نتایج جستجو برای عبارت :

خدا جون حق میدم خوبی کردم زیاد

Euforia رو گوش کردم و تماشا کردم و در عکس ها و فن آرت ها غرق شدم و عکسای خوب پیدا کردم و حس بهتری پیدا کردم. باید به هر حال به هر چیزی چنگ انداخت برای ذره ای حتی حس بهتر پیدا کردن. 
Seasaw رو هم تماشا کردم باز :) یونگی دوست داشتنیه :) زياد
میتونم بگم که الآن پیدا کردن یک عکس دوتایی از کوک و شوگا بهم حس خوبي داد! در هر حال اما قشنگ ترین و واقعی ترین هنوز کوکمینه و من دوستشون دارم ^^ 
منتظرم همه بخوابن
درایوامو پاک کردم
گوشیمو ریست کردم
رمم رو هم فرمت زدم
همه که خوابیدن تک تک پیام ميدم. توی دو تا گروه هم پیام ميدم حلالیت می‌گیرم
به آرمان اعتماد دارم. یه کاری رو به اون می‌سپرم
و می‌دونم که انجام میده
امیدوارم توی این دنیا حق ناس‌هام رو ببخشن
ایمان ضعیفی داشتم ولی می‌دونم خدا اونقدر بزرگه که شخصی نکنه، امیدوارم ببخشه
خیلی وقته دورم از بلاگشاید ۳ یا ۴ ساله
شرایط مجبورم کرد دور باشم
حذف شدم حذف کردم
از زندگیِ خیلیا حذف شدم
خیلیارو خودم حذف کردم
خیلی چیزارو خودم حذف کردم
این بلاگم یکی از اون خیلی چیزا بود
قاعدتا نباید ۱۹ و ۲۰ سالگی ادم اینجوری بگذره
نباید غم جای شادیاشو بگیره
ولی گذشت
الان ادمایی رو تو زندگیم دارم که خیلی با ارزشن
ادمایی ک موندن
ادمایی که سعی داشتن لبخندو مهمون لبام کنن
ادمایی که نابن و دوست داشتنی:)
هیچی اونجوری که میخواستم نشد
ولی من هنوزم
3
میدونم این تصمیمی که گرفتم خیلی ، خیلی خیلی (نمی‌دونم چی بگم) .تصمیم یک دفعه ای نبود هزار بار این تصمیم رو گرفته بودم. ولی اینبار عملی کردم خودش هم یک هویی عمل کردم.
یک جوری عمل کردم که اگه از تصمیمم هم بخوام منصرف بشم نمیشه. 
خودم می‌دونم بازی بدی رو شروع کردم ولی خودم و اینطوری دلداری ميدم که این بازی باید یه روزی شروع میشد چه بهتر که زود تر شروع شد.
.
.
.
دلم یک عالمه گریه میخواهد.
جدن که آدم بعضی وقتا شگفت زده میشه از این سیستم پیچیده. اینکه چطور فراموش میکنیم. ده دی نود و هفت اینجا پستی زدم که امروز خوندنش ناراحتم نمیکنه. پنج ماه پیش رمزدار بود و الان فکر کردم باید بمونه. برعکس هزار تا پستی که در مورد اون موضوع از وبلاگم پاک کردم. چه پاییز و زمستونی بود. چه بهاریه که داره میگذره. اون موقع به خودم قول دادم زمان درستش میکنه. زمان درستش نکرد. این ساز و کار شگفت انگیز توی سر من - تو سر همه مون - درستش کرد. و من به قولم عمل کردم. ا
1. دستی به سر و روی طرح آموزش و پرورش کشیدم، فهرست مطالب و جداول و اشکال رو تنظیم کردم، چکیده رو ویرایش کردم. پانویس ها رو اوکی کردم و مجدد ارسالش کردم
2. آلبوم های مهرشاد و علی زند وکیلی و حجت اشرف زاده رو دانلود کردم + بخشی از عکسهای گوشی رو ریختم رو کامپیوتر
3. پاورپوینت برای یکی از درسام آماده کردم.
