نتایج جستجو برای عبارت :

شعربه طوری دل مه خونن ازجون خوبیزارم

,طوري دل مه خونن از جون خو بیزارم ,طوري دل مه خونن از جون خو بیزارم ,•,ویدئوها,دانلود اهنگ طوري دل مه خونن ,تیر ۱۳۹۴ ,موسیقی قشم ,دانلود اهنگهای کامل علی محبوب ,MiSs M.D в Instagram: امشو دل مه خونن نادونوم کجاییبا که ,تصاویر برای دانلود اهنگ طوري دل مه خونن,جستجوهای مربوط به دانلود اهنگ طوري دل مه خونن
حقیقتا یه دوره‌ای فکر می‌کردم توانایی‌های (محدودی) که دارم همه از سر تلاش و مطالعه و زحمت و مشقت خودمه و مامان و بابا چون به اندازهٔ من کتاب نمی‌خونن یا قد من درگیر فیلم و مجله و فناوری و. نیستن، پس اصولا نقش خاصی هم نداشتن تو شکل‌گیری ویژگی‌های احیانا مثبت شخصیتیم.
جدا متاسفم برای خودم با این افکار ابلهانه.
چی می‌گن این فکرای بی‌خود؟ من که مثل بچّه‌های خوب نشستم می‌خوام درسم رو بخونم. چرا نمی‌ذارن خوب؟ :(
همیشه به آدم‌هایی که خیلی درس می‌خونن به دیده‌ی تحقیر نگاه می‌کردم. ولی دارم فکر می‌کنم واقعن کار خفنی می‌کنن! یعنی هیچ وقت به مشکل فلسفی نمی‌خورن و نتونن رفعش کنن و انقدر بهشون فشار بیاد که نتونن درس بخونن؟ درس که سهله! تو کوچک‌ترین و ساده‌ترین فعّالیّت‌های روزمره‌شون هم کم بیارن! این قدر بنیان‌های فکری‌شون رو محکم ساختن؟ :-
ولی. شب
خیلی از ما این اصطلاح رو شنیدیم که می گن: "درس رو داروساز ها می خونن،پوزش رو پزشک ها می دن و پولش رو دندون ها در میارن"
در کمال تاسّف و تاسّر و با توجّه به بی توجّهی هایی که در دور گذشته به داروسازی و دانشجویان اون شده امروزه شاهد بی احترامی های شدیدی به این قشر در سطح جامعه ی علوم پزشکی هستیم.
امّیدوارم این مساله با بلوغ ذهنی و عقلی عزیزانی که درجه ی اهمیّت وجود داروساز رو در جامعه و در کادر درمان نمی دونن بر طرف شه.
دیشب بوی یاس حسابی توی حیاط خلوت خونمون پیچیده بود. اومده بود تا دستامون رو بگیره و ببرتمون به خاطرات گذشته. 
به سال‌ها پیش که توی حیاط خونمون یه درخت یاس بزرگ داشتیم و هر شب از بوی یاسش مست می‌شدیم.
انقد بوش می‌پیچید که مامان گاهی چند تا یاس جدا میکرد و تو بشقاب به همسایه‌ها می‌دادیم.
هر موقع مهمون میومد خونمون دستاشو پر از یاس می‌کردیم و راهیش می‌کردیم که بره.
اون موقع‌ها مربای گل یاس داشتیم، لای کتابامون یاس خشک شده داشتیم، حیاط د
یه سری آدم ها هستن که هیچ وقت ندیدیشون 
هیچ وقت درگیرشون نبودی ولی یهو پیداشون میکنی و فکر میکنی وای ما چقدر اشتراکات زیادی داریم با هم! 
خیلی عجیبه برات که چطور من این بشر رو این قدر خوب می فهمم! 
