتی که منشاش گلین گلین و گیزمیز و پیجای فیک اینستاگرامه
اینقدر من پستای مستانه رو براشون فوروارد کردم اینقدر این بنده خدا به زبون ساده درباره دستکش و الکل صعنتی توضیح داد
اینقدر از جاهای معتبر براشون چیز میز میفرستماینقدر هی میشینم چیزای بدردبخوری که میدونم تصور غلطی دارن براشون پیدا میکنم به زحمت با گوگل ترنسلیت ترجمه میکنم
اخرش داداشم میاد
دوستم:
_فازی
+جونم
_خاک تو سرش
+کی؟
_همونکه نمیاد بگیرتت:/
+:/
داداشم:
_فازی؟
+جان؟
_تو رو نمیفرستم بری
+چرا:/
_کی برام چایی بریزه:/
دوست دیگر:
_میگما
+جونم بگو
_ولی خیلی نامرده هرکی نیاد سراغت
+چرا گلم؟
_والا کار که می کنی،درست که خوبه،شاد و شنگولم هستی
+:/

چخبره امرووووز:///
صبح دو تا مرغ پر کندم، یک تا تکه کردم قصاب اعظم!
داشتم بادمجون می‌پختم. مامان گفته بودن که توش سیر بریزم و چون داداشم سیر دوست نداره قرار بود قایمکی این کارو بکنم! اما خب من سیر رو فراموش کردم و مامان از تو خونه حواسشون بود. برای متوجه کردن من گفتن "آب ریختی؟" من بدون برگشتن به سمت خونه گفتم آره ریختم. دیدن من اصلا اشاره رو نگرفتم! باز گفتن "رب رو چرا نذاشتی تو یخچال؟" سوال پرتی بود و من متعجبانه برگشتم سمت مامان که دیدم دارن با ایما و اشاره میگن "
دیشب خواب دیدم.
گویا مامانم با همه فامیل برنامه شام چیده بود ب منم قول داده بود داداشتم هست، من هرچی نگاه می‌کردم نبود. عصبانی شدم و با همشون دعوا‌کردم که کو داداشم؟ چرا نیست» بعد مامانم گفت تو اتاق خوابه، رفتم بیدارش کردم و سفت بغل کردیم همدیگر رو.
چقد دلم برا بغلش تنگ شده!
سلام .
حالم بسی خوبه ولی حال روحیم حقیقتا خوب نیست
عروسمون با پسر عموم ازدواج کرد، یعنی ظاهرا دیشب عقدشون بوده
زمانه چیز عجیبیه.اصلا یه سری اتفاقات تو زندگی آدم می افته از هزار تا فیلم و رمان عجیب تره، همین پسر عموم چند سال پشت سر هم خواستگار بنده بود
یادمه چقدر خودشو کشت تا بهم نزدیک بشه .
حتی یه بار زنگ زد فارسی جواب گفتم اشتباه گرفتید گفت چنور صداتو میشناسم گفتم نه آقا اشتباه گرفتید این خط واگذار شده‌و دیگه جوابشو ندادم 
و برادر
امروز، سیزده فروردین ۹۹، برداشتیم با برابچ و فامیل زدیم بیرون. (فامیل چهارنفرن)
به دورترین جای ممکن هم رفتیم
هر کدوم‌مون  با اون یکی ۳۰ سانت فاصله داشتیم
داداشم چادرو برداشت اورد باز کرد.
یه عده هم رفتن زیر انداز انداختن و نشستن
من فقط بالا سر سبزه‌ها واستاده بودم که کسی گرهشون نزنه.
خو بگو بچه حالا کی خواست گره بزنه
شخصا اعتقادی به گره زدن سبزه ندارم من:/ افتادن به جون طبیعته فقط
اما هنوزم نمیدونم براچی گره میزنن
بگذریم
بعد داداشیم رفت توپ
سال نوعه :)
حال نویی دارم!
درسته دوست دارم برگردم به روزایی که تهرانم و واسه خودم دارم زندگی میکنم!ولی.این روزا هم بد نیست!
خانواده داره کم کم تغییرات منو میپذیره!و این خیلی واسم خوشاینده!
میدونی من یهو تغییر کرده بودم و خیلیم تغییر کرده بودم!