۹۷ خوب شروع شد!بابرنامه ریزی و امید!اما وسطاش آب و روغن قاطی کردم و آخراشم رفتم تعمیرگاه!
تو ۹۷ خیلی هارو دلم میخواست بغل کنم
مثل جواد
یا پیرمردِ همسایه ی برج
میوه فروش بهمنیار
یا حتی پسرِ خوشتیپ و جنتلمن همسایمون
بغل کنم و فشار بدم
همچین که نفسشون بند بیاد
ولی خب نتوستم
زياد زار زدم و زياد ترتر کردم
زياد حماقت کردم
زياد رویا بافتم
و زياد غصه خوردم و زياد پول ریختم تو جوب
هیچکار خاصی نکردم و هیچ گوهی نشدم
خیلی کارا دلم خواست انجام بدم ولی یا جر
عین ازم ناراحته ؛ چرا؟چون موضوع و اتفاقات گذشته رو زنده کردم و در موردشون صحبت کردم.
بهش حق ميدم
این دست از اتفاقات رو باید دفن کرد ؛ و برای همیشه به فراموشی سپرد.
ولی قلب آتش گرفته و ناراحت از بابت اتفاق رو چیکار کنم؟
قلبم میسوزه
با قلب و روح و مغز و فکرت کنار بیا و بپذیر این اتفاق افتاده و کاری هم نمیشه کرد.
فقط سعی کن تحمل و صبر داشته باشی
تو این ماجرا فهميدم ظرفیت پایینی دارم
روحم آن قدر بزرگ نیست که ببخشم و زندگی کنم
روحم آن قدر کوچک هست که ر
در نگاهت خود به ظاهر مرد کردم
من در درونم آن نباید کرد ، کردم
دانسته بودم بی توبودن مرگ حتمیست
دانستن بی دانشم را سرد کردم
تا در خودم عادت کنم حرفی نگفتم
رفتی و از قلبم خودم را ترد کردم
من همچو زخمی ها پرانم را گشودم
هی ضربه خوردم هی برایت درد کردم
گفتم که آبان می رسی مرداد رد شد
برگان سبزی را که دیدم زرد کردم
با سلام 
بنده بعد اینکه مدرک کارشناشی رو گرفتم بعد اون رفتم چشمم رو عمل کردم تا بیاد خوب بشه زمان طولانی سپری شد، حدود 10 ماه طول کشید که حدودا خوب بشه، بعد از این روال سعی کردم به جمع بندی اون چیز هایی که باهاشون کار کردم بپردازم این کار رو کردم ولی خب اصلا حس و حال واقعی ندارم مدتی انجام ميدم مدتی انجام نميدم چون رشتم نرم افزاره کلا یه رشته فراری هست باید به صورت مداوم کار کرد .
الان روحیم خراب شده، توانایی بسیار خوبي دارم ولی به شدت وقت هدر می
تمام مدتی که داشتم شام می‌پختم به حرفای علیرضا فکر می‌کردم.
سرشب زنگ زدم به همسرم و آنتن نداشت زنگ زدم به علیرضا گفت عمو رفته مسجد، بازار خراب شده خیلی توی فکر بود زن عمو. گوشی رو که قطع کردم غم توی دلم اومد بهش حق ميدم که توی فکر بره چون من بیشتر از هر کسی دیگه ای میدونم وضع مالیمون چه خبره. بلندشدم شام بپزم چندتا سیب زمینی رو رنده کردم تا کوکوی سیب زمینی درست کنم دوباره یادش افتادم که ناراحته، یکم زعفرون دم کرده از مهمونی مونده بود ریختم توی
بالاخره یک‌ روز رسید ک حس کردم کار از حرف زدن گذشته
کار از تصمیمات جدید گرفتن گذشته
یک روز رسید ک حس کردم تمام درد و دل کردن های سربسته ام ب بن بست رسیده اند!
حس کردم دیگر هیچ کاری از دست من بر نمی آید!