چند تا از این دوستا رو دارم که خیلی برای شناختنشون و داشتنشون خوشحالم 
نیلوفر که تو شیکاگوس ،‌ یه آدم که توی کاناداس،‌یه بابای دیگه ای که الان تو فرانسه هست ‌،‌مهرداد که توی آلمانه ، کوزی که توی ترکیه اس ،‌کریستین که توی آلمانه
راستش می دونید
از همون اولش، خوندن رمانای اینترنتی صدمن یه غاز، گیلتی پلژر من بودن. خزعبلات مسخره‌ای که همون فقط به درد بچه‌های اول راهنمایی می‌خورن که شبا یواشکی زیر پتوشون بخوننش و کیف کنن که دارن کتابای آدم‌بزرگا رو می‌خونن
آره، یه مدت طولانی بد جوری تو نخشون بودم، حدود سه سال. یادمه یه شب سه چهار تاشون رو پشت هم خوندم و هنوز هم نمی‌تونم داستاناشون رو توی ذهنم تفکیک کنم، پیچیدن تو هم.
الان فائزه داره این برنامه مضحک کودک شو رو می‌بینه. اسم دختره پا
من همیشه دوست داشتم بنویسم! دوست داشتم خیلی خیلی بنویسم! از همه‌ی چیزایی که توی سرم می‌گذره :دیشاید همیشه نوشتن چیزی بوده که حالم رو بهتر می‌کرده. یعنی بدترین حال‌ها رو هم که داشتم همین که می‌نشستم یه گوشه و شروع می‌کردم به نوشتن به تنهایی حالم رو خوب می‌کرد. حتی اگه خیلی کم.گاهی از حال و احوالم نوشتم، گاهی برای آدم‌های مختلف نوشتم، گاهی از تصوراتم راجع به خدا، گاهی هم راجع به زندگی یا جامعه و این‌ها (البته خیلی کم!).بعد خب جاهای مختلف هی
همه ی بچه ها مطمینا به مشاور نیاز ندارنخب پس کیا به مشاور می تونن نیاز پیدا کنن؟من چند دسته ی اصلی رو براتون می گم :1. اونایی که احساس می کنن هر چی تا الآن خوندن فایده نداشته و تفاوتی در نتیجه خودشون نمی بینناگه بخوام یه ذره بیشتر توضیح بدم  یعنی افرادی که ساعت مطالعه خوبی دارن ولی علی رغم تلاش خوبشون یا نتیجه نمی گیرن یا نتیجشون تغییر نکردهمثلا من شروع کردم روزای مدرسه دارم 6 ساعت درس می خونم و روزای تعطیل هم 10 ساعت مطالعه می کنم ولی ترازم توی
"چایی تا وقتی که داغه، می چسبه. همچین که سرد شد، از دهن میفته. نمازم تا وقتی داغه، به بند بند روحت گره می خوره. بعدشم، الله اکبر اذون که بلند می شه؛ امام زمان اقامه می بنده. اون قوت کسایی که اول وقت نماز می خونن، انگار به حضرت اقتدا کردن و نمازشون با نماز مولا میره بالا. آدم که فقط نباید تو جمع کردن پول و ثروت، اقتصادی فکر کنه. اگه واسه دارایی اون دنیات مقتصد بودی، هنر کردی!"
+ چایت را من شیرین می کنم - زهرا بلند دوست
"اگه فقط یه بُعدی بودی، شاید می تونستی بگی من نیاز به دم و دستگاه دستوری ندارم. اما جسم یه چیزه، روح یه چیزه. چند جلد کتاب زیست خوندیم که فقط بدونیم بدن انسان چیه! آخرش هم تمام و کمال یاد نگرفتیم. هفت سال پزشکی می خونن، دو سال تخصص، دو سال فوق تخصص، دو سه سال هم پروفسوری. آخرش هم بگی یه انسان رو کامل به ما توضیح بده، می گه من فقط تو یه قسمت تخصص دارم. سیستم های عامل و غیرعاملش رو. بهت می گه من فقط جسم رو یاد گرفتم. اونم خیلی از چراهای مریضی ها رو نه.
فرقی نمی‌کنه چقدر تلاش کرده‌م و وقتی اتفاقی میفته که خودم رو با خودِ چند سال پیشم مقایسه می‌کنم می‌بینم که چقدر جلو زدم. مهم اینه اینجا جایی نیست که من می‌خواستم باشم. همین.
احساس پوچی می‌کنم. نه اون‌طور که انگار من هیچ فایده‌ای توی دنیا ندارم، برعکس انگار تموم دنیا هیچ تأثیری روی من نداره. و احساس تنهایی عجیبی می‌کنم، نه ـ مثل قبل‌ترها ـ اونطور که انگار جزو هیچ گروه و جامعه‌ای نیستم، درواقع انگار که هیچ‌کسی دستش بهم نمی‌رسه. اونقدر ا
خب، تو سال جدید پست نذاشتم.
