نتایج جستجو برای عبارت :

خدا جون حق میدم خوبی کردم زیاد

Euforia رو گوش کردم و تماشا کردم و در عکس ها و فن آرت ها غرق شدم و عکسای خوب پیدا کردم و حس بهتری پیدا کردم. باید به هر حال به هر چیزی چنگ انداخت برای ذره ای حتی حس بهتر پیدا کردن. 
Seasaw رو هم تماشا کردم باز :) یونگی دوست داشتنیه :) زياد
میتونم بگم که الآن پیدا کردن یک عکس دوتایی از کوک و شوگا بهم حس خوبي داد! در هر حال اما قشنگ ترین و واقعی ترین هنوز کوکمینه و من دوستشون دارم ^^ 
 
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط 
عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط 
دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط 
اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط 
همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف،حیف خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط 
+وحشی بافقی
+ شاعر عنوان: صائب تبریزی
منتظرم همه بخوابن
درایوامو پاک کردم
گوشیمو ریست کردم
رمم رو هم فرمت زدم
همه که خوابیدن تک تک پیام ميدم. توی دو تا گروه هم پیام ميدم حلالیت می‌گیرم
به آرمان اعتماد دارم. یه کاری رو به اون می‌سپرم
و می‌دونم که انجام میده
امیدوارم توی این دنیا حق ناس‌هام رو ببخشن
ایمان ضعیفی داشتم ولی می‌دونم خدا اونقدر بزرگه که شخصی نکنه، امیدوارم ببخشه
خیلی وقته دورم از بلاگشاید ۳ یا ۴ ساله
شرایط مجبورم کرد دور باشم
حذف شدم حذف کردم
از زندگیِ خیلیا حذف شدم
خیلیارو خودم حذف کردم
خیلی چیزارو خودم حذف کردم
این بلاگم یکی از اون خیلی چیزا بود
قاعدتا نباید ۱۹ و ۲۰ سالگی ادم اینجوری بگذره
نباید غم جای شادیاشو بگیره
ولی گذشت
الان ادمایی رو تو زندگیم دارم که خیلی با ارزشن
ادمایی ک موندن
ادمایی که سعی داشتن لبخندو مهمون لبام کنن
ادمایی که نابن و دوست داشتنی:)
هیچی اونجوری که میخواستم نشد
ولی من هنوزم
دیروز (ینی همین یک ساعت پیش!!!)نشستم دورنمای بیست ساله آینده ام رو مدون کردم.و بعد به چهار دوره پنج ساله تقسیمش کردم.و بعد برای هر دوره اهداف رو تعیین کردم و بعد سال ۱۳۹۹ و بعد فصل بهار و فروردین و . تا رسیدم به امروزکلا آدم زياد برنامه ریزی نیستم و بیشتر ترجیح ميدم که کارهام رو فی البداهه پیش ببرم اما این دورنما به من کمک کرد تا بدونم باید تلاشم رو در چه زمینه هایی بیشتر متمرکز کنم.
ادامه مطلب
عاقا من گفتم زياد حرف نزنم. فهميدم وقتی زياد با کسی حرف می‌زنم بعدش حالم بد میشه، فهميدم و به خودم گوشزد کردم باز جدی نگرفتم
الان میخام بگم به خودم، خیلی جدی
که با هیشکی زياد حرف نزن خب؟
حتا با اونی که خیلی برات عزیزه
حتا اونیکه حس میکنی خیلی میفهمتت
با هیشکی با هیشکی با هیشکیییی زياد حرف نزن
اصن تو حرف نزنی کسی نمیگه لالی
خیلی عجیبه خیلی نمیدونم چرا اینطور میشم یا شایدم میدونم ولی نمیدونم چطوری بگم
فقط میدونم این فاصله‌ی یکی دو هفته‌
سه روز آینده رو تعطیلم.
و لعنت بر من اگر این سه روز را به باد دهم!
همینجا نوشتم و همینجا قول ميدم و همینجا هم خواهم آدم گفت که به  بهترین نحو گذراندمش :)
با وجود سرماخوردگی و بدحالی به نحو خوبي پیش رفت :)
سه تا پاورپوینت درست کردم، یک کتاب خواندم و انسان خردمند را شروع کردم. فیلم "Groundhog day" رو که خیلی وقت بود به خاطر بی زیرنویسی نگاه نمیکردم، بی زیرنویس نگاه کردم و حقیقتا خیلی خوب بود. دو تا داستان نوشتم. دو تا رایتینگ کلاس زبانم که پشت گوششان می‌ند
3
میدونم این تصمیمی که گرفتم خیلی ، خیلی خیلی (نمی‌دونم چی بگم) .تصمیم یک دفعه ای نبود هزار بار این تصمیم رو گرفته بودم. ولی اینبار عملی کردم خودش هم یک هویی عمل کردم.
یک جوری عمل کردم که اگه از تصمیمم هم بخوام منصرف بشم نمیشه. 
خودم می‌دونم بازی بدی رو شروع کردم ولی خودم و اینطوری دلداری ميدم که این بازی باید یه روزی شروع میشد چه بهتر که زود تر شروع شد.
.
.
.
دلم یک عالمه گریه میخواهد.