این روزا اینجوری میگذره که بیشتر با خانوادم.کمتر با دوستام حرف میزنم.درسمو کم و بیش میخونم.و کمک میکنم بیشتر به مامانم اینا.و این کمک کردنه حالمو خوب میکنه :)
با انقد خوردن و خوابیدن و بیرون نرفتن دار
امروز هم رفتیم روستا .پیرمرد همسایه بابابزرگ روز اربعین به رحمت خدا رفته بود چقدر از شنیدنش ناراحت شدم همین هفته ی پیش دیدمش و باهاش احوالپرسی کردم :(نزدیک به 100 سال رو داشت و خودش از همسرش که خونه نشین شده بود پرستاری میکردداداشم میگفت خود پیرمرد تعریف میکرده که هیچ کدوم از دوستا و هم دوره ای هاش دیگه نیستن همه رفتن
داداشم از یه سایت معروف یه اقامتگاه رزرو کرده بود که توی تعطیلات برن #سفروقتی برگشت ازش پرسیدم چطور بود سفرتونیه جوری گفت افتضااااااح بود که دلم براش سوختگفتم چطور مگه ؟گفت اون اقامتگاه ، اصلاً اون چیزی که تو عکسها به ما نشون داده بودن نبودیه جای خیلی نامناسب بود که از لحاظ نظافتی و بهداشتی کلی اذیت شدیمبعدم مالکش بابت تحویل دادن همون جای نامناسب هم کلی پول ، اضافه تر از توافقمون ازمون گرفتوقتی هم که با مسئولین سایت تماس گرفتیم اصلاً #پاس
نمیدونم چند شنبه‌ست و خونه ام و دارم "محتاج" اِبی رو گوش میدم.
این چند روز خوابِ درست و حسابی نداشتم. زیاد خوابیدم، ولی خوابای پریشون و آزاردهنده. اولین باری که خوابیدم، هی بیدار می شدم و نمیدونستم کجام و چه خبره. و وقتی بیدار شدم فهمیدم کجام، ولی نمیدونستم چه خبره و چی به چیه. هنوز که هنوزه هم خوابام نامیزونن و اذیت کننده. 
روزایِ آخرِ ناکجایِ عزیز، سعی میکردم همه چیو تو حافظم ثبت کنم و تصویرا رو تو ذهنم نگه دارم. که الان همین خاطراتِ زنده ی رو
 
گفتیم تابستون میشه و مدارس تعطیله شبای که نتونستیم خوب استراحت کنیم صبحش یه چرت میتونیم بزنیم حالا !
ولی زهی خیال باطل درسته مدارس تعطیله ولی پادگان ها که تعطیل نیست ! 
رژه مکان های نظامی و انتظامی و پادگان ها هست که نشه با صدای اَجلو به نظام شون اون
کوچولو چُرت صبحگاهی هم به لطف خودشون ازت بگیرن :|:)) 
 
بابا خب منظم باشین عجبا !! مگه بچه مدرسه ای هستین خو ؟! :| این فرمانده چقدر تو بلندگو داد بزنه !!؟
به فرمانده  تون رحم نمیکنین تو رو خدا به من وا
1- رئیسمون دو تا گروه کاری تو تلگرام ساخته بود که اونجا کارا رو با همکارا هماهنگ میکردیم. هر فردی که از محیط کار میرفت از گروه حذف میشد و هر تازه وارد هم به گروه اضافه میشد.
مدتها بود که تو گروه ها پیامی رد و بدل نمیشد.
از وقتی قرار شد از کار بیام بیرون تصمیم گرفتم قبل از اینکه از گروه ها حذف بشم، خودم لفت بدم. ولی هی امروز و فردا کردم.
هفته پیش که دیگه خداحافظی کردم، رفتم تو گروه ها ببینم هستم یا حذف شدم. که دیدم هستم، منتها خود رئیس از گروه ها رفته
1- رئیسمون دو تا گروه کاری تو تلگرام ساخته بود که اونجا کارا رو با همکارا هماهنگ میکردیم. هر فردی که از محیط کار میرفت از گروه حذف میشد و هر تازه وارد هم به گروه اضافه میشد.
مدتها بود که تو گروه ها پیامی رد و بدل نمیشد.
از وقتی قرار شد از کار بیام بیرون تصمیم گرفتم قبل از اینکه از گروه ها حذف بشم، خودم لفت بدم. ولی هی امروز و فردا کردم.
