نتایج جستجو برای عبارت :

دلم یکیو میخواد ک اصلا فکرم نیست روزا تو فکرمه شبا چشمم خیس

با سلام خدمت دوستان
پسری هستم بیست و خورده ای سالمه. تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم فکرم پیش درس و ساختن آینده و زندگیم بوده. اصلا اهل دختر بازی نبودم و نيستم. همه بنده رو به سر به زیری میشناسن. اما چند وقتیه مشکلی که پیدا کردم دقیقا برعکس باورها و عقایدم شده.
مثلا قبلا اصلا به دخترها نگاه نمیکردم، چون هیز بودن رو دوست نداشتم. اما الان یه دختر که میبینم آب از لب و لوچم آویزون میشه. قبلا با صیغه و رابطه نامشروع مخالف بودم. اما الان تو فکرمه بر
بعضی روزا اونجوری ک تو نیخوای پیش نمیره
بعضی روزا عجیب سردرگم میشی
گیج میشی
نمیدونی درست چیه غلط چیه
هر کاری میکنی انگار یه حرکت اضافه زدی که چیزی جز پشیمونی نداره برات
بعضی روزا چهره ی قشنگی ندارن
اومدن که حالتو بد کنن
چند روزی میشه که تو این بعضی روزام
سلام رفقای جان
آقا من شرمنده تک تکتکونم که نگرانتون کردم بذارید دستتونا ببوسم منو ببخشید واقعا روم سیاه
باورتون میشه شرایط جوری شده بود من اصلا یادم رفته بود وبلاگ دارم چند روز قبل نمیدونم چی شد یاد اینجا افتادم اصلا آدرس وبلاگ و نام کاربری و همه چی یادم رفته بود
چیا به من گذشت مهم نيست ولی واقعا از معجزات خداست که من زندم دخترم زندس و حالمون خوبه
فقط از یادگار اون روزای سخت دوتا قرص لوزار25و هیدروکلروتیازید50با من موند +استرسی که اصلا دست خو
خدای مهربونم 
مرسی که تو اون روزای سخت تنهام نذاشتی
خودت میدونی که چقدر دلم آشوبه چقدر تنهام و چقدر میترسم و اضطراب دارم
تو پناهم باش
تو دستم باش چشمم باش مغزم باش زبانم باش قلبم باش فکرم باش
خدای مهربونم چشم امیدوم فقط و فقط و فقط خودت هستی و لاغیر
روزایی که من قراره فقط پیگیرت باشم اصلا خوب نيست.
بدیش اینه با تو حرف میزنم حالم عالی میشه و حرف نزنم اصلا خوب نيستم.
روزای خوبی نيست اینکه حتی اتفاقی که افتاده برات مهم نيست.
من با تو خوبم با تو شادم ناراحت نيستم که پیگیرتم. ناراحت اینم که مزاحمت باشم اذیتت کنم. بازم نگران توام.
اینا نشون میده عاشقتم اما عشق ی طرفه ارزش نداره.
وسط تصحیح برگه ها یاد یه چیزی افتادم.
توی اون دانشگاه لعنتی چند روز بودن که به سختی حتی نفسم بالا میومد.
این اصلا به معنی ناشکری نیس فقط یادم افتاده و میخوام اینجا تعریفش کنم تا تخیله روحی و روانی بشم.