سلام بچه ها. امیدوارم تا الانِ سال جدید بهتون خوش گذشته باشه، یا حداقل بهتون بد هم نگذشته باشه.
من؟
روز قبل عید زیر سرم و آمپول بودم چون سرمای شدیدی خورده بودم. تو حالت فجیعی سفره هفت سین چیدم. سیبو میذاشتم یه عطسه میکردم، سماق رو میذاشتم یه سرفه و عطسه می کردم. یه چیز فجیعی اصن :))
دیگه خلاصه به هر فلاکتی بود برای هفت سین آرایش کردم و لباس پوشیدم و با بقیه دور یه سفره نشستم. مراسم هفت سین تو خونه ی ما خیلی مهمه و هممون د
ساغر نفر اول قلم چی شهرمون هستش .امروز وقتی معلم ازش پرسید چرا امتحان گوارش  ندادی برگشت گفت:نمیشد! یعنی فکر کنم دیوونه شدم! همه از حرفی که زد تعجب کردیم.باهوش بود.درس خون بود. هنوز هم هست هنوزم نفر اول شهر.هنوزم ترازش بالای 7000می گفت تو خونه بودم به دیوار خیره شدم. 
بعدش از مهدیه شنیدم به خاطر خواهرش روحیه اش انقدر خراب شده می گفتن خیلی می خوندهانتظار رتبه دو رقمی رو ازش داشتن مثل اینکه خراب می کنه کنکورشوساغر می گفت خواهرش براش الگو بود او
خب من ترجیح میدم ناشناس باشم ولی باید بگم که از نظر نویسندگی هوش بالایی دارم و به همین دلیل این وب رو ساختم.می خواستم برای تمام هم سن های خودم جایی رو درست کنم تا گاهی وقت خبر های خوب و ناراحت کننده رو اونجا بشنون و از اهنگ ها و فیک ها خیال بازی ها لذت ببرن همینطور جایی که اونها درک میشن و چیز هایی که دوست دارن رو پیدا میکنن.
باتمام وجود از همه کسایی که دارن این متن رو می خونن ممنونم واینکه لطفا با نظر ها و لایک هاتون از ما حمایت کنبد
چه طوري یه آدم می‌تونه انقدر خوب باشه؟ *_*
و چرا من باید از آدم‌های خوب بترسم؟
دوست داشتم شاعر باشم. بعد مثلن شاید می‌نگاشتم با شعله‌ات شب حقیقت نداشت.»!

تنهایی سخته. کاشکی یه آدم پایه وجود داشت که باهاش لیلی و مجنون رو می‌خوندم و در موردش صحبت می‌کردیم. در راستای اون پروژه‌ی شناخت ناشناخته‌هام. :د روزی یه باب(؟!) هم حتّی اگر می‌خوندیم راضی و خرسند بودم.
آه. حس می‌کنم عشق» هم از این کلمه‌هاست که تعریف آدم‌ها ازش یونیکه. مثل اثر انگشت. :))
سلام به همه ی کسایی که این مطلب رو می خونن 
کسایی که کانال تلگرامی دارن و عضو هایی که دارن نیمه فیک هستش یا اینکه همه عضو ها فیک هستن و چشم زیادی پست های تلگرامی شون نمی خوره حتما دنبال یه راهی هستن که بتونن تعداد بازدید کانال خودشون رو ببرن بالا که اینکار با سین زن تلگرام امکان پذیر هست و خود این برنامه براتون بدون اینکه موس و کیبورد رو درگیرکنید براتون عضو می یاره 
حتما می گین چه طوري؟
ما خودمون هم وقتی برنامه رو اول داشتیم امتحان می کردیم ف
دیروز بعد از حدود ۴ ماه بالاخره فرصت شد تا با گروه کوه دانشگاه یه برنامه‌ی دیگه برم. برنامه دشت آزو بود. حالا به خود برنامه کاری ندارم خیلی.
هر سال توی ماه رمضون که روزه‌داری بچّه‌ها اجازه نمی‌ده گروه برنامه‌های سنگین بذاره، یه برنامه‌ی سبک از افطار تا سحر گذاشته می‌شه. پارسال غار گل زرد بود مثلن. برنامه‌ی ماه رمضون امسال هم همین بود!