جدن که آدم بعضی وقتا شگفت زده میشه از این سیستم پیچیده. اینکه چطور فراموش میکنیم. ده دی نود و هفت اینجا پستی زدم که امروز خوندنش ناراحتم نمیکنه. پنج ماه پیش رمزدار بود و الان فکر کردم باید بمونه. برعکس هزار تا پستی که در مورد اون موضوع از وبلاگم پاک کردم. چه پاییز و زمستونی بود. چه بهاریه که داره میگذره. اون موقع به خودم قول دادم زمان درستش میکنه. زمان درستش نکرد. این ساز و کار شگفت انگیز توی سر من - تو سر همه مون - درستش کرد. و من به قولم عمل کردم. ا
بالاخره بعد از تحمل کلی بدبختی و سختی دفتر زدمبا یه شرایط بد   بدی ک از بین خودش و بدتر انتخابش کردم.ولی کردم کاری رو ک میخواستمم بکنمدارم ادامه اش ميدم و هنوزم معلوم نیست ک در اینده چ خواهم کرد چ چیز هایی رو باید بالا پایین کنم.
1. دستی به سر و روی طرح آموزش و پرورش کشیدم، فهرست مطالب و جداول و اشکال رو تنظیم کردم، چکیده رو ویرایش کردم. پانویس ها رو اوکی کردم و مجدد ارسالش کردم
2. آلبوم های مهرشاد و علی زند وکیلی و حجت اشرف زاده رو دانلود کردم + بخشی از عکسهای گوشی رو ریختم رو کامپیوتر
3. پاورپوینت برای یکی از درسام آماده کردم.
چرا من احمق با وجود اینکه چندین بار بهشون اعتماد کردم و دهنم سرویس شد باز حماقت کردم و بهشون اعتماد کردم.
جرا وقتی که چند صد بار امتحانشون رو پس دادن باز من بهشون فرصت دادم ؟ چرا باز خودم رو انداختم توی گردابی که هزاران بار سر نفهمی خودم و اعتماد خودم را انداخته بودم . چرا من احمق باز بهشون اعتماد کردم و به حرفشون گوش دادم .
لاشیا قبل از اینکه خرشون دم پله عزیزم قربونت برم تو هم یکی از مایی به محض اینکه خره رد شد .
یه روز خودم رو می‌کشم . قول مید
شب چو در بستم و مست از می‌نابش کردمماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردمدیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مراگرچه عمری به خطا دوست خطابش کردممنزل مردم بیگانه چو شد خانه چشمآنقدر گریه نمودم که خرابش کردمشرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمعآتشی در دلش افکندم و آبش کردمغرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهادخواندم افسانه شیرین و به خوابش کردمدل که خونابه‌ی غم بود و جگرگوشه دهربر سر آتش جور تو کبابش کردمزندگی کردن من مردن تدریجی بودآنچه جان کند تنم، عمر حسابش
به نام خدا
باید از کم شروع کرد.خدایا خودت بهم کمک کن 
قبل از اذان ظهر وضو گرفتم و استغفار کردم (۳۰۰ مرتبه )
بعد زیارت عاشورا خوندم و نماز ظهرم رو بعد از اذان خوندم
تمام عکسهام رو حذف کردم تا مبادا پروفایل تلگرامم بزارم 
تمام آهنگها رو حذف کردم 
+تا آخر شب باید ببینم چه کارهایی انجام ميدم و چه کارهایی انجام نميدم 
++ادرس وبلاگ و نام وبلاگ رو هم تغییر ميدم (بالاخره باید از ظاهر شروع کرد )
+++دل گرفتگی روز جمعه هم شروع شد نمیدونم تاچند روز همین حالتم
۹۷ خوب شروع شد!بابرنامه ریزی و امید!اما وسطاش آب و روغن قاطی کردم و آخراشم رفتم تعمیرگاه!
تو ۹۷ خیلی هارو دلم میخواست بغل کنم
مثل جواد
یا پیرمردِ همسایه ی برج
میوه فروش بهمنیار
یا حتی پسرِ خوشتیپ و جنتلمن همسایمون
بغل کنم و فشار بدم
همچین که نفسشون بند بیاد
ولی خب نتوستم
زياد زار زدم و زياد ترتر کردم
زياد حماقت کردم
زياد رویا بافتم
و زياد غصه خوردم و زياد پول ریختم تو جوب
هیچکار خاصی نکردم و هیچ گوهی نشدم
خیلی کارا دلم خواست انجام بدم ولی یا جر
در نگاهت خود به ظاهر مرد کردم
من در درونم آن نباید کرد ، کردم
دانسته بودم بی توبودن مرگ حتمیست
دانستن بی دانشم را سرد کردم
تا در خودم عادت کنم حرفی نگفتم
رفتی و از قلبم خودم را ترد کردم
من همچو زخمی ها پرانم را گشودم
هی ضربه خوردم هی برایت درد کردم
گفتم که آبان می رسی مرداد رد شد
برگان سبزی را که دیدم زرد کردم
امروز صبح icu بودم بعد کلی کثیف کاری های icu برگشتم تو رختکن که لباسامو عوض کنم و برگردم
خونه گوشیمو نگا کردم و دیدم اس ام اس دارم ، باز کردم و دیدم حقوق ماه تیر که کاردانشجویی
داشتم رو واسم ریختن :) خر کیف شدم ها :) با اینکه مبلغش کمه ولی خوبه خدا رو شکر :)
همون موقع فک کردم اگه مرداد هم رفته بودم سر کار الان دو برابر این مقدار پول داشتم ولی بعد فکر
کردم به مطالبی که تو مرداد خوندم و خلاصه نویسی کردم و دیدم اینا میچربه به پول کاردانشجویی.
 