یکیش اون روزی بود که میم من رو کنار ایستگاه های اتوبوس دید و بدو بدو گفت ميخواد بره و من خیلی بهم برخورد چون اون موقعیت رو من براش جور کرده بودم و داشت میشد و من اون روزا این چیزا برام وحشتناک مهم بود. الانم هست ولی نه به تلخی اون موقع. خیلی ناراحت
خب خب 
یادتونه میگفتم دلم برا رضوان تنگ شده و ازین خزعبلات 
الان کاملا بیخیالش شدم و اصلا دلم دیگه براش تنگ نيست و راستش به یه ورم ـه 
عاغا ناموسا من یه زمانی فک میکردم اصلا نمیتونم از دوستام بگذرم 
حتی اگه ناراحتم کنن 
ولی اینجوری نبوده 
نه تنها میتونم از خیرشون بگذرم 
بلکه حتی دلم هم براشون تنگ نمیشه :| نات ایون عه لیتل بیت 
اینجوری نمیشه گفت که من خیلی بیشور و بی احساسم اتفاقا خیلیم نرمالم هرکسی وقتی یکی ناراحتش میکنه و اون دوستی تموم
دیشب بعد نوشتن پست قبلیم تو اتاقم بودم یهو یاد این افتادم که نصف شبا بابام میومد برق اتاقمو خاموش میکرد. یه حس عجیبی بود انگار میدونم که بابام دیگه خومون نيست ولی ذهنم فراموش می کنه گاهی منتظر اینه که بابام بیاد برقو خاموش کنه.
جدیدا تو فکرمه همه فیلمای عاشقانه رو تحریم کنم ولی واقعا نمی شه دنیا اونجوری خوشگل تره. ولی عشق فقط مال دنیای دختراس.شاید خیلی مطلق میگم اما نمیدونم. . نه به خاطر جدایی والدینم خودم به این نتیجه رسیدم. واقعا نمیدونم. د
  
   
دیروز رفته بودم توو فکر که به اون شرکتی که چند وقت پیش بهم زنگ زدن بهم و نرفتم، زنگ بزنم ببینم نیرو گرفتن یا نه ؟
امروز مصمم تر شدم :|
رفتم براشون رزومه فرستادم.
توو فکرم که تاریخ قرارداد یکماهه با این شرکته تموم شد، بگم دیگه نمیام!
اصلا اون چیزی که گفته بودن و فکر میکردن نيست.
  
  
  
روزایی که میرم عکاسی اصلا نمیتونم کاری کنم بعدش اینقدر که فکرم درگیر میشه تمرکزم روی عکسام میره نه کارای دیگه. دوباره عکسامو نگاه میکردم دیدم عکسام تکی نگاه بشه چیزی نيست ولی اگه باهم نگاه بشه چیزه باحالی میشه. یعنی میدونم کلا تک عکس معنا نداره ولی خب توی این کلی گفتم عکسامو خودم دوست دارم. فکر کنم اولین باره راحت میرم راه میرم عکس میگیرم و در به در نگاهم پی گربه هاست. دلم ميخواد براشون غذاهم بگیرم بدم بعد عکسم بهشون بدم :دی. خدا این خوشیارو ا
تو را می خواهم و دانم که هرگز  به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت  از این زندان خاموش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد  دگر از بهر پروازم نفس نيست ز پشت میله ها هر ص
یک. این کاری که الان دارم می‌کنم، ایده‌ش رو از میلاد برداشتم. نوشته‌های چندبندی! نوشتن رو برام اسون می‌کنه.
دو. الان خوشحالم چون وقتی بیان رو باز کردم دو چیز خوشحال کننده دیدم. اومده بودم که به قول خودش پست آخر سالش رو بخونم ولی خوب ننوشته بود هنوز، از این که بگذریم یه پیام خوشحال کننده داشتم. و البته میلاد پست گذاشته بود اونو خوندم.