ولی خیلی ناراحت شدم! چون از نظر بدنی اذیّت شدم. نمی‌دونم به خاطر این بود که کلّی وقت کوه نرفته بودم یا به
بعضی روزها دلم می‌خواست به جای نویسندگی می‌رفتم سراغ عکاسی یا فیلمبرداری. روزهایی که به ضعف کلمات دربرابر احساساتی که تجربه‌شان می‌کنم پی می‌برم. بعد یک شعری، قصه‌ای، نوشته‌ای می‌بینم که چطور خلق جهان کرده. بعد یادم می‌آید که کلمات می‌توانند آسمان‌ها را کشف کنند. فقط من کم بلدمشان. بعد دوباره عطش خواندن برم می‌دارد. دوباره کتاب‌ها را با عشق بغل می‌زنم. دوباره پناه می‌برم به جهان قصه‌هایشان و دوباره همه چیز طعم بستنی سیب ترش می‌ده
درس خوندن کلا چیز مزخرفیه مخصوصا که از اول اولشم فراری باشی
تا زور بالای سرت نباشه درس نخونی 
تمام امتحانای خردادمو شب امتحانی خوندم 
نمره کلاسی و مستمر اینا حالیم نبود و نیست
میگن دخترا درس خونن و پسرا فراری و تنبل پس این همه دخترایی که دی ماه و شهریور دارن پاس میکنن همشون منم ؟
دقیقا وضع الانم اینه . هیچ اهمیتی به دوران امتحان کلاسی ندادم و شب امتحانی دارم حساب کتاب میکنم سال بعد انتخاب رشته کدوم رشته چرتو قبول میشم
بعد یکم فکر میکنم میگم 
خدمات آموزشی :
بچه ها فقط تا مقطع دبیرستان (متوسطه اول ) این جا درس می خونن . برای ادامه تحصیل باید به روستا های اطراف برن .



کلاس  هایی مثل قرآن ، زبان و . تو  بسیج  تشکیل میشه .


این روستا یه مسجد جامع و دو تا قبرستون داره .




خدمات اداری :

دهیاری ، شورای محل و آتشنشانی داره .




خدمات درمانی :
یه خانه بهداشت داره .
سلام 
من علی ۲۹ سالمه، خیلی جاها خواستگاری رفتم، ظاهرم بد نیست، همه میگن معمولیه، قد بلند هم هستم، اما لاغر اندام، نزدیکه به ۱۷ جا خواستگاری رفتم اما از این ۱۷ جا فقط ۲ نفر به دلم نسبتا نشستن که اون ها هم خانواده هاشون به علت اینکه شغلم شهر دیگه هست میگن نه. 
تو اون شهر با یه دختر آشنا شدم البته اتفاقی از نظر من که به دل نشستن کافیه اما ظاهرش بهتره ، البته شاید چون به دلم نشسته میگم.