روز شنبه ص
عین ازم ناراحته ؛ چرا؟چون موضوع و اتفاقات گذشته رو زنده کردم و در موردشون صحبت کردم.
بهش حق ميدم
این دست از اتفاقات رو باید دفن کرد ؛ و برای همیشه به فراموشی سپرد.
ولی قلب آتش گرفته و ناراحت از بابت اتفاق رو چیکار کنم؟
قلبم میسوزه
با قلب و روح و مغز و فکرت کنار بیا و بپذیر این اتفاق افتاده و کاری هم نمیشه کرد.
فقط سعی کن تحمل و صبر داشته باشی
تو این ماجرا فهميدم ظرفیت پایینی دارم
روحم آن قدر بزرگ نیست که ببخشم و زندگی کنم
روحم آن قدر کوچک هست که ر
تمام مدتی که داشتم شام می‌پختم به حرفای علیرضا فکر می‌کردم.
سرشب زنگ زدم به همسرم و آنتن نداشت زنگ زدم به علیرضا گفت عمو رفته مسجد، بازار خراب شده خیلی توی فکر بود زن عمو. گوشی رو که قطع کردم غم توی دلم اومد بهش حق ميدم که توی فکر بره چون من بیشتر از هر کسی دیگه ای میدونم وضع مالیمون چه خبره. بلندشدم شام بپزم چندتا سیب زمینی رو رنده کردم تا کوکوی سیب زمینی درست کنم دوباره یادش افتادم که ناراحته، یکم زعفرون دم کرده از مهمونی مونده بود ریختم توی
با سلام 
بنده بعد اینکه مدرک کارشناشی رو گرفتم بعد اون رفتم چشمم رو عمل کردم تا بیاد خوب بشه زمان طولانی سپری شد، حدود 10 ماه طول کشید که حدودا خوب بشه، بعد از این روال سعی کردم به جمع بندی اون چیز هایی که باهاشون کار کردم بپردازم این کار رو کردم ولی خب اصلا حس و حال واقعی ندارم مدتی انجام ميدم مدتی انجام نميدم چون رشتم نرم افزاره کلا یه رشته فراری هست باید به صورت مداوم کار کرد .
الان روحیم خراب شده، توانایی بسیار خوبي دارم ولی به شدت وقت هدر می
هفته ی قبل فکر می کردم دارم بدترین جمعه ی عمرمو میگذرونم.امروز فهميدم اشتباه کردم.از صبح تلویزیون روشنه و دائم یه خبر تکراری پخش میشه.از صبح تو اتاقمم و دارم فیلم میبینم که نشنوم.چند ساعت پیش رفتم یه قلپ چای بخورم و نتونستم تحمل کنم.رفتم قرصمو بخورم که قرص اشتباهی خوردم.فقط دلم میخواد فرار کنم.برم جایی که تلویزیون نباشه.تا این همه وقاحت و حماقت رو با هم نبینم و نشنوم.قاعدتا باید آدمی هم نباشه.
هفته ی پیش دکتر بهم  گفت ممکنه به خاطر دارویی که ب
بالاخره یک‌ روز رسید ک حس کردم کار از حرف زدن گذشته
کار از تصمیمات جدید گرفتن گذشته
یک روز رسید ک حس کردم تمام درد و دل کردن های سربسته ام ب بن بست رسیده اند!