سه. میلاد رو خیلی دوست دارم، آدم فوق العاده‌ای هست به نظرم. امیدوارم که این پست رو نبینه :)
چهار. از اینکه این ر
دلم ارامش خونه بابابزرگ رو ميخواد تو این بارونای دلبر زمستون
که بشینم توی مهمون خونه، رو به حیاط کتاب بخونم و چایی هل دار بخورم
دلم یه سری فیلم خوب ميخواد با یه دوست خوب که بشینیم باهم ببینیم
دلم یه  پیاده روی طولانی ميخواد که از خنده نتونیم روی پاهامون بمونیم
دلم برای خودم میسوزه وقتی چیزایی که میخوام اینقدر دم دستی ان اما دورن
دور تر از امید که این روزا نيست و نابود شده پس ذهنم 
فقط خدا میدونه چند بار تا حالا گفتیم مهم نيست و بعدش زدیم زیر گریه 
پس فردا یک سال از شروع زندگیمون میگذره 
این یکسالی که گذشت روزای سخت کم نداشت . روزایی که شبا از استرس خوابم نمیبرد و ساعتها گریه میکردم 
روزایی که هیچ امیدی به آینده نمونده بود برام 
حالا هم روزام پر از استرسن . پر از سردرگمی 
هر روز پر از اتفاقاتیه که ميخواد بهم بفهمونه اشتباه کردم 
هر روز آدمایی جلوی چشمم رژه میرن که برد کردن تو بازی زندگیشون 
من اما نمیدونم اشتباه کردم
 من آدمِ دلتَنگی هستم، ازون دلتنگا که یادشون نمیره آدمارو، ازونا که لیستِ مخاطبین گوشیشون پٌر از شمارَست، شماره ی آدمایی که شاید یه بار اتفاقی دیدمشونو دیگه هرگز تکرار نشدن .
 من آدمِ دلتنگی هستم، من حتی دلم واسه اون راننده ی پیر که پارسال بِهِم زردآلو داد تنگ شده یا اون خانومه که روزِ درختکاری تو پارک باهم درباره ی محیط زیست حرف زدیم حتی واسه اون دختره که ازم بدش میومد و همیشه پشت سرم حرف میزد !
 من آدمِ دلتنگی هستم و دلتَنگیام یه روزا او
انگشتم را تا بندِ دوم فشار میدهم درون چشمم و بعد محتویاتش را بیرون میکشم و درونش خودم را میبینم. 
در میانِ انبوهی از انسانهای هاج واجِ نگاه آلودِ به این سو و آن سو، که نمیدانم در بین آنها چه میکنم؟ 
سفید پوشیده ام و ریش های ژولیده ام تا زیر چشمم به گستردگیِ خود مینازد و آرامش را از من ربوده ست.
خواب میبینم در میان سِیلی آدمِ بی سر و ته در حال غرق شدنم. در میان بی سر و تهیِ خودم دست و پا میزنم و به درون کشیده میشوم.
خواب میبینم در میان توطئه ای بی ن
انگشتم را تا بندِ دوم فشار میدهم درون چشمم و بعد محتویاتش را بیرون میکشم و درونش خودم را میبینم. 
در میانِ انبوهی از انسانهای هاج واجِ نگاه آلودِ به این سو و آن سو، که نمیدانم در بین آنها چه میکنم؟ 
سفید پوشیده ام و ریش های ژولیده ام تا زیر چشمم به گستردگیِ خود مینازد و آرامش را از من ربوده ست.
خواب میبینم در میان سِیلی آدمِ بی سر و ته در حال غرق شدنم. در میان بی سر و تهیِ خودم دست و پا میزنم و به درون کشیده میشوم.
خواب میبینم در میان توطئه ای بی ن
این روزها کم‌حرف تر و درون‌گرا تر شدم. نه بخاطر اینکه اتفاق و احساسات خاصی در زندگیم نداشته باشم، بلکه اینقدر اتفاقات عجیب و جدیدن و احساساتم رو نمیشناسم که اصلا نمیدونم چطوری راجع بهشون حرف بزنم. فقط خواب‌های پراکنده میبینم. اون ملیکایی که همیشه نوشتن براش خیلی راحت بود الان جونش در میاد که بنویسه. چت کنه. اصلا نمیدونه چشه. ملیکا الان دوست داره هی آدم هارو ببینه. باهاشون بشینه حرف بزنه ساعت ها. ملیکا میترسه از ندیدن کسایی که دوستشون داره ب
حالم خوبه مخصوصا وقتی درگیر کاری هستم
از بیکاری متنفرم
ولی گاهی اوقات نمیشه کاری کرد
فقط میشه تلوزیون نگاه کرد 
یا نشست پای کامپیوتر و وبگردی کرد
یا روزا رو شمرد که کی تموم میشه 
جالبه نه.!!!