سنش ۲۲ ساله، دانشجو هستن اما پوششون خیلی آزاد هست و تو آیدی ت
 ژانر:ترسناک -معمایی -هیجانی
خلاصه
ی رمان:

 پسران بد  سه تا دوست که شدیدا دنبال احضار ارواح هستن
اما اشتباها موجودات دیگه ای رو به سمت خودشون فرا می خونن.این وسط به دلایلی که
توی داستان گفته میشه این موجودات فقط به داروین پیله می کنن،جوری که هر جا 
ادامه مطلب
قبلا گفتم که از روایت‌های غیر واقعی و هالیوودی شده واقعا بدم میاد. روایت‌هایی که روند ماجراها، سرعت تغییرات، هماهنگی آدم‌ها و مسائل، حالت چهره‌ها و حتی آب‌و‌هوا متغیرهایی هستند که بر اساس وهم‌‌ها، تصورات و توقعات هنرمند شکل گرفتند و نسبتی با دنیای واقعی و قوانینش ندارن.یکی از اون متغیرهای دائما تحت اجحاف، معجزه» است. معجزه نه به معنای اصطلاح قرآنیش، به معنای اتفاق خوبی که سریع و کامل روی حالت و زندگیت تاثیر بذاره. به معنای اقدامی، م
جدا از اینکه هیچ وقت تو وبلاگم زیاد فعال نبودم :) ( نه جان من ادعای فعال بودنم بکن! ) — شمایی که نیشتو باز کردی و تو دلت داری به من می خندی ! اره شما ! حواسم بهت هستا. جمع کن لب و لوچه تو :| — ولی خب مهر ماه بود که استارتشو زدم ( الان که چی؟  باید خوشحال باشیم مثلا؟ )
روی صحبتم با کساییه که منو اینجا می خونن یا قبلا می خوندن و حتی شمایی که بعدا میای می خونی :) ( یعنی میخوای بگی هنوز کسی بهت سر میزنه؟ )
اقایی که یواشکی اومدی سر زدی اینجا و فکر کردی من نفهمید
بسیاری از دانش‌آموزا نمی‌تونن و یا حتی نمی‌خوان روزانه ۷ ساعت ۸ ساعت درس بخونن، تعداد زیادی از دانش‌آموزا هم ساعت‌های طولانی ای رو درس می‌خونن،سوال: آیا فقط دسته دوم می‌تونن موفق باشن؟ قطعا نه، دسته اول هم می‌تونن موفق باشن، قطعا اگر راه و روشش رو بدونیم حتی میشه از خیلی از دانش‌آموزای خرخون هم جلو زد حتی با صرف زمان کمتر!
سوال: بر چه اساس همچین ادعایی می‌کنین؟ چون قطعا عاملی که باعث موفقیت در درس و کنکور میشه فقط تایم و زمان مطالعه نی
بسیاری از دانش‌آموزا نمی‌تونن و یا حتی نمی‌خوان روزانه ۷ ساعت ۸ ساعت درس بخونن، تعداد زیادی از دانش‌آموزا هم ساعت‌های طولانی ای رو درس می‌خونن،سوال: آیا فقط دسته دوم می‌تونن موفق باشن؟ قطعا نه، دسته اول هم می‌تونن موفق باشن، قطعا اگر راه و روشش رو بدونیم حتی میشه از خیلی از دانش‌آموزای خرخون هم جلو زد حتی با صرف زمان کمتر!
سوال: بر چه اساس همچین ادعایی می‌کنین؟ چون قطعا عاملی که باعث موفقیت در درس و کنکور میشه فقط تایم و زمان مطالعه نی
این روزا همش ملعون میاد جلوی چشمام!نمی دونم چرا!
و البته بازم این روزا 1001 دلیل دارم که به آدم های دور و برم حسودی کنم!اگه ملعون بود واین چیزارو میدید ثانیه ای درنگ نمی کرد و خودشو می کشید بالا.ولی دریغغغغغغغغغغغغ که اون همه باهاش بودم و این خصلت های عالیش رو فرا نگرفتم!!!
ناهید خانم تبریز قبول شده ولی نم یدونیم چی!
مهسا ت داره دکترا می خونه همون خراب شده مشهور!
رضاز داره دکترا می خونه دقیقا جایی که من الان باید باشم!
فیروز هر روز منو می بینه و عین
برنامه ی من و رفیق مجردیه و پاتوقمون صحن گوهر
شاد . معمولا قبل از این که بشینیم میریم سراغ قفسه ی کتاب ها و از هر کتابی دو تا
بر میداریم . دو تا قرآن دوتا صحیفه دو تا مفاتیح دو تا هم نهج البلاغه . باید دم
دستمون باشه حتما . چون گاهی یه هو هوس می کنیم که با هم فلان دعا رو بخونیم
بلافاصله می ریم سراغش یکی مون بلند می خونه و اون یکی گوش میده . مثلا همین پریشب
رفیق هوس دعای وداع با ماه رمضان کرده بود :| کلا هوسی هستیم ما ! موقع قرآن خوندن
همه رو به قبله ن ما
در تاریکی با خاطرات تجدید شب میکنماز تو میگوید زمانی که از در این خانه بیرون رفتی
از خنده هایت میگویدطوري که نگاهم میکردیدستانتاز بوی تنت میگوید
از من میگوید از من که تو را چگونه شتایش میکردمطوري که تو را در آغوش میگرفتم.