هفته پیش که دیگه خداحافظی کردم، رفتم تو گروه ها ببینم هستم یا حذف شدم. که دیدم هستم، منتها خود رئیس از گروه ها رفته
از این به بعد کلیپ هایی در این وبلاگ مرتبط با داداشم گذاشته می شود
دریافت
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.



 
 
 
وقتی وارد دانشگاه شدم انتظار نداشتم همه مثل دوستای دبیرستان باشن 
اما فکر نمیکردم هم مرامشون در حد جزوه و امتحان و چهار تا کافی شاپ و سلفی باشه . خب البته توشون بودن کسایی که میشد باهاشون بیشتر از قهوه و نسکافه جلو رفت که چند کیلومتر پیاده بری و گپ بزنی و از عمق قلبت از تفکرات پنهانت حرف بزنی و کیف کنی که چقدر شبیه همید . هرچند هنوز هم هیشکی اون رفیق مدرسه ت نمیشه! 
سر کار که رفتم فکر کردم خب طبیعیه اینام ته لبخند و گپشون قد چهار تا زنگ تفریح و
سينمايي سونامی
سينمايي جان دار
سينمايي زهر مار
سينمايي لیلاج
سينمايي هزارتو
سينمايي ایکس لارج
سينمايي عشق پول
سينمايي آستیگمات
سينمايي مطرب
سينمايي چشم و گوش بسته
سينمايي شبی که ماه کامل شد
سينمايي قصر شیرین
سينمايي زندانی ها
سریال دل
سينمايي چهارانگشت
سينمايي سونامی
سينمايي جان دار
سينمايي زهر مار
سينمايي لیلاج
سينمايي هزارتو
سينمايي ایکس لارج
سينمايي عشق پول
سينمايي آستیگمات
سينمايي مطرب
سينمايي چشم و گوش بسته
سينمايي شبی که ماه کامل شد
سينمايي قصر شیرین
سينمايي زندانی ها
سریال دل
سينمايي چهارانگشت
ساعت 00:07 جلوی خودپرداز بانک ملت میدان پیام شیراز. در حال انتقال وجه برای همکلاسی و دو تا از دوستان بابام. آهنگی از ماشین پارک شده جلوی سوپری بغل بانک پخش میشود! یهو شنیدم. یهو داداشم. :(( 
+ دریابم (حسین توکلی) : لینک
+ خدایا این دل درد رو که خوب نکردی. پا درد رو لطفا از روی میز بردار! 
پدرم هفت اسفند سرما خورد اوایل سرما خوردگی بود سوپ بهش دادیم، چهار تخمه اما بدتر شد و رفت دکتر .تشخیص دکتر سرماخوردگی بود سفکسیم و استامینوفن داد.
چند روز بعد بازم پدرم بدتر شد دوباره رفت دکتر نوروبیون و مسکن و چرک خشک کن و شربت معده به خاطر تهوعش گرفت و اومد خونه . یازده اسفند من تب کردم و سه روز توی خونه خوابیدم آویشن و استامینوفن و از این چیزا خوردم تا تب و بدن دردم رفع شد رفتم دکتر گفت آنفولانزاست دارو داد که خوردم و حالم بدتر شد بی خیالش شد
روز مهندس رو تبریک میگم به همونا که محکوم شدن به مهندس یه چایی میریزی» ها :)) 
+ دارم اون اهنگه رو گوش میدم که میگه میخوام برسونمت سونمت سونمت سونمت :)))))) 
#اسکل
+ آقا دعا کنید داداشم با شیرینی برگرده خونه :))) 
+ یکی از فانتریام اینه که بیام زیر پستاتون بنویسم مطالب جالبی داری، موفق باشید».
کلی چیز میز بود واسه نوشتن که از ذهنم پریدن یا  فازم که عوض شد اونام شست و برد .