روزا رو میشمریم که کی تموم میشه 
یا کی عید میشه 
یا کی تعطیله
یا کی بازنشسته میشیم
اگه قرار باشه همه چیو حساب کنیم دیگه وقتی لذت بردن نمیمونه
منم از شمردن و حساب کردن متنفرم
به همین سادگی.
امروز یه خورده از صبح تنبلم. الانم که دارم خمیازه میکشم اما نمیخوام بخوابم. اقا من تصکیم گرفتم کتاب اس زد رو فعلا نخونم. اصلا نمیفهممش نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم برام سخت میاد. شاید باید بزرگتر بشم ذهنم اماده بشه براش. نمیتونم بگم برام چجوریه. فقط میدونم مثل بقیه کتابا نبود. 
نمیدونم هنوز کتاب جدید چی بخونم. دیگه برای کنکور فلسفه هیچ کتاب منبعی رو ندارم باید برم بخرم. نماییشگاه کتابم که افتاد چهار اردیبهشت زودتر از سالهای پیش. 
وقتی یه ک
یه حال غریبیه وقتی به این فکر میکنم که من اولین یا آخرین آدمی نيستم که درد میکشم، اینکه دردم نسبت به دردهایی که دیگران تحمل میکنن اصلا بزرگ نيست، اینکه هیچ ضمانتی داده نشده که من بتونم تا آخر عمرم راه برم، اینکه خیلیا تو این دنیا هرگز راه رفتن رو تجربه نمیکنن، یا دیدن، شنیدن، زندگی بدون درد راحت.
فک کردن به اینکه خیلی از آدما معلولن برام تازگی داره! انگار همیشه فک میکردم اونا چیزی جز ما هستن! انگار همیشه وحشت کردم از فکر اینکه آدمی بتونه انق
میدونی چی شد که ترسیدم؟داشتم برمیگشتم اتاق که به سرم زد برم پشت بوم و افتاب بگیرم!
اره دقیقا 2 بعد از ظهر زیر همچین تابشی
یهو فکرم رفت به سال دیگه . 1399 یا 2020! من وااااااقعا نمیدونم سال دیگه همچین روزی کجام!! چیکار میکنم و .
این برهه از زندگیم دقیقا همینقدر نامشخصه 
حتی مثل کنکوری بودن هم نيست.فراتره. این ترسناک نيست؟
چیزای ترسناک هم که هیجان انگیزن!
ببین! واقعا نمیدونما ! اصلا نمیتونم حدس بزنم حتی :|
nothing else to say
دست به یک اقدام ان.ق.لابی زدم. یه حرکت ناگهانی
در همین راستا امسال سال اقدام و عمل رو به جلو خواهد بود!
خودمم موندم
در حال رو انداختن به یکی از دوستام هستم در راستای همون موضوعی که خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده
حرکتم ریسکی بود میدونم
اما خب این دوستم رو من اصلا نمیبینم
تازه اون موقعا خودش بهم این پیشنهاد رو داده بود
من فقط میخوام یادآوری کرده باشم
از خودم انتظار نداشتم
استرس دارم که کارم درسته یا نه
اما خب توکل بر خدا
خدایا به تو توکل کردم
اگر خو
دلم میخواس هر آدمی یه کیبوردی داش، تا هروقت دلم خواس، برم بشینم پشتش و هرچی تو فکرمه رو ، تق تق تق ، براش تایپ کنم و بعدم پاشم برم. راستش برای من هیچ کاری سخت تر از این نيست که بخوام، بلند بلند، با صدام فکر کنم و یکی بخواد با گوشاش اونارو بشنوه. حرفای من وقتی پُر میشن ، سُر میخورن میان نوک انگشتام و گاهی که فکر میکنم سر انگشتام ورم کرده، اونارو تو آستینام قایم میکنم . برای همین هم هس که همیشه آستینام یا دکمه دارن یا چند لایه تا خوردن .