یک روز حس کردم‌ اشک های بی صدای شبانه‌بیشتر از اینکه آرامم کنند آزارم می دهند
روزی ک نیاز داشتم فریاد بزنم اما نمیشد
جیغ بزنم آنقدر ک گلویم زخم شود اما نمیتوانستم
یک روز رسید ک فهميدم حالا فقط باید گریه کنم
فهميدم برخلاف همیشه باید در جمع گریه ک
شهروز انزلچی بود

بخاطر همین حس خوبي بهش نداشتم
سر کلاس ها دیر میومد

همیشه هم ته کلاس مینشست ،ازکنارمم که رد میشد بوی سیگارش سرمو میبرد.
و.
تو امتحان آخر ترم ،تو یک سالن بزرگ که 300 نفر جا میشدن ،از شانس بد، جاش بغل دستم افتاد:|
اعصابم خورد شد تو دلم گفتم :حتما تقلبم میخواد:((
اصلا نگاش نکردم رومم به سمت چپم کردم که چشم تو چشم نشیم.
آخرای امتحان یک باری صدام کرد اما جواب ندادم.
برای بار دوم که صدام کرد ،تو دلم گفتم حالا فوقش یک سوال نشونش ميدم
تا ن
بسم الله الرحمن الرحیم./
برنامه تلگرام ام را پاک کردم ، اپلیکیشن غرفه ام در سایت با سلام را پاک کردم ، عکس همه ی عروسک ها را از پیج اینستاگرامم پاک کردم ! آیدی و پروفایل پیج را هم عوض کردم ! حتی نیمی از دلم را هم پاک کردم . فردا روزی دیگر است ، طرحی زیباتر بر صفحه ی دلم خواهم کشید .
دانلود آهنگ بنیامین محیا به نام قول ميدم
دانلود آهنگ بنیامین محیا قول ميدم
قول ميدم جای من پر میشه ، بعده یه چند روزی
خودت تو آتیشی که بپاکردی قول ميدم میسوزی
قول ميدم حالا که میری ، جاتو به هیشکی ندم
میم مالکیت بعده اسمو ، به هیشکی نگم
هی به خودم قول ميدم
ولی تقصیر من نی خاطرات منو هل میدن
به سمت تو ، ولی محکم تر بهم دست میده
حس نداشتنت هرچی من دست بهش شل ميدم
هی بخودم قول ميدم
ولی باز تو خلوتم من به عکسا گل ميدم
تو رفتی ولی من دیوونه رو ببین
وقت
نتیجه اینکه اگر جمعشون بکنی اون دوتای اول خنثی میشن ولی مورد اخر میمونهو وقتی از کسی عصبانی باشم ترجیح ميدم ازش دور باشم.تا ب خودم فرصت بدم این خزعبلاتی که گفتی فراموش کنم آروم شم و در آرامش فکر کنم که مرض داری ومریم آزاری و هزارتا توجیه دیگه.پس این فرصتو ب خودم ميدم - الان قاطی کردم؟ - دقیقا درسته
من زمستان را زياد دوست ندارم اما دو زمستان گذشته، برایم درخشان بودند.زمستان ۹۵ به خاطر روزهای آخر پایان نامه و دفاعی که خیلی چسبید.
زمستان ۹۶ به خاطر شرایط کاری خوبي که داشتم و درآمد خوبي که کسب کردم.
اما زمستان ۹۷ انگار قصد دارد جبران کند!
داشتم به روزهای خوب زندگی‌ام فکر می‌کردم. جز این دو برهه، سالهاست از اتفاقی ذوق زده نشده ام. زندگی بدی ندارم. خداا را شکر. اما فکر می‌کنم لایق شادی‌های عمیق تر و مخصوصا طولانی‌تری باشم. واقعا هستم.
این پ
من زمستان را زياد دوست ندارم اما دو زمستان گذشته، برایم درخشان بودند.زمستان ۹۵ به خاطر روزهای آخر پایان نامه و دفاعی که خیلی چسبید.
زمستان ۹۶ به خاطر شرایط کاری خوبي که داشتم و درآمد خوبي که کسب کردم.
اما زمستان ۹۷ انگار قصد دارد جبران کند!
داشتم به روزهای خوب زندگی‌ام فکر می‌کردم. جز این دو برهه، سالهاست از اتفاقی ذوق زده نشده ام. زندگی بدی ندارم. خدایا را شکر. اما فکر می‌کنم لایق شادی‌های عمیق تر و مخصوصا طولانی‌تری باشم. واقعا هستم.