 راستی با افسونم دوباره رابطه برقرار شد ولی مثل قبل نیستیم ولی همه چی خوبه بنظرم حد اقل شد همونجوری که باید میشد . پ ن: دوباره شدیم مثل  همون سابق ولی حداقل برا خودم مشخص کردم که چی به چیه البته امیدوارم 
 ۱- بوفه بودیم که دختر تپل اومد و ساندویچ اونو هم رو بقیه خریدا حساب کردم  اونم حس کرد باید کاری کنه خواست نوشابه و اینا بگیره که من گفتم نمی خورم ، افسون واسه اینکه
بچه که بودم فکر کنم دوم سوم ابتدایی بودم. یه بار یادمه با داداشم دعوا کردیم و از اونجایی که تو دعواهای شدیدمون کتک کاری هم داشتیم:))) در نتیجه حرصمون خالی میشد و بعدش سریعا آشتی میکردیم و دوباره بگو بخند
ولی اون روز نمیدونم چطور شد که کتک کاری رخ نداد و جالب اینجاست که بعدشم آروم بودم ولی انگاری یه نفر منو به سمت این کار میکشوند،چه کاری؟این کار:
ادامه مطلب
سلام
یه مدت قبل (به زور) یه پست گذاشتم
درمورد داداشم
یه عده هم رفتن و دنبالش کردن
حالا دنبال کننده هاش شدن یازده نفر
منم قبلا نویسنده سایتش بودم منو حذف کرده
پز هم میده که من چنینم و چنانم دنبال کننده هام شدن یاااااازززززده نفر
عصبانیم از دستش 
چیکار کنم
شما چه پیشنهادی دارین
آخه خودم بهش یاد دادم چطور با بلاگ کار کنه ها
وای وای وای
abolfazlhayati.blog.ir
آدرس وبش↑
یه تیکه از میزم حجم انبوهی از اشغال های پاک کن مشاهده میشه یه خورده دیگه حرکت کنیم به سمت جلو با چهار جلد کتاب های یکی از یکی مزخرف تر که هر ان امکان سقوتشون وجود داره مواجه میشیم با گردش گردن با انبوهی از چک نویس های تمممممیز رو به رو میشیم و در نهایت به فیلم جذاااب divergent میرسیم که برای بار n ام داره پخش میشه و من هم برای بار n ام دارم فرقه ی شجاعت لعنتی رو انتخاب میکنم و از خانواده جدا میشم اگه بخوام بقیه ی اتاقمو شرح بدم باید درباره ی نود تا ل
جواد عزتی برای اولین بار در فیلم سينمايي آتابای» به کارگردانی نیکی کریمی به زبان ترکي ایفای نقش کرده است.
بخش‌هایی از فیلم سينمايي آتابای» به کارگردانی نیکی کریمی، به زبان ترکي است و جواد عزتی» در تجربه‌ای متفاوت و سخت، برای اولین بار در این فیلم به زبان ترکي ایفای نقش کرده است.
هادی حجازی‌فر»، جواد عزتی»، سحر دولتشاهی»، دانیال نوروش»، یوسفعلی دریادل» و مه‌لقا می‌نوش» بازیگران اصلی آتابای» جدیدترین ساخته نیکی کریمی هستند.
من داداشم رو اینطوری شناختم: من مشکلی داشتم مامانم شهید سید مجتبی علمدار رو معرفی کردن کلا شهدا را ولی تا زندگینامه شهید علمدار رو برام بخرند زندگی شهید هادی رو خوندم و زندگی شهید علمدارم خوندم و شهدای دیگر دفاع مقدس ولی با مدافعان میونه ای نداشتم
تا اینکه .
ادامه مطلب
به نظر من اصلا نداشتن یه چیز بهتر از کم داشتنه
مثل دیشب که به مامانم گفتم از اون شکلات خوشمزه ها برام بخره وگفت باشه پنج تا دونه بردار
بهش گفتم اصلا نمیخام
یا نخر یا اگه میخری زیاد بخر

من یه داداش بزرگ تر دارم
چیزی که خیلی از دوستام و دخترا ارزوی داشتنش رو دارن
اما این درست مث همون شکلاته میمونه
اینکه رابطه ی من و داداشم اونجوری که من دوست دارم باشه نیست
مثل همون پنج تا دونه شکلاته
که ترجیح میدم اگه میخاد کم باشه اصلا نباشه
داداشم رو دوست دارم.
بسم الله مهربون :)
 
اهل منزل ماشین بهم نمیدن تمرین کنم. میترسن از رانندگی کردنم و تصادف و خسارت بالا. منم اصرار نمیکنم چون خودمم از خودم میترسم D;
در عوض داداشم خیلی سخاوتمندانه هرشب منو به زور میبره که با ماشین خودش تمرین کنم و تاکید میکنه که نترس. امشب رفتیم یه سربالایی، میخواستیم نیم کلاچ و پس نزدن تمرین کنیم. تا میومدم حرکت کنم ماشین خاموش میشد. داداشمم هی میگفت عیبی نداره، یه بار دیگه. تازه خیلی هم طلبکار بودم که کلاچ ماشین تو خرابه، وگر
چند وقتی بود گوشای پدرم اذیت می کرد. چند تا دکتر رفت و درنهایت قرار شد بره مشهد عمل بشه. شنبه ی همین هفته رفتن. دوشنبه عمل شد. سه شنبه اومدن.