حس کردم دیگر هیچ کاری از دست من بر نمی آید!
یک روز حس کردم‌ اشک های بی صدای شبانه‌بیشتر از اینکه آرامم کنند آزارم می دهند
روزی ک نیاز داشتم فریاد بزنم اما نمیشد
جیغ بزنم آنقدر ک گلویم زخم شود اما نمیتوانستم
یک روز رسید ک فهميدم حالا فقط باید گریه کنم
فهميدم برخلاف همیشه باید در جمع گریه ک
کلبه ی خوشگلم رو دیشب حسابی تمیز کردم.
همه جا برق میزنه و بوی تمیزی میده.
صبح کلی تو تختم جا به جا شدم.
کتاب شازده کوچولو رو برای بار n ام تموم کردم و کلی حرف دارم راجع بهش که باید بنویسم و برای یکشنبه آماده کنم .
تو دورهمی فیلم ثبت نام کردم و ظهر باید برم ، فیلم ببینیم و نقدش کنیم  
پاشدم رفتم جمعه بازار.
میوه خریدم.
سیر خریدم.
ذرت خریدم.
آلو خورشتی خریدم (تصمیم به پختن مرغ و آلو دارم).
آلو نمکی خریدم.
انبه خریدم (عشق سومم بعد از موز و نا
کل روزم به فا.ک رفت
صبح به هماهنگی برای اون پروژه کوفتی گذشت که هیچی هم به من نمیماسه
بعد از ناهارم باز همش نت گردی کردم
مادام کاملیا رو شروع کردم یه کم
عصر رفتم باشگاه
باشگاه هم مث عقب ماندگان ذهنی فقط نگاه کردم
کار نکردم که
اومدم همش تو آشپزخونه بودم تا ۲ ساعت
بعد از شام هم باز به نت گردی خاک تو سرش
الان از عذاب وجدانش تو وکب دات کامم
فردا صبح قول شرف ميدم که ریدینگ و لیسنینگ ۲ رو بزنم
قول قول قول
الان یکم وکب بخونم
یادم باشه یکم راجع به آتنا تا
نماز ظهر رو که خوندم ، سر سجاده دعا کردم گریه کردم ، که خدا خودش به خوبي از این مراحل سخت ،من و سینا رو عبور بده. به من صبر و ظرفیت بده که بتونم با تحمل کردن بزرگ بشم. به سینا کمک کنه که از این راههای پر خطر برگرده.
بعدش زنگ زدم دفتر مشاوره ، موضوع رو مطرح کردم چون یه راهکار خوب میخواستم راهکار عاقلانه، نه جنگ و دعوا و.
راهنماییم کردن که به روی خودم نیارم، عادی رفتار کنم و فرمودن چرا اینقدر همسر و کارهاش برات مهمه که دچار شکست بشی ؟ تو یه آدمی ، هم
بسم الله الرحمن الرحیم./
برنامه تلگرام ام را پاک کردم ، اپلیکیشن غرفه ام در سایت با سلام را پاک کردم ، عکس همه ی عروسک ها را از پیج اینستاگرامم پاک کردم ! آیدی و پروفایل پیج را هم عوض کردم ! حتی نیمی از دلم را هم پاک کردم . فردا روزی دیگر است ، طرحی زیباتر بر صفحه ی دلم خواهم کشید .
شهروز انزلچی بود