این روزا بیشتر از هر وقت دیگ ای دلم گرفته . 
این روزا بیشتر از هر وقت دیگ ای داره دعوامون میشه 
باهم بحث میکنیم 
از هم دلخور میشیم 
میترسم . 
از این روزا و نتیجه بعدش میترسم . 
از سرد شدنمون میترسم . 
از دلی ک هر روز بیشتر از روز قبل داره ازم‌میشکنه و خورد میشه میترسم 
دلم میخاد تنها باشم . برای یه مدت طولانی .
برم جایی ک هیچکس نباشه 
جایی ک فقط خودم باشم و تنهاییامو دردام 
جایی ک هیچکس ندونه کجاس
جایی ک فک کنم چون نمیدونه کجام نمیاد پیشم نه
حالم بد میشه وقتی به قضاوت هایی که شدم فکر میکنم
شاید ماله ۳ یا ۴ سال پیش باشه ولی گاهی که حتی فکرم بهش میکنم انگار همین الان اتفاق افتاده.
من تو زندگیم حق رفاقتو ادا کردم ولی یه سری اصلا بلدش نیسن یا بهتر بگم ماله این حرفا نیسن .
ولی خدا فقط خودت 
خودتو عشقه اوس کریم
**فردا یه خبر خوش بده لطفا**
شب بخیر
بامداد ۷ اردیبهشت ۹۸
زندگیِ ما مثل طبیعت می مونه
چهار فصل داره
بعضی روزا بهاری هستن، همش خبرهای خوب، هم سرحالی هم موفق
گاهی پاییزی و زمستانی میشن، خبرهای خوب کم میشه و سرمای شدیدی به زندگیت حاکم(تو این روزا فقط مواظب باش خودت رو نبازی)
گاهی تابستانی، با اینکه داغ و سوزانه ولی خوشحالیم و شاد
7
کاش این روزا زود تموم بشه. کاش بشه فراموش کرد.
فقط دلم ميخواد بدونم اون چه حالیه؟؟
راحت تونسته فراموشم کنه یا نه؟؟
ولی فکر کنم اون راحت تر از من با این قضیه کنار بیاد. 
اون حداقل تنها نيست. اما من چی؟!. (بغض)

امروز جشن گرفته بودیم بدون مامان، بابا. ولی زیاد خوش نگذشت بهم.
کاش یکی بود باهاش حرف میزدم.
این روزا جدی جدی دارم دنیای واقعی میبینم ! 
+ چرا نقاب ها تون دارید دونه دونه برمیدارید ؟ لطفا برندارید ! من واقعا تحمل مواجه شدن با واقعیت ها رو ندارم ! لطفا نقاب ها یتون دوبار بزارید 
+ از این به بعد می خوام برای یه سری آدم ناشناس باشم برای همیشه 
چرا، آخه چرا همیشه باید اینجوری شه؟ چرا همیشه همه چیرو خراب می کنه؟ چرا نمیذاره آروم بگیرم یه کم؟ 
دلم ميخواد همین الان برم بیرون از این خونه.
ولی بازم دهنم بسته شدباز زبونم بند اومد.باز سوار ماشینش شدم باز فقط بغضم و نگه داشتم باز بهش قول دادم به حرفاش  فک کنم.
به حرفایی که.تنم میلرزه وقتی یادم میاد.