این
ساعت 10 صبح بیدار شدم رفتم آشپزخونه مرغ رو از فریزر درآوردم گذاشتم یه گوشه تا یخش آب بشه بعدش رفتم لباسایی که خشک شده بود رو از رو بند برداشتم بعدش هم دست و صورتمو شستم و رفتم بساط ناهار رو آماده کردم و حین اینکه پیاز ها داشت سرخ میشد و یخ مرغ ها آب، منم نشستم صبحونه خوردم و بعدش مرغارو هم سرخ کردم و خورشت رو بار گذاشتم برنج رو شستم و روغن و نمکشو اضافه کردم گذاشتم یه گوشه بعدش هویج هارو گذاشتم بپزه و وقتی همه اینا انجام شد شعله همه شونو کم کردم و
الان تو راه آهنیم، داریم برمیگردیم، خسته و ناراحتم،دلم نمیخواد.
الان تو سالن داره سلام مخصوص آقا پخش میشه.
اقا من رو زود زود دوباره دعوت کن.
آخیش خدا رو شکر که نتونستم ببینمت دیگه ،خداروشکر واقعا♡ همینطوری فکر تک تک ون از سرم بپره ایشالا.♡
آقا ازت ممنونم. هیچ وقت یادم نمی ره که تو صحن آزادی دعا کردم دلم ترم شه و جلوی پات گریه کنم و چند دقیقه بعدش از در ورودی تشرف به حرم صحن آزادی اومدم از دور وایستادم نگات کردم ،همینجوری نگات کردم تا گریه ک
اومدیم آمادای خانوادگی اینبار. علی دو بار غذا درست کرد و تمام ظرف هاشم شست. امشب سر شام ک الویه درست کرده بود. یواش بهم گفت: ببین من اینجور مهربونی و روست داشتنمو نشون ميدم
گفتم ممنون
واقعا ممنون ازش
عجب جاده ی سنگلاخیست.
امشب تی وی الکی روشن بود اصلا نفهميدم چی داره نشون میده ولی ی چیزی شنیدم ی آقایی میگفت
حس خوب آمدنی ست نه آوردنی.
من تقلا کردم برای آوردن بعضی حس ها
یجورایی من همیشه فکر میکردم اینکه ی حس خوبي باشه یا نه ب خود آدم بستگی داره. ی
سلام
دیروز قکر میکردم چقدر موضوع دارم که دربارشون بنویسم.
اصلا مدتهای مدیدی هست که وعده ميدم به خودم یا حتی اینجا مینویسم که درباره ی فلان موضوع خواهم نوشت اما
اما هیچی.
حتی دیروز داشتم متن مورد نظرم رو توی ذهنم مرتب و ویرایش میکردم اما.
یهو توی همون دستم select all  کردم و  دکمه ی  delete  رو زدم و تمام.
بعد فکر کردم، خب چرا؟؟؟
چرا نمینویسی؟
اول گفتم حوصله ندارم!
بعد گفتم مخاطب ندارم!
بعدش گفتم بهانه و انگیزه ندارم!