بخاطر همین حس خوبي بهش نداشتم
سر کلاس ها دیر میومد

همیشه هم ته کلاس مینشست ،ازکنارمم که رد میشد بوی سیگارش سرمو میبرد.
و.
تو امتحان آخر ترم ،تو یک سالن بزرگ که 300 نفر جا میشدن ،از شانس بد، جاش بغل دستم افتاد:|
اعصابم خورد شد تو دلم گفتم :حتما تقلبم میخواد:((
اصلا نگاش نکردم رومم به سمت چپم کردم که چشم تو چشم نشیم.
آخرای امتحان یک باری صدام کرد اما جواب ندادم.
برای بار دوم که صدام کرد ،تو دلم گفتم حالا فوقش یک سوال نشونش ميدم
تا ن
دانلود آهنگ بنیامین محیا به نام قول ميدم
دانلود آهنگ بنیامین محیا قول ميدم
قول ميدم جای من پر میشه ، بعده یه چند روزی
خودت تو آتیشی که بپاکردی قول ميدم میسوزی
قول ميدم حالا که میری ، جاتو به هیشکی ندم
میم مالکیت بعده اسمو ، به هیشکی نگم
هی به خودم قول ميدم
ولی تقصیر من نی خاطرات منو هل میدن
به سمت تو ، ولی محکم تر بهم دست میده
حس نداشتنت هرچی من دست بهش شل ميدم
هی بخودم قول ميدم
ولی باز تو خلوتم من به عکسا گل ميدم
تو رفتی ولی من دیوونه رو ببین
وقت
مصداق پست قبلی که باهاش مواجه بودم به تازگی، نمونه کارهایی رو برای استادی فرستاده بودم و اون ویس گذاشته بود برام. حالا الان بالاخره جرئت کردم رفتم گوش کردم دیدم میگه دیدم کاراتونو تو چند روز آینده بررسی میکنم نظر ميدم
و این استرس منتقل میشه به چند روزدیگه! کلی هلاک کرده بودم خودمو تا باز کنم و گوش بدم ها!
میدونی کلافگی ینی چی!!!!!
خسته شدم از بس احساساتمو پنهان کردم
از بس حرف زدم از بس از حقم دفاع کردم همه میگن سارا قلدره سارا احساس نداره
اینکه به مامانم میگم عاشقم بهم میخنده(ینی چی اخه)
من یهو نابود میشما ااا
یهو میمیرم 
یهو لهه میشم
تنهام نذارید این شکلی.
میترسم بهش بگم بذاره بره
بهش بگم عاشقتم اونم نسبت بهم سرد بشه
ولی دارم میمیرم از نگفتنش
باید بگم حسموووووووووو
لعنت به این شرایط
 
----------------------------------
 
 
فقط بگم حق ندارید منو چیزایی که
نتیجه اینکه اگر جمعشون بکنی اون دوتای اول خنثی میشن ولی مورد اخر میمونهو وقتی از کسی عصبانی باشم ترجیح ميدم ازش دور باشم.تا ب خودم فرصت بدم این خزعبلاتی که گفتی فراموش کنم آروم شم و در آرامش فکر کنم که مرض داری ومریم آزاری و هزارتا توجیه دیگه.پس این فرصتو ب خودم ميدم - الان قاطی کردم؟ - دقیقا درسته
دوماه بد سپری کردم، قرار نبود اینطور بشه ولی شد، مهم اینه پاشم دوباره خودم رو پیدا کنم. زندگی هنوز قشنگیاش رو داره. 
  اجازه نميدم کسی منو ناراحت کنه
اجازه نميدم کسی کنترل من رو به دست بگیره 
اجازه نميدم افکار منفی منو از پا در بیاره
اجازه نميدم دنیا منو بازیچه خودش کنه
اجازه نميدم بقیه منو ابزار دست خودشون کنن تا به اهدافشون برسم
  پایان من این آدم ضعیف و بی اراده نیست.
پایان من رسیدن به تمام رویاهامه
ادامه ميدم با قدرت ادامه ميدم هزار بار هم
ساعت 10 صبح بیدار شدم رفتم آشپزخونه مرغ رو از فریزر درآوردم گذاشتم یه گوشه تا یخش آب بشه بعدش رفتم لباسایی که خشک شده بود رو از رو بند برداشتم بعدش هم دست و صورتمو شستم و رفتم بساط ناهار رو آماده کردم و حین اینکه پیاز ها داشت سرخ میشد و یخ مرغ ها آب، منم نشستم صبحونه خوردم و بعدش مرغارو هم سرخ کردم و خورشت رو بار گذاشتم برنج رو شستم و روغن و نمکشو اضافه کردم گذاشتم یه گوشه بعدش هویج هارو گذاشتم بپزه و وقتی همه اینا انجام شد شعله همه شونو کم کردم و
وبشو پیدا کردم بلاخره!
دقیقا همون عنوانی که یهو به ذهنم اومد و امتحانش کردم
خودش بود!
دفترِ زرد رو توش نوشته بود
دفتری که من ازش متنفرم
غمگینم به وسعتِ دریا
نوشته دلتنگ و پیچک
پیچک مالِ منه
مادرِ منه
چرا هیچکس نمیفهمه؟!!!!!!!
وبِ جدیدِ من!
من از همه فرار کردم
هیچکس نمیدونه 
تو هم به کسی نگو که زياد دوست ندارم!
روز های عجیبیهاز بی امیدی و بی انگیزگی خودم و ناراحتی هایی که به وجود اومده و افسرده کننده ترش کرده.موقع امتحان های ترمه و از هر ترمی بی تفاوت تر امتحان ميدمدیگه مهم نیست که کی بغل دستم نشسته و حتی حوصله ی نوشتن‌جواب کامل رو هم ندارم و فقط میخوام که بگذره و تموم بشه.فقط میخوام که دور بشم.یه دوست جدید پیدا کردم و حس خوبي داره تو این اشفته بازار فکریمتقریبا بعد مدت ها،اولین کسی هست که خودم سعی کردم که باشه.چن شب پیش خیلی حالم گرفته بوددوتا امتحا
متن ترانه علی فروغی شاد به نام فاصله