چقد خوشحال شدم وقتی بیدار شدم دیدم خونه ستمنه احمق.چقد ذوق کردم.گفتم چقد به فکرمه.می خواد بیشتر با هم باشیم.ولی بعدش منو برد اون.مدرس
× یه چیز بگم؟ تو رو خدا اینقدر ندویید، به خدا استرس گرفتم، شادی خوبه، این حس تازه شدن خوبه، ولی این دوییدن‌ها داره واقعا من یک نفر رو اذیت می‌کنه، باید لذت ببریم، مثلا هر روزی که من دارم از کار برمی‌گردم وقتی به درختا نگاه می‌کنم کیف می‌کنم، زمین رو دیدن فرش سفید و آبی و سبز و زردش چقدررررر قشنگه؟ اصلا دیدین شمشادایی که تو بلوارا هست همشون جوونه زدن؟ شما بنفشه‌ها و پامچالا رو دیدین؟ صدای پرنده‌ها رو شنیدین؟ تو همین تهرون! الان نیاید بگید
نمی دونم چه حکمتی هست ولی این حجم از نافرمانی خدا اونم تو این مملکتی که افتخار نوکری حضرت ولیعصر رو داره ظلم بزرگی هست به هر دری که وارد بشم هزاران سال حرف داره 
از خلاصه این حرفای علی اصغر درونم به این میرسم که حد اقل تو خونه قاضی باید گردو ها حساب و کتاب داشته باشه آخه حکم خدا که وابسته به حرف چهار تا حروم خور اهل گناه اونور آبی نيست 
با خودم میگم نکنه به خاطر دست کم گرفتن حکم خدا علما مون چوب بخورن؟
ما که مثل همیشه علی اصغر رو با یه جوک سرگرمش
سلام به قشنگترین بهانه ای من   اخرین روز اذر وشب یلداست امشب به نیت  اون روزا زدم فالی برات  حافظ هم مثل همون روزا مژده رسیدن داد مژده ای دل که مسیحا نفسی میاد زانفاس خوشش بوی کسی میاد  چقد دلم واسه این شعر تنگ شده (واسه سفرهای که دیگه نمیریم.               عکس های که قسمت نمیشه که بگیریم          واسه هر یقینی که تاوانش شک نيست              واسه خاطرهای که مشترک نيست                     واسه وقتی که هر دو بی اعتباریم           تماشاچی غیر
حتی خوابیدنم سخت شده . نمیدونم دیشب سر چی از خواب پریدم ، یک ثانیه هنگ بودم فقط دیدم دستم داره میلرزه . حتی تو اون لحظم گفتم ای خدا چرا نخوابیدم چرا من بیدارم ، یعنی اینقدر پریشون که نتونی تشخیص بدی بابا قبلش توعه لعنتی خواب بودی اما پریشون حال خوابیدی . میدونم میگذرعه همه چی اما همین گذشتن همین لحظه ها جون منو درمیاره . قوی بودن سخته من اصلا نمیخوام دیگه قوی باشم . حالم از هرچی قوی بودن بهم میخوره . دلم ميخواد هرجور میخوام رفتار کنم ، دلم میخ
دلبر این روزا یکم بیشتر دلشوره دارم
 یکم بیشتر نگرانم این روزا هوا بس ناجوانمردونه سرد است
 تو یکم بیشتر مراقب خودت باش 
اون لباس خوشگلای بافتنیتو از طاقچه در بیار 
راستی مراقب دستکشات باش روی صندلی پارک دیوونه خونه جاشون نذاری اون انگشتای ظریف و کشیدت یخ نزنن 
دلبر این روزا که دوری ،دستام بس ناجوانمردونه یخ زدن 
چایی دم میکنم تو لیوان میریزم جوری لیوان و میچسبم که انگار دستای توِ
تو بالکن دو تا صندلی گذاشتم یکی واسه تو یکی واسه خودم 
هی ب
ی تنش گنده ایجاد شده. حس زوال عقاید
در واقع هر اون چیزی که قبلا بعنوان نماد های ایمان و تقوا بود، امروز برام رنگ باخته! 
شدم اون آدمی که ی سری عقاید داره که از بچگی براش دیکته کردن و حالا ی جور دیگه عمل میکنه.