از ما میگویداز صبح هایماناز دعواهایمانطوري که انگار دیروز بود
ولی هم او میداند و هم منتو نیامدی که بروی.!
 
می دونی چیه؟ هیچکی منو دوست نداره ، عزیزم منو دوست نداره ، اگر چشم داشتم می رفتم مدرسه روستا ، همه بچه های روستا اونجا درس می خونن ، غیر من که باید برم مدرسه نابیناها که اونور دنیاست ، معلمون می گه خدا شما نابیناها را بیشتر دوست داره چون نمی بینید ، ولی من گفتم اگر ما رو دوست داشت نابینا نمی کرد تا اونو نبینیم، ولی اون گفت خدا دیدنی نیست ، خدا همه جا هست ، شما می تونید اونو حس کنید ، شما می تونید اونو با دستاتون ببینید ، حالا من همه جا رو می گر
احساس گیر کردن میون انبوهی از راه‌ها رو دارم،
احساس کسی که کلی گزینه برای انتخاب داره، ولی از زیادی اون‌ها گیج میشه و حتی یکی‌ش رو هم نمی‌تونه انخاب بکنه.
این هم گرفتاری بزرگ شدن آدم‌هاست، کودکی ما فقط یک راه داشت، مثل گربه‌ها، کبوترها، مورچه‌ها.
با بزرگ شدن کلی چیز یاد می‌گیریم، کلی جاها رو می‌شناسیم، با یه عالمه آدم آشنا می‌شیم. تازه از یک سنی می‌فهمیم که آدما همه‌ی این راه‌ها رو می‌تونن برن، با همه‌ی آدم‌ها می‌تونن رابطه بگیرن،
مقدمه
کوچیک که بودم فکر می کردم آدمها وقتی بزرگ میشن کلی کتاب می خونن! اما غافل از این که هر چی بزرگ تر شدم، وقتم برای خوندن کتاب هایی که دوست داشتم کمتر شد. شاهدم هم کتابخونه گوشه اتاقمه. 80 درصد کتاب هاش رو وقتی نوجوون بودم خوندم.
چرا اینا رو گفتم؟
واسه اینکه نمایشگاه کتاب تهران شروع شده و این رویداد فرهنگی تو این سالها برای من حکم یه اردوی تفریحی رو داشته. سفر به نمایشگاه با دوستان دانشگاه تو دوره لیسانس، سفر تنهایی، سفر با فامیل، قدم زدن ل
مقدمه
کوچیک که بودم فکر می کردم آدمها وقتی بزرگ میشن کلی کتاب می خونن! اما غافل از این که هر چی بزرگ تر شدم، وقتم برای خودن کتاب هایی که دوست داشتم کمتر شد. شاهدم هم کتابخونه گوشه اتاقمه. 80 درصد کتاب هاش رو وقتی نوجوون بودم خوندم.
چرا اینا رو گفتم؟
واسه اینکه نمایشگاه کتاب تهران شروع شده و این رویداد فرهنگی تو این سالها برای من حکم یه اردوی تفریحی رو داشته. سفر به نمایشگاه با دوستان دانشگاه تو دوره لیسانس، سفر تنهایی، سفر با فامیل، قدم زدن لا
همسایه های قبلی مون رفتند و همسایه های جدید اومدند. 
هر دو همسایه جدید به فاصله یک هفته اسباب کشی کردند. 
هر دو همسایه جدید صاحب خانه هستند یعنی مستاجر نیستند!!! 
هر دو همسایه جدید از وقتی اومدند مخل آسایش و ارامش اپارتمان ما هستند!! 
هر دو همسایه جدید خیلی رو اعصابن! 
داستان از این قراره که:
ساختمون ما تا قبل اومدن این دو خانواده بسیاااااااااااااااااااااار اروم بود اونقد اروم که فقط از چراغ روشن و خاموش ساختمون میشد فهمید کسی خونه هست یا نه! 