و فکر کردم که در گذشته هم همه
درجمکران ازبهرمولا گریه کردم/برغربت و دوری زآقا گریه کردم/حضرت امیدآفرینش درجهان است/برکربلا وداغ زهرا گریه کردم/گفتند می آید ولی الله اعظم/برشیعیان مظلوم دنیاگریه کردم/آهنگ قلب ماهمیشه هست مهدی/دردفراقش داغ دلها گریه کردم/دشمن سراسرظلمهایش شد فراوان/درگوشه ای بانها گریه کردم/آخربه پایان کی رسد درد فراقش/برمهدی وقرآن وطاها گریه کردم/باآن ظهورش شادمان عالم بگردد/بهرفرج من تابه فردا گریه کردم/
من امروز یه بار دیگه به این توجه کردم که چقدر مامان رو دوست دارم و چقدر متاسفم برای خودم که ابرازش نمیکنم اما میدونم جونم براشه کسی که تنها اس ام اس هایی که تو گوشیش نگه داشته، دو سه تا دونه پیام ابراز علاقه من بهشه من لعنتی ای که مغرورم هنوز که فاک بر من و انگار میخوام به چی برسم کسی که بخاطر من سر عید بغض کرد چون گفت منو دوست داره کسی که میگه هیچکس مثل تو قشنگ نمیگه مامان :) مامان من قول ميدم بیشتر ابراز عشق کنم بهت ببخش منو 
تازگیا یه
دیشب بعد سحر خوابم نمی برد دیشب داشتم با عاطفه چت می کردم که یهو بغض کردم و اشکم سر خورد رو گونه ام 
محمد۷۱ی برگشت یه چیزی به شوخی بهم بگه دید اشکمو 
دیشب خیلی یادت بودم پسر 
تصویر  اپسیلون ثانیه ای اون شبت عین یه قاب عکس تو ذهنم جا خوش کرده 
خیلی چیزا بعد سحر یادم اومد 
اون روز که رفتیم رود و تو بین دو شاخه وایستادی و من ارت عکس گرفتم و اونو گذاشتم زمینه لپ تاپم 
و تو اون عکس رو دوست نداشتی انگار 
تو اون عکسی که کنار موتور وایستادی و کتتو مثل د
  
  
 
  پارسال توو سایت نت برگ دنبال دوره های آموزشی میگشتم و یه دوره شبکه پیدا کردم با 90% تخفیف. ثبت نام کردم و دوره رو رفتم و مدرکشو گرفتم، گفتم توو رزومه ام باشه بد نیست.
زياد با رشته تحصیلی ما مرتبط نبود اما خب توو دانشگاه دو واحد از اون مباحث رو پاس کرده بودیم.
از بعد از تعطیلات دیگه کاملا مصمم شدم که دنبال جای دیگه ای باشم برای کار .
دوباره شروع کردم به رزومه فرستادن و امروز رفتم یه شرکت نسبتا بزرگ و خوب برای مصاحبه.
آقای مصاحبه کننده گفت م
یه اعتماد به نفس جالبی مهمون روحم شد . وقتی داشتم امروز صحبت میکردم به گذشته که نگاه کردم دیدم چقد سختی کشیدم که بزرگ شم . چقد اتفاقا از سر گذروندم چقد چقد حالا ارومم بهم گفتن خوشبختن از اشنایی با چنین دختر هنرمند و منطقی ایی تو دلم ذوق کردم و شکر کردم (: حس خوبي بود حس سبکی حس ازادی حس استقلال حس رها بودن . من امروز تمام نشدن ها رو شکستم . من امروز با عقاید چرند مقابله کردم . من امروز فهميدم چقدر خوشبختم . من امروز فهميدم هیچی ثابت نیست هیچ چیزی
سلام
اونقدر پریشونم که هر روز میام شرکت چهرآزی رو گوش ميدم. دلم برای حبیب و دلبر و جمشید میتپه.اما قلب خودم تند تند میزنه برای خودم برای عشقم
اصلا عشق بود یا حماقت؟ عشق اگه اینه پرهیز میکنم از هرچه عشقه! به خودم گفتم بدون عشق با اولین نفری که اومد ازدواج کنم. 
دیروز انقدر دعا بد دبرای دوستش کردم. دعا کردم که  تاوان پس بده.حرص خوردم ولی بعدش دیدم فایده نداره.فقط منم که اعصابم خورد میشه
چه هیجانی دارم بعد یه سفر طولانی میام. اما امید به دیدنت نیست.
آروم پله ها رو بالا میرم اما همه حواسم به در روبروییه که.
صدای در و تو و لبخندت و بهانه ت.
تو بُهت، سلامت و سئوالتو جواب ميدم. در که بسته میشه، تازه به خودم میام.
سلامت، کلامت، نگاهت و گرمای محبتت باز هم دلگرمم کرده. اما خیلی ادامه نداره این حالم؛ انگار بیدار میشه نفس لوامه و همه شیرینی دیدنت برام زهر میشه. بوی گند خیانت اذیتم می کنه. و یادآوری اخم به حق او تنم رو میلرزونه!