تو این چهار روز درک و شعور و مسئولیت پذیری که از برادر چهارده ساله ام دیدم واقعا خوشحالم کرد. هر روز صبح زود وقتی خواب بودم نون داغ می خرزد صبحونه آماده می کرد.
مغازه بابا رو هم اداره می کرد.
بعضی مواقع آشپزی هم می کرد، خریدای خونه هم که با خودش بود و.
دوشنبه شب شوهرخواهرم رفت مشهد که ماشین بابا رو برونه. خوا
سامان بیشعور [داداشم] جدیدا یاد گرفته ، چپ میره ، راست میره میاد از من عکس میگیره تو حالتای مزخرف
بعد یا شاخ برام میکشه تو عکسه یا هشتگ میزنه تنبل و خوابالو و اینا.
به مامانم میگم خدا رحم کرد این اینستا نداره وگرنه دهن منو صاف میکرد‍♀️
 بچه که بودم شب چهارشنبه سوری داداشم توی باغچه‌ی خونمون آتیش روشن می‌کرد؛ چند تا کپه‌ی آتیش تو یه ردیف که باید یکی‌یکی از روش می‌پریدیم. چهارشنبه سوری‌‌های ولایت هنوز زمستونی بود و تو اون سرما، گرمی آتیش و خیره شدن به شعله‌های نارنجی، آدمو به خلسه می‌برد. نمی‌دونم آخرین بار کی چهارشنبه سوری دور هم جمع شدیم و آتیش روشن کردیم؟ مثل یه رویای مبهم و دوره که به جز رقص سایه‌ها روی دیوار هیچی ازش یادم نمیاد.
 بچه که بودم شب چهارشنبه سوری داداشم توی باغچه‌ی خونمون آتیش روشن می‌کرد؛ چند تا کپه‌ی آتیش تو یه ردیف که باید یکی‌یکی از روش می‌پریدیم. چهارشنبه سوری‌‌های ولایت هنوز زمستونی بود و تو اون سرما، گرمی آتیش و خیره شدن به شعله‌های نارنجی، آدمو به خلسه می‌برد. نمی‌دونم آخرین بار کی چهارشنبه سوری دور هم جمع شدیم و آتیش روشن کردیم؟ مثل یه رویای مبهم و دوره که به جز رقص سایه‌ها روی دیوار هیچی ازش یادم نمیاد.
انقدر به سرماخوردگیم بی‌توجهی کردم و گفتم فعلا وقت مریضی نیست که بالاخره صداش از گوشم دراومد. وقتی آب دهنمو قورت میدم گوشم تق تق تق صدا میده!
فردا صبح سه تا از مسافرامون میرن. امشب ساعتای ده یازده، رفتیم بیرون. بقیه بستنی خریدن، من شیرانبه، پسردایی پنج ساله‌مم باقالی! راه افتادیم پیاده رفتیم تا پارک و برگشتیم. بعد هم پفک خریدیم که به علت حالت تهوع نخوردم. همگی به سرفه و اهع اهع افتاده بودیم، چون بیابان بود و زمستان و هوای سرد و یه لا ق
بعد از پنج روز جلسه و هم اندیشی و فکر بالاخره یه بهونه توپ پیدا کردم که در جواب گند زدن امتحان به استاد بگم*_____*
با هاجر کلی ام بالا پایینش کردیم که مو لای درزش نره

یه سه هفته است به همه آدمای زندگیم روزی دوازده بار میگم:اینقده دور شدی و مغرور شدی که دیگه کور شدی،اوناعم ضمن ابراز اینکه حالشون دیگه بهم خورده بهم اشاره میکنن اگه خفه شم خیلی امنیتم بالاتره:///
.
نمیدونم چند روزه با داداشم قهرم فقط دیروز برای پنج دقیقه فکر میکردم تک بچه ام و اصلا یا
راستش سال ۹۷ که گذشت اصلا سال خوبی برای من نبود البته به جز روز اولش که داداشم یه تولد بعد از سالیان سال با پول خودش برام گرفت .