تو خیالم اینجانشستی کنارم میگم از فرداهامیخندی نداری باور به رویاهامباور به رویاهامگوش میدی به منچشمات و میبینم که دیگه نیست مال مندنیای تو بودم گذشت دوران منگذشت دوران منمن میدونم که نیستم لایق چشمای تومن تلاش کردم ولی انگار نمیشم مال توبین دنیاهای ما از اولش فاصله بودمن بهت حق ميدم پای من نسوز راحت برومن میدونم که نیستم لایق چشمای تومن تلاش کردم ولی انگار نمیشم مال توبین دنیاهای ما از اولش فاصله بود
الان تو راه آهنیم، داریم برمیگردیم، خسته و ناراحتم،دلم نمیخواد.
الان تو سالن داره سلام مخصوص آقا پخش میشه.
اقا من رو زود زود دوباره دعوت کن.
آخیش خدا رو شکر که نتونستم ببینمت دیگه ،خداروشکر واقعا♡ همینطوری فکر تک تک ون از سرم بپره ایشالا.♡
آقا ازت ممنونم. هیچ وقت یادم نمی ره که تو صحن آزادی دعا کردم دلم ترم شه و جلوی پات گریه کنم و چند دقیقه بعدش از در ورودی تشرف به حرم صحن آزادی اومدم از دور وایستادم نگات کردم ،همینجوری نگات کردم تا گریه ک
امروز اینجا تو این ساعت
من قول ميدم که دیگه به اون اتفاق لعنتی و اتفاقای بد زندگیم فکرنکنم
قول ميدم حتی یه بارم دیگ درموردشون با هیچکس حرف نزنم
 
قول ميدم برای آیندم از جون ودل تلاش کنم وبقیه آدما برام الویت  برتری نداشته باشن
قول ميدم خودمو درگیر هیچ رابطه ای نکنم تا وقتی که انسان پیدا نکردم.
قول ميدم فضای مجازیو به حداقل برسونم.
قوووووووووووووووول
خدایا تو شاهد باش وکمکم کن
طرز تهیه کوکو گردو
کوکو گردو
کوکو
گردو یکی از انواع کوکوهای سنتی و قدیمی ایرانی است که بیشتر به عنوان
عصران یا صبحانه سرو می شود. این کوکوی خوشمزه بر خلاف دیگر کوکوهای ایرانی
طعمی شیرینی دارد و به همین جهت شباهت هایی به شیرینی گردویی دارد.
با
مقدار موادی که در این دستور آشپزی قرار گرفته است می توانید برای ۲ نفر
کوکو گردو تهیه کنید. در صورتی که می خواهید مقداری کمتر یا بیشتری کوکوی
گردو تهیه کنید کافیست مقدار مواد را ضرب یا تقسیم کنید.
مواد
موسسه خیریه سگال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

ترجمه متون تخصصی
دانلود آهنگ
ثبت برند جابینــا وبلاگی برای کسب درآمد خودت را باور کن، دنیا تو را تعظیم می کند هایک ویژن وبلاگ هنری مهران دانلود موزیک لایت و بی کلام آب معدنی ازمون sat | آزمون SAT ایمپلنت، لمینت و کامپوزیت دندان