مدت زیادیه که اینورا نیومدم. بارها شد که اومدم چیزی بنویسم و جلوی خودم روگرفتم. نخواستم بیام از وضع موجود و ناراحتی ها و قیمت دلار ناله کنم. به نظرم غر زدن یا گلایه کردن دردی از ما دوا نمی کنه. فکر کردم بد کردن حال همدیگه فقط ناامیدتر و منفعل ترمون می کنه. راه حل به نظرم اینه که آینده رو از خودمون نگیریم و امید داشته باشیم. هم ما هم ملت های دیگه خیلی وقت ها تو سختی و جنگ و ناراحتی و اتفاقات بد بودن ولی دنیا هیچوقت تموم نشده. گاهی مردم کشورها تونست
دارم یه سریال کره‌ای می‌بینم، اولین سریالی که تلویزیون نشونش نداده و خودم دارم می‌بینمش. 
از دیدنش یه حس عجیبی دارم، چون واقعا داره آزارم می‌ده، کار از مثلث عشقی گذشته تو این سریال، تبدیل شده به یه چندضلعی عشقی که تعداد اضلاعش از دستم در رفته. و چیز دیگه‌ای که اذیتم می‌کنه، اینه که حس می‌کنم اثر ارزشمندی نیست، اما خب درگیر داستانش شدم و باید بفهمم ته‌ش چی می‌شه.
این همه رو گفتم که به چی برسم؟
داشتم به این فکر می‌کردم چی شده که چند سالیه
❓من کتاب‌های پائولو کوئلیو رو خریداری کردم چکارشون کنم؟ بخونم؟
✅  پائولو کوئلیوی برزیلی اسلام رو دینی شایسته احترام می دونه و گفته: "در اسلام چیزهایی یافتم که در دیگر ادیان آسمانی ندیدم". اما به هر حال آثارِ ایشون اشکالاتِ فاحشی داره. دلیلِ اقبالِ جوانان به کتاب های ایشون اینه که قالبِ نوشتاریِ پائولو کوئلیوی "رمان" هست. مثلا کتابِ "کیمیاگر" ایشون پر فروش ترین کتابِ سالِ ایران شد!!!
⛔️ پائولو که به گفته خودش آدمى افراطى است و هیچ وقت میانه
3 سال قبل بود، من روی صندلی مرکز مشاوره دانشگاه روبروی دکتر مشاور نشسته بودم و طبق معمول اضطراب داشتم؛ این بار ولی برای من قضیه بغرنج‌تر از قبل بود. سال چهارم کارشناسی بودم و با احتساب وضعیت نمراتم احتمال داشت طول دوران تحصیلم از 9 ترم به 10 ترم برسه. حالا چطور به بابا و مامان می‌گفتم؟ قبلا که فکر می‌کردن 9 ترمه می‌شم به اندازه کافی سرزنشم می‌کردن، حالا که یه ترم دیگه هم اضافه شده. هم‌اتاقی‌هام همه داشتن فارغ‌التحصیل می‌شدن و من این دو سال
خواستم بنویسم گاهی مسئول خشم دیگران خودمان هستیم. وقتی تصمیم نادرست می گیریم. وقتی دیگران را یک جایی، یک طوري وادار می کنیم کاری را بکنند که ما می خواهیم، یک جایی، یک طوري روی سرمان خالی می کنند همه زجرهایی را که کشیدند. ممکن است فقط یک سوزن زده باشیم ولی ناگهان طوفانی از باد، از بادکنک دل دیگران خارج شود.
۱: الآن که دارم اینو مینویسم ساعت ۱۹:۱۲، نشستم تو ایستگاه اتوبوس و منتظرم. الیوت اسمیت داره تو گوشم می‌خونه ”آیل کیس یو اگین، بیتوین ده بارز”. یه جور حس رهایی داره آهنگش انگار. بهم حس پرواز می‌ده. یه‌جوری که انگار اگه هرلحظه چشمامو ببندم ممکنه یهو پرواز کنم و دور شم از همه‌جا. برسم به ناکجا. هیچ‌جا. می‌ترسم. چشمامو نمی‌بندم. ادامه می‌دم به بودنم توی این ایستگاه اتوبوس کوفتی، به جای پرواز.
۲: امروز رفتم جلسه نقد داستان کوتاه دوشیزه» از ی
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ دیجی استور اسلام یار shopdroid ایکورد مانا ثبت علامت تجاری ، ثبت لوگو ، ثبت برند آثار ادبی مهشید مردمی دانلود رایگان قالب بلاگ بیان بلاگ اسکای میهن بلاگ بلاگفا دکتر فرزانه فروزان فر