سست میشم و
شبیه روز عاشورا امامم را رها کردمشبیه مردم کوفه برایت گریه ها کردماگر تو در بیابانی دلیلش بوده اعمالمتو تنهایی و من تنها ، برای تو دعا کردممیان روضه ها خواندم غلام حلقه برگوشمغلامت نیستم اما همیشه ادعا کردمتو دریای کراماتی ، منم مرداب عصیان هافقط یاری گرم بودی فقط جرم و خطا کردمکسی که ماند همراهِ تو دارد هر دو عالم راخسارت دیده من هستم که راهم را جدا کردمدر این دنیای ظلمانی تویی نجوای مظلومانمن آن مظلومم و ظالم که بر نفسم جفا کردم س
قرار بود دیروز بنویسم ولی خب ترجیح دادم کل روز رو فقط استراحت کنم! استراحت کردما، خوابیدم، خوابیدم، خوابیدم و رفتم اطراف شهر تو باغا گذروندم و باز استراحت کردم.
حتی صبح هم با تاخیر اومدم سر کار و بیشتر خوابیدم تا این پروسه استراحت مغزیم رو به حد برسونم.
امروز هم همون شنبه‌ معروفی هست که همه‌مون میخوایم شروع کنیم. که بنده ابتدا روز رو با برنامه‌هام شروع کردم تا بتونم بدون شعار (!!) ازش بنویسم. که البته خبر مهمتری رو همین الان خوندم که مسابقه ع
من از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردم
من از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردم
بدون توشه و همراه بدون یاورو همسر
بدون اسب و ارابه بدون مرشد و راهبر
من از پایان شروع کردم من از مغرب طلوع کردم
من از اعماق گمنامی من از گودال ناکامی
من از بن بست هر تصمیم پر از زخمای بی ترمیم
به دشواری شروع کردم به دشواری طلوع کردم
هزار مانع هزار دیوار هزار چاه کن به اسم یار
هزار شب ترس تیر خوردن بدست نارفیق مردن
من از وحشت شروع کردم پر از تردید طلوع کردم
قدمها
در حیاطو باز کردم که برم بیرون .
دمای هوا خوب بود نه گرم نه سرد .
دوتا پسر که انگار هشت نه سالشون بود داشتن تو کوچه بدمینتون بازی می کردن .
حس خوبي داشتم که اومدم بیرون و همینطور که قدم میزدم فکر می کردم کاش بیشتر بیام بیرون .
یه دفعه شنیدم یکیشون گفت هاااالیییی شتتتتت!
همینطوری مونده بودم که درست شنیدم ؟
و همینجوری با تعجب به راهم ادامه دادم و فکر کردم که باید بیشتر بیام بیرون !
همه چیز داره عوض میشه .! :)))
دیروز سر مسئله‌ای از این که آقای همسر این زحمت من رو ندید و یک مورد ضعف کار رو به روم اورد، ناراحت شدم. بعد شروع کردم به فکر کردن به کارهایی که می‌کنم و آقای همسر توجهی نمی‌کنه، بعد چند تا از کارهای ساده‌ای رو که هر روز انجام ميدم و شده جزو کارهای روزمره اما کلی ارزش داره و حواسش نیست، برا خودم لیست کردم. اما یهو یه جرقه تو ذهنم زده شد که چقدر خودت حواست به کارهای روزمره و ساده‌ای که آقای همسر هر روز انجام میده هست؟!!!
سلام
سال 98 رو با حس خوبي شروع کردم. گرچه یک هفته ای ابتدای سال را بیمار بودم و خیلی وضعیت خوبي نداشتم اما خوب بود.
تعطیلات خیلی خوبي داشتم. چندین بار همو دیدیم و تلفنی هم صحبت میکردیم به کرات!
نکته منفی هم این که با پایان سال کاری که مشغول بودم را رها کردم و از ابتدای سال سرکار نمی روم و منبع درامدی ندارم!
بحث منبع درآمد یه موضوعی است و اینکه مجبورم بیشترین زمانم را در خانه سپری کنم قسمت مهم تر ماجراست!