بگذریم اصلا سال خوبی نبود تو همون عید که من داشتم برای کنکور درس می خوندم مریض شدم و رفتم زیر سرم و این مریضی و معده درد های لعنتی  تا ۸ تیر ( روز کنکور ) ادامه داشت . 
ادامه مطلب
روستا بودیم.با همسر و داداش رفتیم کوه باد خیییلی شدید بود چند بار نزدیک بود بیفتم.
 باد بدتر شد منم فقط چشمامو بستم و وایسادم حس کردم باد تموم شد ولی صداشو هنوز میشنیدم
چشامو بازکردم و دیدم داداشم روبروم وایساده
اینم از فوائد داداش 100 کیلویی :)
+ امشب هم از ساعت 8شب تا 1 شیفتم دیر رسیدم و با نیم ساعت تاخیر لاگین کردم ولی ساعت کاری خوبیه معلومه مردم هنوز از سیزده بدر برنگشتن یا خستن و زود خوابیدن :)
 
چند سال پیش وقتی رفته بودیم برای تحقیق در مورد دو شهید جنگ تحمیلی !
یکی از دوستانم یک خوابی به شهید دید که خبر از آینده بود.
جالب بود خبر از آینده دوستان من و خودم و البته زن داداشم بود !
تک تک اسم دوستان منو و اسم منو و زن داداشم  میبره و میگه آینده شون چی میشه ؟! 
بعد اون خواب داستان زندگی ف بود.
اولین اسم ف بود ! ف دختری خوب و مهربون که مشکلاتش حل شد و به سر و سامان رسید و
متاهل شد و الان خدا رو شکر زندگی خوب و خوشی داره.
دومیش ی بود ! ی قبلنا یه دخ
فکرشو کن امشب حنابندون برادر زن دوست داداشم و ایضا شوهرم بود ولی من رفتم
جلل الخالق
اونجا عروس عمو جدیده رو دیدم. خیلی هم خوب برخورد کرد تا حالا هم و ندیده بودیم. گفت     عه شما ماهی کوچولوی قرمزی؟ دوست داشتم ببینمت
گفتم    بله. مرسی. چطور؟
گفت زهرا ازت گفته بود
زهرا دختر عمو محترم عست
دیگه روم نشد بگم چی گفته بود
حالا قراره عروسی بازم هم عو ببینیم ببینم چطوری بشه زیر زبون عروس عمو عو بکشم
#خاله_زنک
1
برای بچه هایی که عازم سفر راهیان نور بودن بروشور طراحی کردم که در طول مسیر همخوانی شعر و مطالعه داشته باشن
به فاطمه میگم تا اخرین لحظه هرجا دیدی خلوت کردن دارن گریه میکنن میری این بروشورارو میکنی تو چشمشون میگی برا طراح اینا دعا کنین
2
داداشم مشغول یه بازی اینترنتی بود(پابجی)
رفتم گوشی بابامو ازش بگیرم داشت بازی میکرد گفت صبر کن
نگاه کردم دیدم دختره
گفتم دختری؟خجالت نمیکشی؟
گفت نه انقدر  خوبه تاحالا کلی مخ زدم،جون گرفتم
3
داشتم کلیپ قبل و ب
دیروز که داشتم خمیر شیرینی نخودی رو قالب میزدم، دلم میخواست به ازای هر شیرینی یه اشک بریزم. برایا ولین بار در عمرم، عمیقا دلم خواست برگردم به حدود 10-12 سال پیش. اون روزایی که همه پیش هم بودیم. داداشم بود و با هم شیرینی نخودیا رو غارت میکردیم. خواهرم بود و با هم ایده میدادیم واسه تزئین شیرینیا. کاش برمیگشتیم به همون موقع. همونجایی که بزرگترین دغدغه م پیک نوروزی و تزئین شیرینیای عید و سفره هفت سین بود. واسه اولین بار، دلم گرفته از بزرگ شدن.