دارم از دین میگم. نشانه های دین برای من نماز و روزه و حجاب بوده. این روزا دیگه این نيست. این روزا خیلی پایبند اینا نيستم. پایبند حجاب، روزه. البته نماز رو دارم برای خودم. 
از اینکه خانواده م بفهمن روزه نمیگیرم می ترسم. به اندازه ی کافی دلیل د
یه چای و بیسکوییت رو نیمکت های دانشگاه امیرکبیر
یه ناهار رو سکوی کتابخونه ی دانشگاه امیرکبیر 
قدم زدن ها و کی از حراست دانشگاه امیرکبیر رد شدن ها 
من اون روزا اصلا تو اون دانشگاه احساس غریبی نمیکردم انگار واقعا دانشگاه من بود و من دانشجوش. 
دلم برای اون روز ها تنگ شده.
امشب روز های اولین رو که جدی ولم کرده بود اومد جلو چشمم.
که شبیه دیوونه ها بودم و اصلا آروم و قرار روحی روانی نداشتم.
یادمه که با علی که بچه های این وبلاگه؛ ساعتها حرف زدیم ساعتها و ساعتها.
خیلی کمکم کرد اونزمان حرف زدن با کسی که جریان رو میدونه و نميخواد دوباره همچی رو براش تعریف کنی.
هرجا هستی موفق باشی
چقدر این روزا بهت احتیاج دارم. تا باهات دوباره دَرد و دل کنم. تا بگم بغلَم میکنی ؟ و تو بگی آره عَزیزم . آروم باش . دیگه گریه نکن. چقدر این روزا جات خالیه و نيستی . هَستی اما انگار نيستی چقدر دلم میخواست دوباره بهت تکیه میکردم و تو بهم میگفتی من همیشه هستم . من همیشه دوستِ توام و ته دلَـم آروم میگرفت که میتونم هَمیشه روت حساب کنم . که همیشه در دسترسی که حواست بهم هست. مثِ اون شبی که میگفتی قول بده قرص نَخوری چقدر دلم ميخواد باز اون حرفایِ قشنگ
هستم ولی خستم:)
عجیب دلم نوشتن ميخواد و عجیب تر دستم به نوشتن نمیره!
فصل دوست داشتنی ام سر رسیده و من همچنان گنگم!
توی عصرای دل انگیز زمستونی دفترم رو باز میکنم و با یک لیوان چای هل دار و خودکارای دوست داشتنیم میشینم سر نوشتن ولی دریغ از یک کلمه!
میدونی حتی رو کتابام هم نمیتونم تمرکز کنم و این برای عشق کتابی مثل من یعنی فاجعه!یعنی یه چیز بی سابقه!میدونی اگه الیور تویست نصفه بمونه یعنی چی؟!
دلم این روزا بیشتر سکوت ميخواد.مثل خود خود زمستون.دلم
بعد از سه روز یه نفس خوندن ساعت یکو نیم امشب تموم شد ریاضی :|
احتمالا الان که دارید میخونید پستو به دلیل دیر گذاشتن پست صبح دوشنبس و من سر جلسم. پس دعام کنید شاید بهم الهام شه همه سوالا سر جلسه D:
خوندیم و بازم نفهمیدیم چرا احتمالو میخونیم :/
پنج نفر سرشونو میندازن پایین میرن تو رستوران تو باید حساب کنی به چند حالت علی و نقی پشت سر هم میرن تو:|
در حالیکه اونا یه بار میرن تو و اصلا بهش فکرم نمیکنن :/ 
امیدوارم سالای بعد یکم از این درس مزخرف کمتر داشته
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ بدنسازی و تناسب اندام مدام بنویس آموزشگاه کنکور راه اندیشه هنر کده آتلیه تخصصی کودک من دانش، کلید موفقیت ناگهانی‌ات دیگ بخار "سکوت من صدای تو"