تلاش خاصی برای پیدا کردن کار نمیکنم.
کلا در
دیگه تصمیم گرفتم و دارم اراده میکنم و با به کار گیری هر روزه ی قانون جذب تجسم و شکرگزاری خودم رو شفا ميدم- به اذن خدا و با توکل به خدا - تا خدا نخواد نمیشه. ولی دعا کردم و قطعآ خدا کمک میکند. اگه باز در طی مسیر تنبلی کردم یا هر طوری مختل شد ناامید نمیشم. دوباره از نو شروع میکنم. چیزی تو دنیا با تنبلی به دست نمیاد. درسته ارادم ضعیفه ولی صفر که نیست. من اگه تا حالا نتونستم کار خاصی انجام بدم دلیل نمیشه ناامید بشم و خودمو ناتوان ببینم. من میتونم. خواستن
من ادبیاتم تعریفی نداشت
اما به خوبي "ماندن" را به پای تو صرف کردم
به پای تویی که فاعل تمام "رفتن" ها بودی
پارادوکس را از سردی آغوشت فهميدم
من ادبیاتم تعریفی نداشت
فکر می کردم چشمانت با دلم مراعات دارد؛ یک مراعات بی نظیر
گمان می کردم حال و هوای دل هایمان با یکدیگر قرابت دارند
اما.
من ادبیاتم تعریفی نداشت
نمی دانستم حرف دل را که کنار هم بنشانی واژه ای به دست می آید که تضاد می آورد
ادامه مطلب
سلام دوستان میخوام یک صفحه کد ساده بنویسم براتون که طریق اون بتونید به کاربر اجازه ارسال پست بدید همراه با عکس یا همون تامبنیل یا به غیر از اون فقط دوستان چون من سایت های زيادی رو زیر و رو کردم تا یه کد تمیز یک صفحه ای  منتاژ شد پولی هرکسی خواست شماره کارت ميدم واریز کنید کد رو ميدم
بعد از دریافت  ::::  لطفا انتشارش ندید چه از لحاظ شرعی و چه قانونی اشکال دارد و واقعا زحمت کشیده شده براش ممنون :)
دیشب عرشیا ژله‌ی بازی‌ش را پیشم آورد تا با هم بازی کنیم، چیز جالبی بود، چیزی شبیه به همان خمیر آریا‌ی خودمان؛ کش می‌آمد، لِه می‌شد، از هم جدا می‌شد و دوباره به حالت خودش در می‌آمد، ناگهان عرشیا گفت داداش مهرداد ببین چه بوی خوبي دارد! بو کردم، راست می‌گفت، بوی خوبي می‌داد، بوی coco بوی خاطره . . . از آن وقت به بعد هی فکر کردم، هی بو کردم، هی محکم ژله را در مشتم فشار دادم و دوباره. 
امروز صبح قبل از اینکه در دفتر را باز کنم، یک اسپری خوشبو کنند
درباره‌ی غرور، گمان می‌کردم زيادی مغرورم و ناراحتش بودم! اما حالا می‌دونم هیچ وقت زياد نبوده و اشتباه می‌کردم. من هر جا حس کردم دانسته‌هام محترم شمرده نشده پای غرورم وسط اومده. من به اندازه سوادم مغرورم و لاغیر! برای کلمه‌ی "اندازه" بسیار احترام قائلم. راضیم از خودم
لبخند زد و مهر برداشت و ایستاد به نماز خوندن. موندم یه گوشه و از دور نگاهش کردم. نگاه که نه، داشتم تمام لحظه‌های عبادتش رو خون می‌کردم توی رگ هام و  نور می‌کردم توی چشم هام. بیرون باران و باد بود و درونِ من خورشیدی که تند می‌تابید. گرم شدم. 
موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

دانلود آهنگ قرآن حق است دبستان و پیش دبستانی جام کارت مایفر بیت کوین بپول! عروجنامه شرح حال دستگاه ویپ و انواع سیگار الکترونیکی ثبت شرکت ، ثبت برند 09129401482 ثبت شرکت مهرآوید شیلات و علوم آبزیان