از زمانی که داداشم ازدواج کرده و رفته 
کارهای که مربوط به آقایون هست رو خودم انجام میدم 
نصب بخاری ، اون سری چند راهی خراب شد خودم تعمیر کردم 
امشب هم مودم خونه قطع شد 
خودم اشکالشو پیدا کردم 
اینا ذوق نداره
+الان متوجه شدین من چقد خانومم یا باز هم بگم
از زمانی که داداشم ازدواج کرده و رفته 
کارهای که مربوط به آقایون هست رو خودم انجام میدم 
نصب بخاری ، اون سری چند راهی خراب شد خودم تعمیر کردم 
امشب هم مودم خونه قطع شد 
خودم اشکالشو پیدا کردم 
اینا ذوق نداره
+الان متوجه شدین من چقد خانومم یا باز هم بگم
《من باز نشستم یه دور گریه کردم.》اون روزی که جواب نهایی کنکور اومد و من به‌صورت غیرمنتظره و بی‌ربط به رتبه‌م یه چیز دیگه قبول شدم پیش فاطمه بودم.انتخاب رشته‌ی اشتباه اون، نتایج منتا چند لحظه خونه رو به خلسه برد و انقدر همه‌چیز عجیب بود که من حتی ناراحت هم نبودم.مغزم باور نمی‌کرد همچین چیزی رودو سه ساعت گذشت من بودم و فاطمه دقیقاً تو یکی از سخت‌ترین حالتایی که می‌تونستیم باشیم و با هم بودیم همین باعث شد قلبمون فشرده نشه و تهش هم با شوخ
کرونا اومد تا بفهمیم گاهی تعطیلی های خیلی طولانی هم خوشحالمون نمیکنه.اسفندِ۹۶،تقریبا همین روزها بود که آبله مرغونِ وحشدناکی اومد سراغم،تمام صورت و بدنم پُر شده بود از جوش های ریز و کوچولو،خیلی بد بود،دقیقا سه ماه مونده بود به کنکور و علاوه بر برنامه ریزی هایی که داشتم واسه اسفندماه و آزمون ها و به هیچکدومشون نتونستم برسم،کُلِ تنظیماتِ بدنم و سیستم ایمنیم بهم ریخت!اصلا فکر نمیکردم یه آبله مرغون ساده انقدر تاثیرات منفی داشته باشه،قبل ا
خدایا خانواده ی منو.شفا بده
خدایا به من صبر و به برادرم صبر جمیل عطا کن
یازیخ داداشم واقعا:)) وسط دعوا گریه میکنه داد میزنه چیکار کنم اذیتم نکنید آخه؟:)) 
من در حالیکه سرمو ت میدم و درخواست شفا میکنم برای جمیع اهل خونه "تحمل کن، بزرگ شو در رو:| )) " کار دیگه ای از دستت بر نمیاد واقعا:))
یعنی خودمم گاهی با میزان روانی بودنشون/مون مخم سوت میکشه:))
اون شب هم نباید با داداشم گرم می‌گرفتم - نباید بیش‌تر از اون چیزی که تو دلم بود بهش می‌گفتم، بیش‌تر از میزانی که برام وقت می‌ذاره براش وقت می‌ذاشتم. 
وقتی مامان بهم گفت که داداش قبل از پرواز به سوئد، پنج دقیقه توی فرودگاه باهاش اسکایپ کرده مدت زیادی ساکت موندم، واقعا برای من مهم نیست که دیگه داداش توی کدوم فرودگاهه، توی کدوم شهر اروپاست. داداش رفته؛ و وقتی هم که بود داداش من نبود - اون برادر کارشه، نه برادر من.
اولین نوه ی مامان بابام که به دنیا اومد،دارم راجب دخترِ داداشم حرف می زنم،من به عنوان ته تغاری کاملا یهویی فراموش شدم،همه ی توجها برا ثنا بود، حسودی می کردم ولی هیچکس هم نبود درکم کنه،هیچکس نبود بگه بچه س
اذیت میشدم ولی به روم نمیاوردم.سه ساله باران به دنیا اومده،نوه ی دوم،بچه ی داداشِ دومم،همه شدن آغوشی برای ثنا،که احساس خلا نکنه،حسودی نکنه به باران.میخوام بگم همونطور که بچه ی آخر بودم،تو لیست اولویت هم بچه آخر بودم
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه متون تخصصی
دانلود آهنگ
درسنامه پاورپوینت حسابرسی بیمه تامین اجتماعی آنچه باید درباره گوشی موبایل و ترفندهای گوشی موبایل بدانید. گیلان لند - گیلان لندز - فروش زمین در گیلان و شمال AFGEDIT معرفی و دانلود سریال های ترکی تولیدکننده انواع ال ای دی ونورپردازی ها کافه موزیک - موزیک های ایرانی و خارجی بهینه سازی سایت وبلاگ اختصاصی "عیسی قمری"